خزعبلات

آخرین نظرات
  • ۱۶ مهر ۹۶، ۱۰:۴۲ - متین
    بمیر

بار دیگر شهری که دوست می دارم

جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ق.ظ
رشت هستیم. اومدنمون روی هوا بود. خیلی دلم میخواست خودم متین رو می آوردم رشت. با این اوضاع خاله متین، همه چی بهم ریخته. بالاخره شرایط دست به دست هم داد و برنامه شاهرود هم افتاد هفته بعد و من تونستم خودم با متین بیام رشت. شنبه رو هم مرخصی گرفتم. 
الان هوا آروم شده و دیگه بارون نمیاد. دیشب بود که بعد از مدتها چشمم به جمال بارون روشن شد. برگردم به عقب. دوشنبه شب آقارضا کاستاندا اومده بود خونمون. طبقه علی رو که کاغذ دیواری زد، بعد اومد طبقه ما. من تا حدود ساعت 8 خواب بودم و بعد سر حال و قبراق با آقارضا بودم. کلی حرف زدیم و کاغذ دیواری بهانه ای شد برای دیدار مجدد. شام پیش ما موند و چه افتخاری بالاتر از این برای من. بهش گفتم این دفعه باید با خونواده بیاد. دل منو برده این مرد. سرش سلامت.
اما اگه از رشت بخوام بگم، این بار هم توشه ما رسید. ما بامداد چهارشنبه رسیدیم، ساعت 5:30 صبح. بعد خوابیدیم و 11 صبح بیدار شدیم و توشه من قبل از ظهر رسید. رفتم توی اتاق کبیر که مثل همیشه یه کتاب بردارم برای خوندن که کبیر حرف ملاهادی سبزواری و ملاعلی حکیم الهی سمنان و منظومه ملاهادی رو پیش کشید. من چقدر به این بشر مدیونم و چقدر ازش انرژی می گیرم. سرش سلامت. دیشب خونه مهسا و عظیم بود و خیلی خوش گذشت. کلا رشت خوش میگذره حتی اگه کدورت و دعوایی باشه، رشت تیکه ای از بهشته. شک ندارم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۷

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی