خزعبلات

آخرین نظرات
  • ۱۶ مهر ۹۶، ۱۰:۴۲ - متین
    بمیر

دیماه ۹۱

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ق.ظ

خزعبلات

بر آستان جانان گر سر توان نهادن، گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

آخر هفته خوبی داشته باشید!


آخر هفته خوبی داشته باشید!
تازه مفهوم این جمله کلیشه ای رو که توی فیلم های خارجی به وفور تکرار میشد رو میفهمم. حالا بگذریم که آخر هفته اونا دو روزه و واسه ما یه روز، البته این مال دوران حاضره و تعجب سابق و فهم الان من هم به نامانوس بودن مفهوم تعطیلات برای ما ایرانی ها بر میگرده. تا وقتی درس می خوندیم و مفاهیم کار و سربازی رو نمی فهمیدیم، هر روز برامون تعطیلات بود و این دیالوگ یه تعارف مسخره به چشم میومد، ولی وقتی بدونی توی قرن سرعت و شتاب یه وقت خالی که بری مال خودت باشی و هیشکی بات کاری نداشته باشه، میشه واست گنج بی پایان و سعی می کنی از لحظه به لحظش به خوبی استفاده کنی. درسته مسیر عمر داره میگذره و اتفاقا خوب هم میگذره ولی هنوز ما (به خصوص خودم) یاد نگرفتیم چه جوری وقت رو زمان بندی کنیم و با یه برنامه ریزی درست به کارها و علائقمون برسیم و معمولا هم این زمان ها رو به بدترین وجه از دست میدیم. باید یه فکر اساسی واسه آخر هفته ها و تعطیلات بکنم. هم اینکه از کار نظارت شبکه توزیع راحت شدم و هم اینکه باید بازرسی های خارج از شهر رو بندازیم پنج شنبه. راستی امروز دوران آشخوری به عدد 150 رسید و با کسر عدد مقدس 638 (تعداد کل روزهای آشخوری) از این عدد میرسیم به عدد انتظار برانگیز 488 و فردا هم پنجمین ماه خدمت هم تموم میشه. به امید روز رهایی از این دوران!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:29  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

سریال بو علی سینا

امروز جمعست. روز تعطیل و وقت رسیدگی به علائق شخصی. چند وقتیه به طرز دلخراشی افتادم تو نخ دانلود و اگر خدا بخواد و وقتی پیش بیاد دیدن سریال های ایرانی. مدت ها قبل (حدود یه سال، دو سال قبل) دانلود سریال در چشم باد رو شروع کردم و کم کم تماشاش کردم. یادش بخیر دوران دانشجویی ارشد بود و چون اکانت اینترنتمون نامحدود بود، زده بودم تو خط دانلود و چی بهتر از سریال در چشم باد و استفاده بهینه از رپیدباز. یادش بخیر اوائل از رپیدبازه صدرا (بوژوی سابق) استفاده می کردم و بعدا خودم واسه خودم یه اکانت گرفتم که هنوزم دارم ازش استفاده میکنم. خدا پدر هر کی رپیدباز رو درست کرده بیامرزه. خیلی سریال خوبی بود و بسیار خوش ساخت و از اینکه در طول سریال وقایع حدود پنجاه شصت ساله تاریخ معاصر ایران رو می تونستم به صورت نمایشی ببینم بسیار خوشحال بودم. اینکه به این سریال گیر داده بودم هم چیزی نبود جز اثر معشوق و مولای افکار انتزاعی من، استاد حسین علیزاده که آهنگساز این سریال بودن. همین الان بگم که جدیدا یه سیستم جالب واسه خودم درست کردم. دارم توی Word تایپ می کنم و بعدا با یه واسط (Notepad)  این متن رو میارم توی بلاگفا که فرمت نوشته ها حفظ بشه. کم کم دارم توی وبلاگ و وبلاگ نویسی و استفاده از تریک ها و حقه هاش خبره میشم (الان خودم خودمو چوبکاری کردم!). فکر کنم اولین باره که پشت PC نشستم و دارم مطلب برای وبلاگ می نویسم. قبلا همیشه درازکشیده یا نشسسته مطالب رو می نوشتم، ولی الان خیلی رسمی و مثل نویسنده های مدرن نشستم و دارم مطلب می نویسم. حس نویسنده ها رو دارم. یاد مستند رضا قاسمی افتادم که پشت کامپیوتر شخصیش نشسته بود و داشت مطلب تایپ می کرد. یاد یه فیلم دیگه هم افتادم که موضوعش درباره نویسندگی بود، سلما هایک بازی می کرد و کولین فارل، اسمش "Ask the dust" بود. البته اون یارو نویسندهه کامپیوتر شخصی نداشت و از اون ماشین های تایپ قدیمی داشت که هر کی بخواد حس هر نویسنده ای رو توی ذهن خودش مجسم کنه، اونو به یاد خودش میاره. بگذریم و از تعارف کم کنیم و بر مبلغ بیافزاییم و برسیم به نقد و بررسی سریال بوعلی سینا ساخته زیبای مرحوم کیوان راهگذار. من سریال رو به تفکیک قسمت ها نقد و بررسی می کنم و یه خلاصه از هر کدوم به دست میدم:

قسمت اول:

ابتدای سریال با آشنایی پدر ابن سینا با مادر ابن سینا شروع میشه که بسیار پرداخت هنری و عاشقانه خوبی داره. در یک محیط شبانه و در حضور برادر ستاره که دوست عبدالله است. عبدالله بعد از استخاره پیشنهادشو با ستاره در میون میذاره. دیالوگ ها بسیار خوب پرداخت شده. مادرش ستاره نام داره و پدرش عبدالله و از صاحب منصبان در حکومت سامانی که در شهر خرمیثن اشتغال داره. بعد ازدواج عبدالله و ستاره و بعد تولد حسین (بوعلی سینا) و تولد برادر کوچکترش محمود. چیزی که در رفتار بوعلی از کودکی تا هنگام مرگ مشهوده استعداد فراوان و روح عصیانگری و نگنجیدن در قوانین موجوده روزگاره که احتمالا رفتاری گستاخانه تلقی میشده. صحنه بعد به مباحثه و مناظره حسین و استادش می پردازه که استاد کم میاره و از پذیرش استادی حسین امتناع میکنه ولی به پدرش میگه که این بچه رو تو راهی غیر از علم ودانش نفرست و خودش میذاره و میره. صحنه بعدی بهبود پای دررفته یه مرد که بوسیله یه گاو تشنه اونو درمان میکنه و پاشو جا میندازه. صحنه بعد حضور حسین و پدرش در حلقه یکی از حلقه های صوفیست و نشان از ارتباط بوعلی و دیدار اون با انواع فرقه های فکریه که باز هم گستاخیش اینجا هم به چشم میاد که نزدیک بود به بهای جون خودش و پدرش تموم بشه. این گستاخی توی سریال "روشن تر از خاموشی" در مورد ملاصدرا هم به چشم میاد. هر دو اشراف زاده که به واسطه آرامشی که از طرف خانواده بر اونها حکم فرما بوده تونستن با آسودگی مدارج علمی رو طی کنن (البته نباید استعداد و پشتکار فوق العاده این دو دانشمند بزرگ رو نادیده گرفت). سرنوشت هر دوشون هم با سفر و دربدری پیوندخورده. بوعلی در گریختن از دربارهای مختلف پادشاهان مخصوصا سلطان محمود و ملاصدرا در تبعید بواسطه فرمان شاه عباس. همین جا، جا داره یادی کنم از کتاب بسیار زیبای "مردی در تبعید ابدی" مرحوم "نادر ابراهیمی" که این در بدری رو به خوبی توصیف کرده و از آخرین کتابهایی بود که قبل از دوران آموزشی خوندم. الحق که هر دوشون از بزرگترین فلاسفه ما بودن و یکیشون سر فلاسفه (البته بدون احتساب معلم ثانی، فارابی کبیر) و دیگری صدر المتالهین (آخرین حلقه سلسله فلاسفه قدیم (البته بدون احتساب حاج ملاهادی سبزواری)). صحنه بعدی ورود دو سرباز دربار غزنویه که حکم گرفتن و بردن بوعلی رو به دربار محمود غزنوی دارن. شاید زیبا ترین نقش ها رو این دو تا سرباز به عهده دارن. مرحوم فیروز بهجت محمدی و محمد ابهری. داستان اونها مثل یه هارمونی در راستای تم اصلی داستان در حال روایته (البته داستان های دیگه ای هم به موازات خط سیر اصلی داستان توسط هر کدوم از نقش ها روایت میشه ولی مسلما پررنگ ترین و زیباترین روایت پس از روایت داستان زندگی بوعلی، داستان این دو تا سربازه). دو تا سرباز با بوعلی خردسال که روی درخت بازی میکنه حرف میزنن و یکی از بخش های ماندگار سریال همین جاست. تا اینجا شد روایت قسمت اول سریال بوعلی سینا. بقیش رو توی روزها و فرصت های آتی می نویسم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:31  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

آلبوم های موسیقی - شماره 7 - به یاد بنان


آلبوم یاد یار مهربان (به یاد بنان)
اجرای گروه شیدا و عارف
سرپرست گروه : حسین علیزاده
آهنگساز : فرهاد فخرالدینی
خواننده : کاوه دیلمی


برچسب‌ها: آلبوم های موسیقیحسین علیزاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 10:47  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

جاهای دیدنی که رفتم - فصل 1 - مسجد تاریخانه دامغان

مسافرت رو خیلی دوست دارم، بسیار زیاد. از علائق و لذات اصلی من به حساب میاد، حالا فرقی نمی کنه چه داخلیش چه خارجیش. بیشتر بناها و آثار و مکانهایی که بهشون علاقه دارم، مکانها و آثار تاریخیه. بنابراین اگه دو تا گزینه پیش روم باشه و یکیش پیشنهاد دیدن مناظر طبیعی باشه و یکی دیگه آثار تاریخی، قطعا دومی رو انتخاب می کنم. سفر دو هفته قبل به دامغان بهانه ای شد تا برای اولین بار دیداری از مسجد تاریخانه داشته باشم. به همین مناسبت تصمیم گرفتم تا برای پست های بعدی در زمینه گردشگری روی دو تا تم اصلی کار کنم. اولیش جاذبه هایی که به دیدنشون رفتم و دوم جاذبه هایی که دوست دارم ببینمشون، حالا می تونه این جاذبه داخلی باشه و میتونه هم خارجی باشه. برای پست اول هم مسجد تاریخانه رو انتخاب کردم. سعی میکنم یه سری اطلاعات مختصر هم از هر جایی که  میشه فراهم کنم و بذارم واسه دوستان. این چند روز خیلی تو نخ مکان های گردشگری تاریخی بودم. در زمینه داخلی روی کاروانسراها و در زمینه خارجی کلا متمرکز شدم روی سمرقند و بخارا توی ازبکستان و کل مکان های دیدنی افغانستان. مکان های بسیار خوبی رو پیدا کردم و اطلاعات و عکس های خوبی هم جمع کردم که ایشالا توی پست های بعدی میذارم واستون. اما حالا که سر صحبت باز شده باید از دلبستگی های شدیدم توی این زمینه به خصوص یعنی گردشگری و طبیعت حرف بزنم. در یک کلام عاشق کویر و بیابون و هر چی بهش وابستست هستم. از کاروانسرا بگیر، آب انبار، بادگیر، مسجد جامع، خونه های قدیمی کویری تا بناهای تاریخی در شهرهای کویری. مسلما این علاقه به کویر ریشه داره توی یه پله قبل که اونم علاقه زائدالوصف من به تاریخ و ادبیات ایرانه و از اونجا که بیشترین آثار تاریخی و ادبی ما متعلق به خراسان بزرگه و اونجا هم شهرهای کویری هستند، ناخودآگاه این علاقه از بستر تاریخ و ادبیات خودشو متبلور کرده توی عشق به کویر و مظاهر اون. جا داره بگم که فراوان (بی نهایت) عاشق خراسان بزرگ قدیم و انسان های بزرگش و بناهای تاریخی اون دوران ها هستم. سخن به درازا نره و بریم سر اصل مطلب این پست که راجع به مسجد تاریخانست:

مسجد تاریخانه دامغان
مسجد تاریخانه از آثار باستانی دامغان است که طبق تحقیقات اداره کل باستان‌شناسی قبل از تسلط اعراب بر ایران آتشکده بوده و بعداً به مسجد تبدیل شده است. ساختمان بنای مجدد آن مربوط به قرن دوم هجری است و اسلوب ساختمان آن نیز به سبک بناهای دوره ساسانیان می‌باشد. تاریخانه در ترکی به معنای خانه خداست.
در این مسجد ستون‌هایی مدور قرار دارد که با آجرهایی به طول ۳۵ و به عرض ۳۴ و ۷ سانتی‌متر ساخته شده و به نام چهل ستون معروف است. تعداد ستون‌ها ۲۶ عدد می‌باشد که ۱۸ ستون آن در یک طرف و ۵ ستون در سمت دیگر و ۳ ستون در مقابل قرار گرفته است. محیط هر ستون در حدود ۵ متر و ارتفاعش از سطح زمین تا محلی که طاق‌ها برآن متکی است ۸۴/۲ متر و تا پشت بام ۶ متر می‌باشد. طاق‌های این ساختمان به مرور زمان فرو ریخته بوده که از محل وجوه جمع‌آوری شده از مردم شهر با خشت خام بر طاق‌های مزبور سقف زده‌اند.
در سمت مغرب مسجد بین ۶ دهانه و طاق، یک دهانه و طاق بزرگ‌تری به طول ۱۲/۱۴ متر و عرض ۰۳/۵ متر وجود دارد، که آثار محراب و منبر مسجد در این دهانه دیده می‌شود عرض هر یک از شش دهانه یا ایوان که در طرفین دهانه وسطی واقع شده‌اند ۳۶/۶ متر است. صحن مسجد تقریباً مربع شکل و به طول ۲۷ و عرض ۲۶ متر می‌باشد.
در جنب مسجد تاریخانه سمت شمال مناری وجود دارد که با آجر ساخته شده. ارتفاع این منار ۲۶ متر است و ۸۶ پله از داخل دارد، محیط آن در پایین در حدود ۱۳ متر می‌باشد و به نسبت ارتفاع منار از سطح زمین از محیط آن کاسته می‌شود به طوریکه دور منار در بالا ۸/۶ متر است، این منار سکو ندارد و از روی زمین مدور ساخته شده. نقوشی از آجر در روی منار هست که به منزلهٔ نما و تزیین آن محسوب می‌شود، در ارتفاع ۵/۱۰ متری کتیبه‌ای از آجر به خط کوفی است به عرض ۳۰/۱ متر که فقط «الامیر السید الاجل» از آن خوانده می‌شود. آجرهایی که در ساختمان داخلی به کار رفته به قطر ۴ تا ۵/۴ سانتی‌متر و به طول و عرض ۲۲ سانتی‌متر و آجرهایی که در تزیینات خارجی مصرف شده به طول ۵/۱۷ و به عرض ۱۷ و به قطر ۵/۳ سانتی‌متر می‌باشد. ارتفاع این منار در قدیم بیشتر بوده و گویا در اثر زلزله قسمتی از بالا و کلاهک آن فروریخته است، بانی این منار بختیار بن محمد حاکم ایالت قومس و ممدوح منوچهری دامغانی است که منارمسجد جامع سمنان نیز از بناهای وی به شمار می‌رود.

عکس ها:



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 10:19  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

برای لیلی



دیشب خوابتو دیدم، با هم بودیم، مثل قدیما. سرت روی شونه هام بود و گفتی نمی خوای بریم خونه. حداقلش اینه که خودتو نمی تونم تو بیداری ببینم، تو خواب می تونم ببینمت. خوبیش هم اینه که هر وقت دلت بخواد میای و و قتی میای تا دوباره بیای یه مدت طولانی طول می کشه. بازم خوبه خواب با من سر لج ندارخ و میای. یاد شعر مولانا افتادم که میگه:

من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
که آن درد به صد هزار درمان ندهم

امروز دارم میرم شاهرود. یادته یه باری که با هم رفتیم و شد اولین و آخرین سفر تکیمون؟ یادته اولش چقدر خندیدیم و داد و بیداد کردیم و برگشتنی چقدر گریه کردی؟ یادته چه چیزایی بهم گفتی؟ من رو قولهام وایستادم و هنوزم هستم، نکنه تو فراموش کردی؟ میرم و برمی گردم و مواظب خودم هستم. فدات. فعلا بای

برچسب‌ها: لیلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ساعت 9:45  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

عکس های وهم آلود

اینو دیشب دیدم. ساعت ها می تونم راجع بهش حرف بزنم.


و این هم که مدت هاست شده پس زمینه موبایلم. این عکش یکی از شاهکارترین عکس هاییه که دیدم. در مورد این عکس میتونم قرن ها حرف بزنم ;)


برچسب‌ها: ابهامسکوت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 23:34  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

وقایع اتفاقیه چهارشنبه 27 دی 91


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
چهارشنبه 27 دی 1391
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

امروز هم یکی دیگه از روزای خدا بود که گذشت و سپری شد و یه روز به سنمون اضافه شد و از اونور یه روز به مرگ نزدیک تر شدیم. امروز روز 148 ام خدمتم بود و با این حساب 490 روز مونده تا رهایی. آدم در دو حال میتونه حال یه زندونی رو متصور بشه. اولش اینه که خودش واقعا بره حبس و آب خنک بخوره (داستان انفرادی باز یه ماجرای دیگست که توی این مقال نمی گنجه) یا اینکه بره آشخوری. خلاصه در دو حالت آب خنک خوری و آش خوری می فهمی که آره داداش، مفهومی هم به نام آزادی وجود داره و اونجاست که قدرشو می دونی و می فهمی معنی چوب خطی که زندونی ها روی در و دیوار میکشن چیه. اینکه ثانیه ثانیه رو بشماری تا از دست قوانینی که تو رو هر لحظه خرد میکنه راحت شی. باز خوبه من جایی هستم که حداقلش مسئول سربازای یگانمون فرشتس. واقعا دم مهدی گرم. ببینید کجا رسیده که مسئول سربازامونو به اسم کوچیک صدا می کنیم. حالا که خوب فکر میکنم می بینم از یه منظر دیگه این صمیمیت که توش همه قوانین رعایت شده، باز هم منافی سلسله مراتب سازمانی و فواصل سازمانیه. خلاصه اینکه هنوز مونده تا رهایی و شدم زندونی آش خور چس ماهی که هر روز رو می شمره تا کابوس خودساخته ای که 10 سال باهاش بود رو به پایان ببره و پوست اندازی کنه واسه فصل دوم و آخر زندگیش. الان دارم موسیقی فیلم "خاطرات سفر با موتورسیکلت" رو گوش میدم که اثر برادر گوستاوو سانتائولایاست. ملودی های زندگی بخش و جاری از طراوت و سرزندگی آمریکای جنوبی و به یاد چه گوارا و دوستش که هنوز نگاههای دوست چه گوارا (آلبرتو گرانده) که آخر فیلم به دوردستها خیره شده بود از نظرم نرفته. الان رفتم توی ویکیپدیا و دیدم یه سالی هست آلبرتو گرانده مرده. موسیقی فیلم، خوبیش اینه که توش آزادی و رها، مثل غزل، مثل یه نظام دموکرات. به هر کجا بخوای میری و هر جور بخوای تصویرسازی رو انجام میدی. گوش دادن به موسیقی بی کلام (مخصوصا موسیقی فیلم) تمرینیه واسه تقویت انتزاع های ذهنی.
خوب برسیم به وقایع اتفاقیه امروز. امروز ساعت 6:15 بیدار شدم و از زیر کرسی گرم و نرم خارج شدم و رفتم پایین و صبحونه رو توپ زدم به بدن و مثل روزهای گذشته پیاده رفتم سمت یگان. علی امتحان داشت و نیومده بود و من و محمدحسین مشغول کارای خودمون شدیم. من ثبت و اونم توی پرونده های راکد بود. بعد زمزمه های خوابیدن افسرها به گوش رسید. بالای 4-5 ورژن حرف مختلف شنیدیم و آخر قرار شد وقتی مهدی اومد بریم باش حرف یزنیم. مهدی که اومد، من و علی و قاسم و محمدحسین و محمدرضا رفتیم پیشش. بازم دمش گرم که هر کاری تونسته بود کرده بود. قراره یه مدت (یکی دو ماه)، سه روز آخر هفته رو بخوابیم، اونم به نوبت. این هفته رو جهیدیم ولی احتمالا از هفته بعد لوحه میاد تو کار و بعدش خوابیدن. نکته اصلی امروز همین مساله بود. بعد از خروج از یگان اومدم خونه و عصر با جواد ملکی رفتم بازرسی بلوک F نیروی هوایی. دوباره چرند میگفت. جوک تعریف می کرد. جوک ترکه که میره پیش دکتر لر واسه خرش و دفترچه و..... بعدش اومدم خونه و با علی شام زدیم و بعدش محمود زنگ زد که میخواد انگار نوه ها رو هر دو هفته یه بار دور هم جمع کنه. بلافاصله وحید زنگ زد و باش رفتم پارک 17 شهریور و سری به هیراد زدیم که عارف و مهرداد سنگی هم اونجا بودن. بعد اومدم خونه و مشغولم با وبلاگ و عکس ها و عشق قدیم یعنی کاروانسرا. واقعا نوشتن وبلاگ وقت زیادی ازم میگیره ولی یه تعهد شده که باید انجامش بدم. تعهدی که دارای منافع مختلفی که شاید یه روز نوشتم برای چی می نویسم (یاد نوشته رضا قاسمی افتادم که توی شش صفحه جادویی نوشته بود برای چی می نویسه، توی نوشته چتر و گربه و دیوار باریک). امشب چند تا عکس خوب دیگه دیدم و از این تیپ عکسها خوشم اومد که توی پست بعدی میذارم براتون. عکس های توی هوای مه آلود که هم حالت وهم و شک رو به آدم القا میکنه و همون داستانی که قبلا حرفش با شما رفت؛ ابهام. بسه واسه امشب.


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 22:53  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

وقایع اتفاقیه سه شنبه 26 دی 91


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
سه شنبه 26 دی 1391
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

اولا بگم حسش نیست بنویسم. مثل معتادی شدم که داغونه و میدونه اگه بکشه یه حال موقتی میگیره و بعدش دوباره همون آش و همون کاسه و خماری پشت خماری.امروز ساعت 6:10 بیدار شدم و یعد از خوردن صبحونه (این دوران مقدس آش خوری هیچی واسه ما نداشت (که داشت) باعث شد صبحونه رو خوب بخوریم و بریم سر کارمون) پیاده راه افتادم سمت یگان. هوا نسبت به روزهای قبل سردتر بود و سوز بدی داشت. همین جا یه نکته رو یادآور شم تا یادم نرفته. داشتم فکر میکردم که فاصله آمادگی و ابتدایی تا خونمون بیشتر از 5 دقیقه نبود، تا راهنمایی هم بگو 6-7 دقیقه، تا دبیرستان هم تو گویی همون 5 دقیقه. دانشگاه دیگه دست خودم نبود که بیارم به فاصله ای که پیادش بشه نهایتا 10 دقیقه. حالا یگان خدمتی رو روزانه پیاده 20 دقیقه میرم و همونقدرم طول می کشه تا برگردم. حالا این 20 دقیقه از خونه جدیدمونه. اگه خونه سابقمون بود که روی همون 7-8 دقیقه وای میستاد. بگذریم... امروز مثل روال چند هفته اخیر بسیار شلوغ بودم. امروز که وحشتناک سرم شلوغ بود. توی اون هاگیر واگیر حالا خر بیار باقلا ببر، باید میرفتیم دستگاه کپی و گاوصندوق جابجا می کردیم که به هر زوری بود این کارو کردیم، اونم با قرمساقی، با پتو و دادن تلفات جزئی انسانی. بعد از ظهر کابینت های طبقه خودمو آوردن و احتمالا پنجشنبه یا شنبه نصب میشه. چیز خوبی از آب در اومده و تو کار هم احتمالا قشنگ تر از آب در میاد. بعد بازرسی با امامی تو مسکن مهر. بعد بازرسی با امیدیان موزیسین نصاب در شهرک انقلاب. چقدر مثل سابق با هم حرف زدیم. از مرضای کچل هم خبری نشد و رفتم حموم و از دست خارش ریش و موهام راحت شدم. بعد حموم یادم اومد سه شنبست و به عارف زنگ زدم و رفتم پیش بابک عزیز. یه دو ساعتی اونجا بودم و یه خانم دانشجوی هوشبری از خودراضی هم اونجا بود. یعدش اومدم خونه و تماس طولانی حسین صالحیان و الانم نوشتن و به روز کردن وبلاگ بعد چند روز ننوشتن.
دیروز هم کارم ساعت 14 توی یگان تموم شد و بعدش با امامی واسه یه بازدید اول رفتم بلوار نهضت و بعد با امیر راهی گرمسار شدیم. رفتنی من نشستم پشت فرمون و برگشتنی یه خورده امیر نشست و دوباره بعد از خوردن یه چایی تو راهی (یارو میخواست با بلند کردن یه دستی وزنه ما رو تلکه کنه!)، من نشستم پشت فرمون. دو تا بازرسی بیشتر نبود تو گرمسار. من با ترامشلو (مشتری دائم ما) و امیر با روزبهانی (چاکرم آقا). من رفتم ایوانکی و تا اونجا به سکوت گذشت. البته ترامشلو هی به چیزایی می گفت و می خندید. بعد اینکه پیاده شدیم، تا نصاب بره تونلی ها رو روشن کنه، با ترامشلو شروع کردم به حرف زدن (همین جا بگم نصابی که دفعه قبل روی اعصابم بود، این دفعه با جزئیات کامل کارها رو انجام داده بود و انقدر حال کردم و انقدر ازش تعریف کردم که بدبخت داشت ارگاسم میشد. وای که چقدر ما آدم ها تشنه محبتیم و چقدر بدبختیم که اونو از هم دریغ میکنیم). اولش حرفمون رفت به سمت کاروانسرای قصربهرام و خان داداشش. بعد حرف سربازی شد و بش گفتم سربازی بودی؟ گفت 21 ماه. اونم خط مقدم، راننده آمبولانس، توی لشکر 81 باختران. با چه حس و دقت و جزئی نگری وقایع رو تعریف می کرد. از دوستاش که از آبادان و گنبد و اصفهان و ... بودن. از عشق دوست آبادانیش که فرار کرد تا به دختر آرزوهاش برسه و بعد بره عملیات و دیگه برنگرده. از این همه آدم که خونشون برای این سرزمین ریخته شده. انسان های ماه و نازنینی که برای ما اسطوره های شاهنامه رو نه اینکه زنده کردن، بلکه بهشون روح ابدی دادن. به آرش، به سیاوش، به سهراب و ...
آره اینا مقدس ترین (تاکید می کنم روی این کلمه) سرمایه های ما ایرانی ها هستن. منظورم اون اساطیر نیست بلکه همین جوونای به ظاهر پاپتی و نسبت به ما بی سوادی که هزار تا انگ دیگه میشه روشون گذاشت بودن که رفتن و با اعتقاد و بی اعتقاد مردن تا من الان از وقایعم بنویسم، از کتاب ها و فیلم ها و موزیک های دوست داشتنیم بنویسم، از عشقم بنویسم. از کسی که بارها و بارها توی آرامش بوسیدمش و نوازشش کردم ولی خیلی هاشون این تجربه رو نداشتن. از دوران سربازی متشکرم که به من شهدای زیادی رو شناسوند. خیلی ها که خیلی کارهای بزرگ کردن و هنوز که هنوزه حتی توی نهادی که ازش بلند شدن و اون نهاد به اونا می نازه و افتخار میکنه، غریب و ناشناسن. همه رو نوشتم برای ترامشلوی عزیز که با خاطرات دیروزش نه اینکه خستگی رو از تنم به در آورد، بلکه بیدارم کرد و گرمم کرد توی اون سرما تا به مقدس ترین آدمای وطنم فکر کنم. همونایی که فکر کردن بهشون به اندازه نوازش موهای لیلی برام احساس آرامش و لذت داره و با صدای بلند میگم دوستتون دارم، خیلی مردین. 


برچسب‌ها: وقایع اتفاقیه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت 23:34  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

آلبوم های موسیقی - شماره 6 - بوی نوروز


بوی نوروز

اجرای گروه دستان

سرپرست گروه : حمید متبسم

خواننده : ابرج بسطامی


نوازندگان:
بیژن کامکار (رباب)
مرتضی اعیان (تمبک)
حسین بهروزی نیا (بربط)
حمید متبسم (تار)
سیامک نعمت ناصر (تار)
پشنگ کامکار (سنتور)
اردشیر کامکار (کمانچه)
کیهان کلهر (کمانچه)
محمدعلی کیانی نژاد (نی)

شاهکار گروه دستان و حمید متبسم. واقعا شاهکاره. از معدود نوارهاییه که هیچ وقت از شنیدنش خسته نمیشم و همیشه برام تازگی داره. واقعا حس نوروز رو توی آدم زنده میکنه. خدا ایرج بسطامی نازنین رو هم بیامرزه. الان که داشتم وبلاگ رو به روز میکردم حس خوبش تمام فضای خونه رو پر کرده. 


برچسب‌ها: آلبوم های موسیقیپرویز مشکاتیانایرج بسطامی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 1:7  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 15 و ماجرای این شعر


اگر پیش آمده باشد که گاهی دل به میراث موسیقی ملی، در دهه‌ی سی و چهل داده باشید، لابد که صدای مخملین
 غلام‌حسین بنان به جان‌تان نشسته است؛ و اگر از میان تصنیف‌های فراموش‌ ناشدنی او، تنها چند تای‌شان، پسندتان افتاده باشد؛ باید که «کاروان»، اثر کم‌نظیر مرتضی‌خان محجوبی،یکی از آن میان بوده باشد. و اگر بخواهید بدانید که چرا و چگونه است که این اثر، این‌چنین با تار و پود جان‌تان آشنایی می‌دهد؛ کافی نیست که نام محجوبی، بنان و رهی معیری، بزرگان سازنده‌ی این اثر را دلیل آن به شمار آوریم، بلکه به‌هم‌نشستن فرخنده‌ی محتوا و قالب اثر، آن‌جا که مایه‌ی شعر رهی، به قامت فواصل گام «دشتی»، چنان برازندگی می‌کند، که کلام از آهنگ، بازیافته نمی‌شود. 
به گفته‌ی اکبر مشکین، که گاه به خلوت رهی، راهی داشت، رهی معیری خود هرگز از جادوی شنیدن این اثر رها نشد. او می‌گوید، شب‌های اردی‌بهشت تهران، برای رهی معیری، شب‌های شنیدن چند‌باره‌ی «کاروان» بوده است. پیدا نیست که آیا اکبر مشکین می‌دانسته است که این عاشقانه‌‌ی هجرانی رهی معیری، با سیاسی‌ترین روی‌دادهای تاریخ معاصر ایران، چه ارتباطی داشته است!؟داستان پنهان عشق رهی معیری به مریم فیروز، نخست در خاطرات پزشک معتمد خاندان فرمانفرما آفتابی شد. او که به نظر می‌رسد خود نیز شیفته‌ی مریم بوده باشد، با خشم و نفرت فراوانی از این «جوان سی‌ساله مبتلا به تریاک، خوش‌گل، خوش‌اندام، جذاب، شاعر و عاشق‌پیشه، تصنیف‌ساز، غزل‌سرا، گوینده‌ی خوب، موسیقی‌دان، با دو دانگ آواز»، یاد می‌کند. البته رهی معیری در سال‌های مورد بحث این پزشک «نامعتمد» و فاش‌گوی اسرار خانواده، هنوز محلی از اعراب در شعر و شاعری نداشت و اثر قابل توجهی نیز از او دیده نشده بود، اما طبع‌ شعری داشت و گاه شعری می‌سرود. نخستین ملاقات مریم و رهی در یکی از روزهای اردیبهشت، در یک مهمانی در خانه‌ی مصطفی فاتح صورت می‌گیرد. و همین ملاقات است که پایه‌ی یکی از شورانگیز‌ترین و عجیب‌ترین حکایت‌های عاشقانه‌ معاصر قرار می‌گیرد. از آن به بعد، شورانگیز‌ترین ترانه‌ها و غزلیات رهی معیری، که به گفته‌ی برخی، از بهترین آثار ادبیات کلاسیک معاصر به شمار می‌رود، مایه از این عشق می‌گیرد. 

عروس چمن مریم تاب‌ناک 
گرو برده از نوعروسان خاک 
به رخ نور محض و به تن سیم ناب 
به پاکی چواشک و به صافی چو آب 
دواند مرا ریشه در قلب ریش 
دهم آب‌ش از قطره‌ی اشک خویش 
چو در خاک تیره شود منزل‌م 
بود داغ آن سیم‌تن بر دل‌م 
بهاران چو گل بر چمن در زند 
گل مریم از خاک من سر زند

او که یکی از زیباترین و روزآمد‌ترین دختران ِ تهران، در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ به شمار می‌رفت، از جانب پزشک خانوادگی‌شان چنین توصیف شده است:

«مریم در آن وقت دختری بود ۲۹ ساله، زیبا و فتان و دل‌فریب، وانصاف این است که در حُسن و دل‌بری آیتی بود. اضافه بر طراوت و جوانی وخوش‌صورتی و موزونیت اندام، بسیار بسیار جذاب و دل‌فریب و با‌هوش وزرنگ و مطلع و پُرجان بود. سواد مدرسه‌‌ای خوب داشت. فرانسه خوب می‌دانست، اطلاعات عمومی وسیع داشت. از هر دری حرف می‌زد، می‌پرسید، می‌فهمید. او یکی از خوش‌گل‌ترین خانم‌های تهران به شمار می‌آمد: آنیت داشت، ندیمه بود، رفیق بود، آزاد‌منش بود، مؤدب بود و آداب معاشرت را با کوچک‌ترین دقایق مواظب بود. کتاب می‌خواند.»
به هر رو ارتباط عاشقانه‌ی مریم و رهی ادامه پیدا می‌کند. پس از مرگ فرمانفرما در سال ۱۳۱۸، هنگامی که خیال مریم از جانب پدرش آسوده شد، مهر خود را به سرتیپ اسفندیاری بخشید و از او جدا شد. پزشک مریم می‌نویسد: «بعد از آن دیگر مریم رفت و آمد به خانه‌ی رهی را آغاز کرد و پس از مدتی نیز او را به خانه‌ی شمیران خود آورد. مریم قول می‌دهد که به قول خودش به مذهب و سنت عشق زن او شود.»
رهی معیری در کنار مریم، هم‌چنان از برکت عشق شورانگیز دختر شهرآشوب تهران، بالیده می‌شود. مواد مخدر و سیگار را ترک می‌کند و به تشویق او با نام‌های مستعار، به نوشتن مطالب انتفادی در روزنامه‌ها می‌پردازد. و هم‌چنان مریم فیروز، منبع ذوق شاعرانه‌ی اوست: 

خیال انگیز و جان‌پرور، چو بوی گل سراپایی 
نداری غیر از این عیبی، که می‌دانی که زیبایی 
من از دل‌بستگی‌های تو با آیینه، دانستم 
که بر دیدارِ طاقت‌سوز خود، عاشق‌تر از مایی

ولی در پی جریاناتی (که در اینجا جای بحث آن نیست) مریم با کیانوری آشنا میشود و با وی بهمبارزات خود با شاه ادامه میدهد. روزگار سیاه ترانه‌سرای عاشق فرا رسید. مریم سرانجام در انتخاب میان شوریدگی دل و سر پرشور، دومی را انتخاب کرد و در مسیر مبارزات خود روز به روز راهش از راه رهی دورتر شد. مریم در سال ۱۳۳۳ از ایران گریخت، و تا رویداد ۱۳۵۷، نتوانست به ایران بازگردد. او یک‌بار  در سال ۱۳۳۷ تلاش کرده بود تا از راه نفوذ در انجمن فرهنگی ایران و شوروی، رهی معیری را برای شرکت در مراسم سال‌گرد انقلاب اکتبر، به شوروی دعوت کنند. رهی به این سفر رفت، اما کسی نمی‌داند که آیا ملاقاتی میان آن‌ها رخ داده یا نه. به هر حال، شاعر درویش‌مسلک و افتاده‌ی هجران‌زده، با همه‌ی دشواری‌ها که از لحاظ جسمی داشت، لابد به آرزوی شمیدن بوی نفس یار دیرین، مشقت تماشای نظم آهنین میدان سرخ مسکو را در سرمای اکتبر، به خود هموار کرد. ترانه‌ی کاروان، بعد از فرار مریم از ایران سروده شده است، و بازتاب رنج شاعری‌ست که بعد از کوچ محبوب خود، تا پایان عمر به تنهایی زیست و به یاد او ترانه‌ها و غزل‌های زیادی سرود. رهی در آبان ۱۳۴۷، بر اثر بیماری سرطان معده، در تنهایی درگذشت.

متن ترانه کاروان

همه شب نالم چون نی
که غمی دارم ، که غمی دارم …
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم ، یارم
با ما بودی ، بی ما رفتی …

چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم ، تنها رفتی …

چو کاروان رود ، فغانم از زمین ، بر آسمان رود
دور از یارم ، خون می بارم …

فتادم از پا به ناتوانی ، اسیر عشقم ، چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم ، تو چاره ای کن ، که می توانی …

گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد …

چو کاروان رود ، فغانم از زمین ، بر آسمان رود
دور از یارم ، خون می بارم …

نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان ، سرو روان ، کز بر ما رفتی
از محفل ما ، چون دل ما ، سوی کجا رفتی …

تنها ماندم، تنها رفتی …

به کجایی غمگسار من ، فغان زار من بشنو باز آ ، باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ
باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم …
تنها رفتی …

 شعر خوب این پست که همه صغری کبراهای بالا رو براش چیدم:

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت، نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد، اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی

کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی



برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 0:20  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

فیلم هایی که دیده ام - فیلم شماره 1 - 12 مرد خشمگین

۱۲ مرد خشمگین
کارگردان:سیدنی لومت
بازیگران:هنری فوندا،لی‌.جی‌ کاب،مارتین بالسام،...
محصول: ۱۹۵۷ آمریکا
ژانر:درام
رتبه ششم IMDB
-------------------------------------------------------------
یکی‌ از اعضای هیئت منصفه دادگاهی که به اتهام قتل پدری به دست پسرش رسیدگی می‌کند ساز مخالفت میزند و با وجود محرز بودن قتل و شواهد و شهود غیر قابل انکار تصمیم می‌گیرد ۱۱ عضو دیگر را متقاعد کند پرونده به سر راستی‌ و روشنی که در دادگاه به نظر می‌رسید نیست.وی رخداد قتل توسط پسر را نادرست می‌داند و حالا باید در برابر ۱۱ عضو دیگر که از حکم قتل مطمئن اند قد علم کند.

"زندگی‌ بخشیدن در دستانشان است...میراندن در افکارشان!"

این عبارت شعار تبلیغاتی فیلمی است که با وجود بودجه کم و لوکیشن محدود از چنان گیرایی برخوردار است که بیننده را که در ابتدا با تصور یک داستان دادگاهی کشدار و خسته کننده به پای فیلم می‌نشیند میخکوب کرده و در انتها حکم رضایت را بر لبانش میدوزد.کارگردانی عالی‌،فیلمبرداری هوشمندانه،فیلمنامه دقیق و بازی‌های گیرا بیننده را تا پایان ۹۶ دقیقه همراهی می‌کند و حتی لوکیشن تقریبا کوچک فیلم (اتاق محل گرد هم آیی‌ هیئت منصفه که ۹۹% فیلم در آن فیلمبرداری شده) نیز پر جنب و جوش و دلپذیر می‌‌نماید.
فیلم پروسه تغییر عقیده و روشن سازی اعضا را در کمال ظرافت نشان میدهد و جالب اینکه بیننده نیز که در ابتدا همه چیز را آشکار و واضح می‌‌پندارد چرخشی ۱۸۰ درجه در رأی و عقیده اش خواهد داد.از بازی خوب و هنرمندانه هنری فوندا نیز نمی‌توان گذشت.با دقت در بازی وی می‌توان دریافت که وی به چه زیبایی‌ نشانی‌ از شک در حکم دادگاه را در چهره خود بروز میدهد نه قطعیت از نادرست بودن حکم.او نیز خوب می‌داند تمام شواهد انگشت اشاره را به سمت متهم نشانه میروند اما نیز خوب آگاه است جان پسر ۱۸ ساله‌ای در دستان او و هم قطارانش است پس تصمیم گیری عجولانه در افکار او جایی‌ ندارد.
جالب است بدانید اعضای هیئت منصفه در فیلم تنها با شماره‌هایشان در حالی‌ که دور میز نشسته اند تعیین هویت و نامیده میشوند و هیچ اسمی از شخصیت‌ها تا انتهای فیلم برده نمی‌شود به جز گفتگوی کوتاه دو شخصیت روی پله‌های ورودی دادگاه در آخر فیلم که نام کوچک خود را به هم معرفی‌ میکنند. تنها یک نفر از ۱۲ بازیگر فیلم هنوز در قید حیات است.

* جایگاه دوم در ۱۰ فیلم برتر ژانر "درام دادگاهی" در لیست انستیتو فیلم آمریکا
* نامزد ۳ اسکار(بهترین کارگردان،بهترین فیلم و بهترین فیلم‌نامه) که همه را به فیلم "پل رودخانه کوای" باخت.
* بازسازی از فیلم در سال ۱۹۹۷ با همین نام و با بازی جک لمون در نقشی‌ که فوندا آن را بازی کرد انجام شد.
*از فیلم در مدارس و کارگاه‌های آموزشی برای نشان دادن روحیه تیمی و تکنیک‌های مقابل با بحران استفاده میشود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت 13:15  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 14

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

          حافظ


برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 14:0  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 13


ای رفته زدل، رفته ز بر، رفته زخاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته زدل، راست بگو
بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه اویم

سیمین بهبهانی
 
برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 17:48  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

از نجیب محفوظ برای لیلی به یاد دوستی سابق!


موقعی مرا ببوس که دوستم داشته باشی و چیزی جز عشق من، مشغولت نکرده باشد
از کتاب "روز قتل رییس جمهور" اثر "نجیب محفوظ"
(کاش همه دوست داشتن ها و ابراز احساساتمون از بوسه و دست توی دست گذاشتنامون تا سکس، فقط و فقط وقتی باشه که واقعا فقط تو فکر همدیگه باشیم، نه اینکه کسی رو ببوسیم و توی ذهنمون مجسم کنیم که داریم شخص دیگه ای رو می بوسیم و الحق که بدترین سکس، سکس ذهنیه. این پست رو به عنوان دادخواستی به درگاه عدالت بشری نوشتم وگرنه شکایتی از لیلی ندارم. اصلا نمی خوام توی این دادخواست کسی محکوم بشه، فقط میخوام بدونم چند درصد رفتارای لیلی واقعی بود و چند درصدشون تظاهر و آیا وقتی جسمش کنارم بود واقعا فکرش و روحش هم پیشم بود یا نه؟ کاش یه روز جواب این سوال رو دقیق دقیق بدونم.همین!)


برچسب‌ها: نجیب محفوظلیلیروز قتل رییس جمهور
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 22:44  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

امشب بدجوری راست کردم بنویسم، در صورتی که نیم ساعت قبل حسش نبود!

روزهای خوب داره همین جور میگذره و از این بابت خدا رو شکر میکنم. همه چی عالیه، مهم تر از همه باباست که انگار یه موجود دیگه شده. نیم ساعت قبل با دوستش رفته بیرون. توی تمام مدتی که پدرم رو میشناسم، یادم نمیاد این موقع شب با رفیقش بره بیرون، اگه هم میرفت مسلما مراسم عزاخونه و یا مجلس ختمی بوده که می رفته. بچه که بودم بعضی رفتاراش میرفت رو مخم و آرزوهای بدی میکردم. الان که این تغییرات و اثرهاش رو روی خانواده می بینم می فهمم بابا برای چی اونجور رفتار می کرد و وقتی خودم رو میذارم جاش، می بینم که خیلی مرد بوده و از اون آرزوهای احمقانه ای که توی بچگیم می کردم پشیمون میشم. فقط میگم خدایا شکرت. شکر، شکر و بی نهایت شکر. واقعا چقدر ساده و راحت میشه خوب زندگی کرد و من در این برهه زمانی از عمرم دارم اونو با تمام وجودم درک میکنم.
اما می رسیم به حرف های دل امروز... امروز اولین روزی بود که از اول صبح باید می رفتیم یگان جدید. بابا منو برد ولی باید سعی کنم از این به بعد زودتر بیدار شم و خودم پیاده برم یگان، چون اینقدرهام دور نیست. مثل دیروز از همون اول صبح کارا شروع شد. اتاق با اینکه دیروز این همه زور زده بودیم، ولی افتضاح بود. هر جور بود ظاهر یه اتاق رو بهش برگردوندیم و حتی تونستم چند تا کار روتین روزهای قبل رو هم انجام بدم. خدا رو شکر نسبت به بقیه بچه ها (چه افسرها و چه سربازها) توی اثاث کشی نبودم. امروز که رسما فشاری بهم نیومد. بچه ها پاره شده بودن. با اینکه تا ساعت 16:15 اونجا بودم، ولی بقیه بچه ها هنوز درگیر جابجایی بودن و داشتن می رفتن یگان قبلی تا یه سرویس دیگه بار بیارن و خالی کنن. دو روزه ناهار اونجام. دیروز مرغ و نون داشتیم و امروز خورش قیمه.
(دارم با وحید میرم بیرون. الان زنگ زد و بیرون منتظره. برمی گردم و می نویسم. خودمو آماده کرده بودم که اتفاقا از ندیدن بچه ها بنویسم، ولی انگار به ما چند نفر نیومده بیشتر از دو روز همدیگرو نبینیم).
الان دوباره اومدم. راستش وحید تمام رشته افکارم رو به هم ریخت. توی یه دنیای دیگه بودم و الان توی عوالم دیگه ای هستم. خیلی چیزیای خوبی از توی افکارم در میومد اگه وحید نمیومد ولی حالا چیزیه که شده.
برای چندمین و چندمین بار داره بهم تذکر داده میشه که حتما یه دفترچه واسه ثبت ایده ها بردارم. مثلا عصر وقتی داشتم میرفتم سر بازرسی یه ایده طنز خیلی ناب به ذهنم رسیده بود که متاسفانه وقتی اومدم خونه فراموش شد یا همین ایده های امشب. امشب تا زمانی که وحید نیومده بود حس های مختلفی رو داشتم تجربه میکردم. اولش دلم نمی خواست بنویسم ولی یه دفعه وحشتناک دلم می خواست بنویسم. همین که توی ماشین وحید نشستم انگار صدساله توی یه زندان باشم و شروع کردم به حرف زدن. حتی نگاش هم نکرده بودم، تا اینکه رسیدیم نزدیکای سعدی و من حرفای پشت سرهمم تموم شد و نگاش کردم. داشتم بهش می گفتم چقدر روزای خوبی رو پشت سر میذارم و وقتی رسیدیم پارک 17 شهریور، صحبت به نوشتن کشید. او می گفت 3-4 روزه نمی نویسه و ناراحت بود. گفتم اتفاقا عیبی نداره نوشتن اگه از روی اجبار و قصد باشه، چیزی از توش در نمیاد ولی اگه یک بار هم بعد از 30 روز بنویسی ولی واقعا بخوای که بنویسی میشه به اون نوشته به یه دید دیگه نگاه کرد. حالا فرض کن بعد یه مدت، یه دفتر نوشته ها رو داری که ممکنه خیلی مختصر باشه ولی مطمئنا چیزای مفیدی توش نوشته شده و چیزای پدر مادر داری ازش میشه پیدا کرد. حرف رفت سمت نویسنده هایی مثل احمد محمود و هداست و رضا قاسمی. نویسنده هایی از این طیف که رسما دارن با هنرشون تو رو مسحور خودشون میکنن ولی تو نمیدونی که چقدر اونا آدمای ظریف و حساس و مهم تر از همه بیماری هستند. بیمارهایی که تمام نوشته هاشون، هر قدر هم ارزش بالای ادبی داشته باشن، چیزی نیست جز تسکین دردهاشون، عقده هاشون و خلاصه تمام نارسیده هاشون رو توی نوشتن می بینن و با نویسندگی به نوعی به صورت مصنوعی ارضا میشن. بعد هم با وحید رفتیم دنبال خواهرش و سریع اومدیم خونه. توی حرفام با وحید تاکید کردم که وقتی زیاد بنویسی علاوه به اینکه به کلیات توجه میکنی، جزئیات، حتی ساده ترین جزئیات برات مهم میشه. مثلا جنس خودکاری که باهاش می نویسی، نوع کاغذ و دفتری که داری روش حرفاتو منتقل میکنی و مهم تر از همه زمان، زمان و زمان که حرف اول و آخر رو روی نویسندگی میزنه. مثلا فرض کن میخوای بدوی. وقتی کتونی پاته یه جور می دوی و وقتی دمپایی پاته یه جور دیگه. به قول حافظ:"چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد".
واقعا ناراحتم نتونستم حرفامو امشب به درستی به ذهنم و تمام این سیاه کاری ها پر کردن این پست برای خالی نبودن عریضست. و سپاس بی پایان برای امیر که برام عود خریده و الان یکی از اونا رو روشن کردم و تموم خونه بو میده. نمی دونم بچه ها برای مثلا تولدم چی می خرن ولی اگه همینو سر تولد به عنوان کادو برام می خریدن، همونقدر ذوق زده میشدم که اگه مثلا برام ماشین می خریدن. همین کارای به ظاهر کوچیک در نظر ما چه تاثیر فراوونی روی زندگی بقیه و اطرافیان داره. بیاییم همین رفتارهای به ظاهر ساده رو انقدر ادامه بدیم تا همه حرکت کنن و حرکت ما بشه پیشرفتی برای زندگی بشریت. واقعا از ذهنمون نباید دور کنیم که ما (خود ما) هستیم که که سرنوشت خودمونو می تونیم تغییر بدیم نه هیچ کس دیگه و تمام آدمای بزرگ یه روز آدمای خیلی معمولی معمولی بودن که توی عصر آدمهای بزرگی زندگی میکردن که اونا هم روزی آدمهای خیلی معمولی بودن و .... این فلسفه تاریخه و چقدر این شعر اخوان بهم آرامش میده که میگه:"هی فلانی زندگی شاید همین باشد" که اتفاقا همینه. آره همینه. بسه دیگه (دارم سر عشق مشکاتیان و شجریان و موسوی رو گوش می کنم (الان وحید زنگ زده میگه اگه یه کاری 1598 دلار خرج بر میداشته و الان ما با 1276 دلار انجامش بدیم، چند درصد هزینه ها رو کاهش دادیم؟ خوب من چی به این فوق لیسانس مملکت بگم؟ از word و excel که تعطیل، از مقاله نوشتن تعطیل، توی برنامه نویسی واسه خودش تز می داد و شده بود اسباب خنده جبهه موذی طاهر و امیر، دست به هر چی میزنه گندش در میاد و بدترین حالتش اتفاق می افته، حالا من چی بش بگم؟ این شده زندگی من. یعنی خاک بر سرمون. اتفاقا دوساعت داشتم فکر میکردم این چه جوری حل میشه. یعنی کیا با ماها میشن 75 میلیون؟ خواهر این کارو ...))!


برچسب‌ها: وحید
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:40  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

ادامه روزهای خوب و روز خوب دیگر

شماره معکوس از 638 (کل روزهایی که باید خدمت کنم)، به عدد 499 رسیده. نکته ی جالبی که توی این قضیه خاص موجوده اینه که من رقم صدگان روزای خدمتمو تا حالا دو بار تغییریافته دیدم. یک بار از 600 به 599 و بار دیگه همین امروز که 500 تبدیل به 499 شد. هیچ تفاوتی توی این دو تا عدد (500 و 499 یا 600 و 599) وجود نداره، فقط به دلیل تغییر رقم صدگان آدم حس میکنه یه تفاوت عظیم توی تعداد روزای باقی مونده خدمتش رخ داده ولی هممون میدونیم که اینا همش دل خشکنکه، درسته بی معنی و پوچه ولی برای انسان توی همیشه و همیشه تاریخ جواب داده. مثل عدد کاروانسراهای شاه عباس. میگن (نمی دونم راست یا دروغ، اصلا هر چی هست، یه داستان، خفه شو و گوش کن (با مغز حسابگرم بودم نه شما خواننده محترم (توی درس برنامه نویسی مبحث پرانتز ها از موضوعات اساسی هستن، حالا ببینم می تونید خط سیر حرفمو با وجود این همه پرانتز و این همه از این شاخه به این شاخه پریدن تشخیص بدید؟)))!!!!، داشتم میگفتم، به شاه عباس میگن چرا 999 تا کاروانسرا ساختی، خوب یکی دیگه بساز بشه 1000 تا، میگه 999 خیلی خیلی بیشتر توی ذهن جلوه میکنه تا هزار. همه میگن شاه عباس هزار تا کاروانسرا ساخت و والسلام ولی وقتی بگی نهصد و نود و نه ملت فکر میکنه یاعلی چه خبره. خلاصه این همه آسمون و ریسمون بافتن بابت این بود که آره داداش داره میگذره فعلا خوبم میگذره (تا کی این موتور ما هم مثل وحید به نکشی بیفته) و این تفکرات و قرطی بازی ها و بازی با اعداد داره واسه من یکی جواب میده. حس شخصیت های فیلم های فرار از زندان و تحت نظر رو پیدا کردم. هیچ وقت از این فیلما خوشم نمیومد تا اینکه آموزشی جرقه و شعله علاقه به این فیلم ها و مخصوصا شخصیت های اصلیشو توی من رقم زد.
امروز اثاث کشی داشتیم، اونم به صورت اساسیش. خیلی درگیر بودیم و خیلی هم زور زدیم و اولین روزی بود که توی دوره خدمتم بیشتر از زمان مقرر توی یگانم موندم (تا ساعت 16:30). ناهار هم اونجا بودم و اولین ناهار توی دوران یگانی که مرغ بریون و نون و نوشابه سیاه بود (میگم نوشابه سیاه یاد امیر و کانادا درای می افتم، واقعا چقدر بدبختیم که با نوشابه و 25Band به اندازه قرص ترامادول و دیدن معشوقمون فاز میگیریم؛ چه کنیم امکانات در همین حده و به همینم قانعیم!!). بعد وقتی از یگان اومدم بیرون حالم توپ توپ بود. انگار ترامادول بزنی و تو تنت واشه. یه حس سرخوشی عجیبی داشتم. زنگ زدم به مهدی و برای بازرسی هاش اومد جلوی مسجد ولی عصر و رفتیم سر کاراش. متاسفانه یکی از آسانسورا خراب بود و یکی دیگه هم ایراداش خیلی خیلی کم بود. بازرسی با نصابی که کارشو درست انجام میده مثل اینکه تو حموم بیان ماساژت بدن، اونم نه یه نره غول بلکه یه بانوی زیباروی ترکه ای قد بلند. آره داداش با این توصیفات بدونید بازرسی چه حالی داد. بعد با یه نصاب دیگه هماهنگ کردم که اون سمنان نبود و اومدم خونه و مشغول گشتن کتاب راهنمای میراث فرهنگی استان شدم که هر چی گشتم نبود که نبود. بعد چند تا چیز دیگه پیدا کردم و شروع کردم به خوندنشون. مخصوصا درگیر نوشته های لطفی توی بولتن آوای شیدا شدم. دیدم خیلی کوفته ام و انرژیم بد جوری تحلیل رفته، یه دوش آب گرم هم به بدن زدیم و خوب روشن روشن شدیم و از حالت پرپر زدن در اومدیم. الانم دارم خاطرات و وقایع امروز رو می نویسم. طرح چند تا کار رو توی حموم ریختم. طرح یه داستان کوتاه که اینجوری بود: مردی که عاشق هر زنی میشه، یکی از دوستاش یا یکی از کسایی که میشناسه عاشق اون زن بوده و از این شرایط خسته میشه و میره توی عالم رویاهاش و عاشق زنی میشه و همه چی به خوبی و خوشی میگذشته تا اینکه توی همون خیالاتش می فهمه یکی از دوستای بسیار نزدیکش عاشق اون شده و تو از این مجمل بخوان حدیث مفصل را (تصور کن چقدر زجر آوره، بدتر اینه که ایمان بیاری این شرایط اتفاق بیافته).
احتمال بسیار زیاد خواب بسیار خوبی خواهم داشت. فقط دو تا نکته کوچیک رو بگم که چیزی برای امشب جا نمونه. بچه که بودیم دو تا کار خیلی توی مدرسه مرسوم بود: یکیش درست کردن روزنامه دیواری و دومیش خلاصه نویسی کتابهایی که از کتابخونه به امانت میگرفتیم. من اصلا این دو تا کار رو انجام ندادم. اگه هم داده باشم به ندرت تصویر روشنی از اون تو ذهنم مونده. همین که میگم تصویر روشنی ازش ندارم مسلمه که برام کار جالب و دوست داشتنی نبوده، در صورتی که الان دارم می فهمم چقدر روی خلاقیت نویسندگی آدم تاثیر می ذاشته. یا من هیچ وقت انشاهامو خودم نمی نوشتم و ازش نفرت داشتم. یادش بخیر مامان رو مجبور میکردم برام انشا بنویسه (یادش بخیر، روی همین موضوع (انشا نوشتن مامان)، چقدر میشه مانور نویسندگی داد). الان حسرت یه زنگ انشا رو میخورم تا بشینم یه دل سیر، صاف و ساده تمام افکارم رو راجع به چیزی که ازش میخوان در موردش بنویسم، بنویسم. یادش بخیر من خط های انشامو میشمردم که به 14-15 خط برسه بعد به مامان بگم بسه همین قدر کافیه، ولی الان میخوام اینقدر بنویسم و بنویسم تا این عطشم فروکش کنه، این عقده ای که خودم بی دلیل و ندونسته خودمو از رسیدن بهش محروم کردم، چیزی که بهم داده بودن تا خودمو باش ارضا کنم ولی من قدرشو ندونستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۱ساعت 22:31  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

برای تکه ای مدفوع و مدفوع نبین!

الان رفتم دستشویی. یه تیکه کوچیک مدفوع رفت روی این مدفوع نبین توالتمون. فکر کنم یه 2 لیتری آب هدر دادم تا اینو بفرستم به جایگاه ابدیش. شبیه اینایی شده بود که میخوان دارشون بزنن ولی هی تقلا میکنن و از در و دیوار انتظار بخشش دارن. خلاصه از ما همش اصرار و از ایشون هم همش امتناع. هی ما آب بریز ایشون هم دور مدفوع نبین حرکات ژانگولر انجام میداد. خوب بش بگو بدبخت اسمت که روته (حالا خوبه اینجا برای احترام مدفوع صداش میزنم وگرنه بقیه چیزای دیگه ای بش میگن که بار حقارتش خیلی زیاده)، تو که میدونی آخر باید بری پیش دوستات، بالا پایین پریدنت واسه چی بود؟ خوب با این 2 لیتر آبی که حرومت کردم به جای اینکه بری پیش بقبه دوستات دراز بکشی، هی باید بری زیر آب هی باید بیایی بالا، خوب بدبخت نفست کجاست این دم آخر زندگیت؟ سر پیری و معرکه گیری؟ خوب یه خورده تحمل کرده بودی تموم شده بود، الان احتمالا داری زجرکش میشی. راستی صدای چیه این موقع شب؟ یکی داره فریاد میزنه؟ آره صداش داره واضح به گوش میرسه. کممممک..کمکککک...کمممممممممممممممممک و ... آره صدا قطع شد. فکر کنم همون مدفوع بدبخت استرسی بود که تا آخر زندگیش یه لحظه شاد نداشت، چه قبل از مراسم تخلیه و چه الان. راستش توی روده بزرگم هم که بود هی به در و دیوار میزد. منم کار داشتم و سرم مشغول گزارش نویسیم گرم بود، ولی به خاطر این موجود بدبخت ترسوی مفلوک از این جا رونده و از اونجا مونده رفتیم واسه عملیات و نهایتا با این صدایی که یه دفعه در دوردست ها پیچید، فکر کنم طومار زندگی این مدفوع هم پیچیده شد. جا داره در اینجا یادی کنم از مدفوع از دست رفته که عمری طولانی نداشت. خانواده های داغدار نون و پنیر (صبحانه امروز)، گوجه کباب (ناهار امروز) در غم از دست رفتن عزیزشون هستن!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:44  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 12

زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)

زندگی با ماجراهای فراوانش،
ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟
من بگویم، یا تو می گویی
هیچ جز این نیست؟

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.
«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را
می نگارد، یا می انگارد،
بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

-هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت
هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.
راست می گوید که می گوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد.

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.
راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.
باز آگاهم کن از آنها که آگاهی
از فریب، از زندگی، از عشق
هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی.

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!
به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس
من زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!
دیده ای بسیار و می بینی
می وزد بادی، پری را می برد با خویش،
از کجا؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد؟
به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟
خواه غمگین باش، خواه شاد
باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.
آه! باری بس کنم دیگر
هر چه خواهی کن، تو خود دانی
گرعبث، یا هر چه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می گوید: اما باز باید زیست،
باید زیست،
باید زیست!…
مهدی اخوان ثالث


برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:28  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

برای عزیز و برای 12 مرد خشمگین و کاروانسراهای خوب آهوان و مسجد تاریخانه و برج چهل دختر و شهدا!

امشب حس نوشتن نداشتم با اینکه حالم خوب بود. امشب و امروز خیلی آروم گذشت. مشغول خودم بودم و به اتوبیوگرافی های تصویری اساتید هوشنگ سیحون، عبدالحمید اشراق، شهریار عدل و پرویز تناولی نگاه می کردم. الان وحید زنگ زد. دارم میرم بیرون. بعدا میام می نویسم. فعلا.
خوب الان دوباره اومدم. ساعت 6:33 شنبه 16 دی ماهه. خیلی خیلی حرف و مطلب دارم که بزنم و احتمالا تاپیک فعلی طولانی تر میشه. فقط امیدوارم تمام مطالبی رو که میخوام بتونم بنویسم و از ذهنم نره. متاسفانه و خوشبختانه اتفاقات افتاده از روز چهارشنبه تا الان زیاد بوده. خوشبختانه چون که هم چیزای خوبی رو تجربه کردم و روزای گذشته جزو روزای خیلی خوب و پربار زندگیم بودن و گفتم متاسفانه چون می ترسم از بس زیادن یادم برن و نتونم همشونو با جزئیات کامل بنویسم. احتمالا اگه وقت نکنم به صورت کوتاه بهش اشاره میکنم تا بعدا بتونم با جزئیات بهش بپردازم (بعدی که احتمال بسیار زیاد نخواهد بود و مطالب احتمالا در همین حد باقی می مونن. خدا کنه که این جور نشه).
خوب برسیم به حرفایی که باید بزنیم. داشتم می گفتم که اتوبیوگرافی بزرگان رو دیدم و خیلی هنوز جای کار داره تا شخصیت این بزرگان حداقل برای خودم واکاوی بشه تا بتونم توی پست های ویژه این افراد، اونا رو به شما معرفی کنم. مطلبی که اون شب (پنجشنبه) منو داغون کرد، کار عزیز بود. عزیز مثل هر پنجشنبه خونمون بود. من هم میومدم پایین و میرفتم بالا. آخرین باری که داشتم میومدم بالا دیدم عزیز دوزانو خم شده روی کتاب جدول بابا و داره اونو ورق می زنه. خیلی دلم گرفت. بغض داشت خفم می کرد. عزیز کتاب رو ورق میزد و عکسا رو نگاه می کرد. وای که با چه دقتی هم نگاه می کرد و با چه دقتی ورق میزد. پیش خودم گفتم این آدم با این همه استعداد اگه یه خورده سواد داشت و درس خونده بود الان چی شده بود. حداقل می تونستم براش کتاب بخرم تا شب ها بشینه بخونه. واقعا همین پیرمردا و پیرزنای بی سواد چه مدت عمر رو که بدون هیچ توشه عقلی سپری می کنن و زمانشون مثل پول تو آتیش می سوزه. اگه این کار رو اون عزیز میکرد این قدر ناراحت نمی شدم، پون یقین دارم در حق این موجود جفا شده، جفای روزگار، خانواده و بدتر از همه فقر. مهم تر از همه فقر مادی و بعدش فقر فرهنگی. خلاصه هر چی از این صحنه به ظاهر کوتاه و کوچیک بنویسم کم گفتم. دیگه ادامه نمی دم تا به مطالب بعدی برسم.
اون روز (پنجشنبه) بعد از دیدن اتوبیوگرافی ها و قبل از ماجرای عزیز، دلم هوایی شد بشینم فیلم ببینم و چه فیلمی بهتر از 12 مرد خشمگین. فیلمی که علی، امیر و وحید دیده بودن و بسیار تعریف و البته بسیار بیشتر سفارش به دیدنش کرده بودن. فیلم در ساده ترین جمله شاهکار بود. شاهکار سیدنی لومت که وقتی رفتم توی ویکیپدیا دیدم که اولین فیلم برادر عزیزمون بوده و گفتم شما کجا و ما کجا. فیلمی کاملا روانشناسانه که در کنارش به بسیاری از معضلات اجتماعی و اثراتش روی جامعه و افرادش صحبت می کرد. مثلا روابط پدر و فرزند، جرم و خشونت در محلات فقیرنشین، نحوه حرف زدن افراد مختلف جامعه، بی اهمیتی وجدان در نظر برخی افرادی که باهاشون زندگی می کنیم، اصالت حقیقت و حفظ اون به هر بهایی و هزاران نکته کوچیک بزرگ روانشناختی دیگه که میشه بهش اشاره کرد. یکی از موارد جالب فیلم شخصیت پردازی خارق العاده افراد هیات ژوری بود. نکته بعد اینکه تمام اتفاقات فیلم داشت توی یه اتاق معمولی می گذشت. خلاصه بسیار لذت بردم.
می رسیم به روز جمعه. اون روز قرار بود با امیر برای بازرسی بریم دامغان و شاهرود. راه افتادیم و رفتیم و امیر انگار شب قبل مست کرده باشه، خمار خمار بود و چرت میزد (ببخشید اون چیزی که من دیدم چرت نبود، خود خواب نوشین بود). از کنار میعادگاه عاشقانه خودم (کاروانسراهای آهوان) که رد شدم دیدم درش بازه. سریع سرعت رو کم کردم و زدم توی فرعی و رفتم طرف کاروانسراها. هر دو تاشون درشون باز بود. اول رفتم توی آجری. خیلی زیبا بود. معماری چهار ایوانی و تقارن فوق العاده. از اونجا فیلم گرفتم در حالیکه داشتم یخ میزدم و سوز سرما داشت منو می کشت. رفتم پشت بومش و در برگشت با سینه خوردم زمین. دستم زخم شد و برگشتم و رفتم توی کاروانسرای سنگی. متاسفانه فقط ظاهرش خوب و دل فریب بود و توش واقعا اسفناک بود. روی برج های دیده بانیش رفتم و به اطراف نگاه کردم. خیلی خوب بود. جای دوربین امیر واقعا خالی بود. وقتی برگشتم و شروع به رانندگی کردم انگار به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم رسیدم. تمام بقیه سفر کاریمون (البته سفرهای جمعه و گاها پنجشنبه بعد از یه هفته کار سخت و مداوم یه مسکن خیلی خوب و عالیه) رو با احساس خوب این دیدار پشت سر گذاشتم. حالا جالب بود که نمی دونستم بازی های تقدیر منو کجاها می بره. بعد از بازرسی های دامغان راه افتادم سمت مسجد تاریخانه و فقط میتونم بگم عظمت و شکوه و زیبایی معماری و گذز این همه قرن رو مشاهده کردم. اونجا خیلی خوش گذشت. با اینکه خیلی کوتاه اونجا بودیم و سریع باید می رفتیم طرف شاهرود. سرستون ها و ستون های بسیار زیبا و قطور به شیوه معماری ساسانی و ایوان باشکوه غربی و باز هم جای دوربین امیر خالی بود (همین جا طرح پست های جدیدی رو برای مکان های تاریخی و فرهنگی که رفتم میذارم. چقدر کار دارم با این وضع. دست تو همه چیز کردم. توی شعرهای خوب، آلبوم های هفته، شخصیت های برجسته و الانم مکانهای تاریخی و فرهنگی!). بعد از بازرسی های شاهرود برگشتیم دوباره دامغان و تمام اتفاقات یعنی بازرسی وثوق مند و نماز خوندن من و خریدن سیگار امیر دست به دست هم داد تا دیداری از برج چهل دختر داشته باشم. خیلی زیبا بود. جالب بود صبح چشممون بهش خورده بود (البته از نمای پشت) ولی عصر قشنگ سیاحتش کردم. معماریش و فرم و ساختارش (البته بدون گنبد) عینا و عینا شبیه برج مهماندوست روستای مهماندوست دامغان و برج طغرل شهر ری بود. باید روی اسن طرح کلی و تیپ ساختمون هایی که یه شکل هستند هم کار کنم. مثلا منار سلجوقی سمنان و منار سلجوقی دامغان که کنار تاریخانه بود خیلی به لحاظ مصالح و فرم پیاده سازی شبیه هم بودن یا اون برج توی بایزید بسطام و گلدسته ای توی یکی از عکسای مناره سمرقند. حالا کار زیاده. برسیم به بعدش. از خادم اونجا پرسیدم وسطش قر کی بود که برجسته بود. می گفت میگن قبر چهل تا دختره که به همین نام معروف شده و توی اینجا حکومت میکردن. راجع به این هم باید تحقیق کنم. بعدش دیگه برگشتیم سمنان.
اما وقایع امروز بسیار ساده ساده در حال دنبال شدن بود که یه کتاب بسیار نفیس از عکس های جنگ و شهدا به دستم رسید و مشغول دیدن عکسا شدم. وای پسر که نمی دونیم برای حفظ وجب به وجب خاکمون خون چه نیک مردان و زنانی روی همین خاک وطن ریخته شده. وقتی بفهمی برای آزادی خرمشهر 6000 نفر مردن، دیگه خیلی قاطع و محکم راجع به خیلی چیزا حرف نمی زنیم. باید بپذیریم یه چیزایی خط قرمزهای ما هستن و بادها و نبایدهامون و اصول و معیار و پایه های زندگیمون. شهدا قطعا و بدون هیچ گونه برو و برگردی یکی از این خط قرمزان. وقتی عکس پدران و مادرانی رو می بینی که دارن بچه هاشون بدرقه میکنن (نه به سمت سفر خوش بلکه به سمت پذیرش مرگ) یا وقتی می بینی مادری استخوانهای بعد از چندین سال برگشته فرزندشو به سر و صورتش می ماله، وقتی می بینی تمام هم وطنات از لر و کرد و بلوچ و ترک و فارس و ترکمن و عشایر و ارمنی و مسیحی خونشون برای این مملکت و این خاک به زمین ریخته شده، وقتی هر روستایی نشونی از این شقایقا می بینی، وقتی می بینی یه عده تمام عشق و زندگیشون شده کندن زمین تا تکه استخونی از یه شهید پیدا کنن تا دل خانوادشونو شاد کنن، وقتی می دونی خیلی هاشون توی همین تفحص ها شهید و جانباز و معلول میشن، تو فقط باید خفه شی، خفه شی و دم نزنی، چون هر کلمه چرند و خزعبلی که به زبون میاری توهینی میشه به اون هم افتخار و ایثار و مردونگی که با کمترین مزد و منتی این مملکت رو حفظ کردن. روحشون شاد و در بهشت جاویدان باشن. می نویسم باز هم از اونا که خیلی به گردن ما حق دارن. دست مایه هاشم جور کردم و دارم طرح کلیشونو میریزم. اگه باز چیزی جا مونده بود، میام می نویسم (واقعا چه آش شله قلمکاری شد این پست. آسمون و ریسمون رو به هم بافتم!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:25  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

تیغ ریش و سیبیل بعد حدود 140 روز!

امروز ریش و سیبیلو بعد حدوده 140 روز زدم. چه فازی میده پسر. یعنی راضیم از خودم و راضیم از تعطیلی ها که به ریش و سیبیل مبارک اجازه میده تا روز یکشنبه در بیاد. روز شنبه که هیچی. اونجا کویته، کسی به این چیزا کاری نداره. اصلا لخت شی بری اونجا کسی فکر نمی کنه چیزی کم و کسر شده. امروز هم روز خوبی بود. از 7:15 تا راس 14 مشغول بودم و بدم مشغول بودم. امروز کلا کارمون شده بود صدور کارت. اسم "حسین استرس" هم داره کم کم تو بچه ها جاگیر پاگیر میشه و الحق که جا داره انقدر روی موضوع کار کنیم که حسین استرس یه رقیب جدی واسه بیژن استرس معروف خودمون بشه. یه چیز دیگه که میمونه زبان خوندن مسلم بود. داشت زبان می خوند و معنی کلمات رو می پرسید که به سرم زد چند تا فحش انگلیسی هم یاد بگیره. یه جمله ساده بهش گفتیم، اونوقت نه گذاشت و نه برداشت زرتی زنگ زد به حسین استرس و این جمله رو بهش گفت. حالا خوبه اون بابا تعطیله ولی مسلم به همین قدر قانع نشده بود و توی سالن به هر کی می رسید اون جمله کذایی منو بهش می گفت. ما هم می خندیدیم و گفتیم تا کدوم بدبختی معنی این جمله رو بفهمه و بزنه تپ و تیپش کنه. خدا داند چه شود. به رمضون زنگ زدیم که گوشیشو برنداشت. واقعا جاش خالی. فعلا همین (راستی روزای خدمت هم شد 134 و با این حساب 504 روز دیگه مونده تا آزادی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:39  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

آلبوم های موسیقی - شماره 5- پرواز عشق


برای عارف:
در عجبم از این آدم. انرژی و پشتکار و روحیش از کجا میاد نمیدونم. نمیدونم به چی ایمان و یقین داره که این جور پیش میره. امشب باهاش قرار گذاشتم بریم کلاس ساز که هم دیداری با بابک عزیز داشته باشیم و هم مجموعه نوارهاشو بهش بدم (اونم بعد مدتها). بابا منو برد نزدیکای استخر 22 بهمن و از اونجا رفتم طرف پارک سنگی. تا عارف بیاد به بابک (هم خدمتی دوران آموزشیم) زنگیدم که گوشی رو برنداشت، تازه بعدا زنگ زد و کاشف به عمل اومد کلا توی یگان بودن ایشون. خدایی این چیزا رو می بینم به خودم امیدوار میشم. بعد با عارف اومدیم خونمون. مشغول صحبت شدیم و سازی زدیم و سازی شنیدیم و گذشت. اما حرف اصلیم اینجاست که توی مسیر برگشتن بهش گفتم ناراحت نیستی کیمیا داره میره؟ اولش مکثی کرد و بعد گفت هم ناراحتم هم خوشحال. جالبه هیچی بروز نمیده و اگه هم کوه مشکلات باشه بازم ظاهر رو حفظ میکنه. از عصر هر وقت به زنگ کیمیا فکر میکنم و اون حرفی که زد بغض گلومو پاره میکنه، حتی علی هم وقتی اینو فهمید داشت منهدم میشد، اونوقت این عارف خم به ابرو نمیاره. نمیدونم تو وجود این بشر چی میگذره. این موجود راز مطلقه.
به یاد عارف، پیشنهاد آلبوم هفته ما میشه دو تا. آلبوم "پرواز عشق" محمدرضا لطفی کبیر با تمبک محسن کثیرالسفر از موسسه فرهنگی هنری آوای شیدا، تقدیم به شما و عارف نازنین. امیدوارم جای کیمیا خالی نباشه براش.


برچسب‌ها: آلبوم های موسیقیمحمدرضا لطفی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 23:25  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

ادامه حرف های امروز

امروز ساعت 11:30 بود که از جلسه کذایی اومدم بیرون. یه ماشین گرفتم اومدم معلم. بعد تا یگان رو پیاده رفتم. تو مسیر گیر داده بودم به یه سنگ و همش شوتش میکردم. گیر داده بودم هرجور شده تا جلوی یگان ببرمش و بردمش، به چه مرارتی هم بردمش. نزدیک بود چند بار برم تو ماشینا ولی چون راست کرده بودم بردمش. بگذریم... قبلش اون غزلواره ای رو که جدیدا گذاشتم رو داشتم تو موبایلم تایپ می کردم. پیش خودم گفتم فرض کن هر چی برات جالب و خاطره انگیزه و یه جورایی برات حس نوستالژیک داره رو برداری بنویسی، اون وقت دپرس نمیشی که همه چی تموم شد؟ یه دفعه پیش خودم گفتم بدبخت، این قدر حرف داری بزنی که وقتشو نداری یک هزارمش بنویسی، ثانیا تو داری با زمان زندگی میکنی و نمی دونی تقدیر برای لحظه بعدت چی در نظر گرفته. این بود که گفتم بی خیال این حرف های ناامید کننده، شما فقط بنویس، به تو چه حرفات تموم میشه یا نه؟ آن و لحظه رو دریاب.
وقتی از این فکر فارغ شدم یه دفعه یه بوی خاصی که هیچ جور نمی تونم توصیفش کنم (واقعا بو رو نمیشه هیچ جوری توصیف کرد، مثل بویی که رضا دیشب توی روزیه راه انداخته بود و چگال بود!) خورد به دماغم. تمام وجودم رو سرخوشی پر کرد. با همین بو رفتم توی یه دوره و یه زمان و مکان دیگه. انگار راسته که میگن جهانهای موازی وجود داره و احتمالا این رفتن به اون زمانها و مکانا مثل نگاشت های ریاضی میمونن. خیلی راجع به بو ها هم حرف دارم. وقتی میگم بوی خوب و عجیب، یاد کمربند قرمز توی کمد خونه عزیزشون می افتم. خدا اون بو آخرت حسه برای من.
و نهایتا امروز بسیار خوب بودم. راستشو بگم صبح از اینکه تو جمع آدمای احمقی که دور و برم بودن، بودم حس خوبی نداشتم ولی بعد از اینکه پیاده روی کردم و جاری بودن زندگی رو نزدیکای پمپ بنزین دیدم هم سرخوش شدم و هم گفتم بدبخت زندگی واقعا شاید همین باشه. اما وقتی با ناصر اومدم خونه و به امیر زنگ زدم واقعا تو آسمونا بودم، بدون هیچ محرک خارجی؛ نه سیگار، نه مشروب، نه ترام نه هیچ چیز دیگه. علی امروز گواهی موقت لیسانسشو گرفت. خوشحال بود، بابا هم خوشحال بود، واقعا که دلخوشی ها کم نیست. عصر هم با میثم رفتم بازرسی و خوب خوب گذشت و الانم دارم پست جدیدم رو که ادامه حرف های قبلم باشه می نویسم. خلاصه اینکه بالام، بدجورم بالام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:37  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

آلبوم های موسیقی - شماره 4 - سیر


برای کیمیا:
زندگی از یه نگاه خیلی بلند (وقتی بچه ای)، از یه منظر خیلی کوتاه (وقتی داری رو به پیری میری و می بینی زندگی و داستان زندگیت داره مثل فیلما میشه). همون فیلمایی که وقتی نوجوون بودی دوست داشتی جای شخصیت اولش باشی، برای هرکسی هم شخصیت اول فیلم (که بعدا میشه خود همون آدم توی مسیر زندگیش) فرق میکنه، اصلا همین باعث میشه بهترین فیلم هر آدم به آدم دیگه فرق کنه، اصلا آدم خودشو توی تون شخصیت اول فیلم می بینه. بابا والله بالله هر کی گفت از فلان فیلم خوشم میاد برو تو نخ آدمای تو فیلم، مخصوصا نقش های اصلی. اون بابا داره با زبون بی زبونی میگه آی مردم من اینجوریم، درکم می کنید؟ می فهمید چی میگم؟ می فهمید دردم چیه؟ می فهمید آرمانشهرم کجاست و ....
همه اینا رو نوشتم برای سپاس از یه آدم که اصلا فکرشو نمی کردم این کار رو بکنه. دقیقا 25 دقیقه قبل، یه دختر زنگ زد به ایرانسلم. برام عجیب بود. دیدم عجیب غریب حرف میزنه. اول فکر کردم مزاحمه. چیزی نگفتم تا اینکه هی می گفت منو میشناسی؟ منم گفتم نه. چند بار دیگه هم این حرف رو تکرار کرد. اول فکر کردم مهساست. بعد اسممو گفت که گفتم نه مثل اینکه منو میشناسه، چون قصد کرده بودم اگه بخواد بره رو مخم قهوه ایش کنم که یه دفعه گفت: کیمیام. جالب بود برام. زنگ زده بود واسه خداحافظی، گفت میخواد بره آمریکا، بره دانشگاه می سی سی پی. من شب قبل از طریق رضا فهمیده بودم که کیمیا میخواد بره ولی از چند بابت مکالمه یکی دو دقیقه ایمون برام جالب بود:
اولا اینکه چقدر دنیا کوچیکه که آمریکا انگار شده تکیه کوشمغان
ثانیا چقدر بعضی ها بامعرفتن که وقتی فکرشم نمی کنی به یادت هستن (اعتراف می کنم من واقعا اگه میخواستم برم خارجه صد سال هم به صد تا نزدیکتر از کیمیا هم زنگ نمی زدم)
ثالثا وقتی که گفت می سی سی پی، یاد داستانهای فاکنر و مارک تواین افتادم. رفتم تا ته دنیای خیالات خودم.
رابعا اینکه خدایا زندگی من و دور و بریام قشنگ شده مثل فیلم. یاد صحنه های سریال مدار صفر درجه می افتم. واقعا هیچ چیزی دور از انتظار نیست. همه چی داره خیلی ساده اتفاق می افته و ما بی خود و بی جهت همه چی رو بزرگ کردیم. خیلی دلم میخواد راجع به این بند چهارم حرف یزنم. ایشالا برم بازرسی و برگردم چند تا پست پر و پیمون دیگه به انضمام توضیحات و شرحیات این بند چهارم میذارم.
و نهایتا دارم حس میکنم من آفریده شدم تا با کاغذ و خودکار و وبلاگ و کلا با نویسندگی عشقبازی کنم. واقعا وقتی می نویسم به اوج لذت روحی میرسم و سرمست میشم.
و سپاس از کیمیای عزیز که این نوشته به یاد او نوشته شد (یاد کنسرت هایی که با عارف و حمید و کیمیا رفتیم هم بخیر. کیمیا گفت ازت خداحافظی می کنم، فقط هر کنسرتی رفتی به یادم باش!. لعنت به این زندگی.کلش شده فیلم هالیوود).
پیشنهاد آلبوم هفته رو به این مناسبت، آلبوم شاهکار "سیر" اثر مسعود شعاری از انتشارات هرمس میذارم.

برچسب‌ها: آلبوم های موسیقی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:36  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

غزلواره ای که در حین پیاده روی سروده ام و با موبایل ثبت کرده ام تا الان برای شما بنویسم!!!

 

زندگی های ما
چه نیک، چه بد
چه نیک و بد به هم گره خورده است
گره هایی که گاه خود نقش آنها را می زنیم
و گاه دیگران نقش آن را در خاطرمان می زنند
و چه نیکوست آنگاه که نقشی برای اولین بار
در تار و پودت زده می شود.

12 دی 91
در حال پیاده روی به سمت یگان
بعد از جلسه کذایی در سالن همایش منابع طبیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:12  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یادگاری امشب

راستش خیلی وقته توی دفتر خاطرات روزانم چیزی ننوشتم، واقعا خیلی وقته و عملیه بعید از این حقیر. بگذریم که واقعا سرم شلوغ بود. خدا رو شکر بی خیال کاری که برداشته بودیم شدم و الان آزادترم. ولی همین قدر که وقتی دست میده تا بیام اینجا چیزی بنویسم راضیم. امشب تولد وحید بود. 11 دی هر سال تولد وحید و احسان. احسان که نبود و فقط تولد وحید رو جشن گرفتیم. حدودای ساعت 8 بود که وحید و طاهر و امیر اومدن دم درمون و رفتیم تو شهر. مرتیکه دیوونه میخوایم بریم براش هدیه بخریم میگه نمیخواد و سرشو مثل خر انداخته پایین و داره کار خودشو میکنه. خلاصه به هر زوری بود بردیمش همون جایی که قرار بود ببریمش و لباسی رو که مدنظرمون بود براش خریدیم. اتفاقا همون لباسی رو انتخاب کرد که من انتخاب کرده بودم (امیر خان بییییییییییییییییا). بعد رفتیم وشنا و شام مهمون وحید بردیم. رضا هم خودشو به ما رسوند. امیر پیتزا رست بیف زد، رضا ساندویچ رست بیف، من پیتزا قارچ و گوشت و خود وحید هم چهارفصل.طاهر هم که شام خورده بود به سیب زمینی قناعت کرد و گذشت. امیر گیر داده بود روبروییمون شبیه لاماست. بعد اومدیم بیرون و می خواستیم بریم خونه که توافق شد فقط برای کشیدن یه قلیون بریم خونه مجردی بچه ها. ولی از بد ماجرا، کار به شلم کشید و تا ساعت 12 شب مشغول بازی بودیم و من و رضا بازی رو به تیم خبره وحید و امیر باختیم. الان هم اومدیم خونه و هستیم. یاد تولدهای گذشته می افتم و به پیر شدنمون فکر می کنم. واقعا داریم پیر میشیم و رابطه هامونم بخوایم یا نخوایم داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه. شب خوبی بود. امروز بعد از ظهر خیلی دلم برای لیلی تنگ شده بود. بعد مدت ها نشستم عکساشو تماشا کردم. عصر دو قسمت سریال امیرکبیر رو دیدم و یه چرت یه ساعته زدم. موسیقی سریال امیرکبیر شاهکاره. جا داره یادی کنم از مرحوم شهریار فریوسفی که تارش موسیقی این سریال رو فراموش نشدنی و نوستالژیک کرده. همین جا بگم موسیقیش منو یاد دایی هم میندازه، یاد باغهای محلات، جاده های خاکیش، همون جاده ای که از کنار دبیرستان شهید بهشتی محلات به امامزاده اشرف سر در میاره. حس میکنم این موسیقی رو دایی هم شنیده و باهاش خاطره داشته (این یه حسه، با درستی و غلطیش کاری ندارم)، حس میکنم دایی هم موسیقی رو با پوست و خونش درک می کرده. اصلا موسیقی این سریال مثل تبلور آرزوها و احساسات و غم ها و آرمان های مردم ایران توی اون دوره بوده. خلاصه اینکه خاطرات امشب شد آش شله قلمکار. همه چی داشت و از همه هم یاد شد.
یاد همه خاطرات بخیر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 0:41  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 11

  دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
                         از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
        غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
                     ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

        دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من
                              دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
        سر پرشور مرا نه شبی ای دوست بدامان
                                    تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم 

       ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا
                         عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم
       نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
                            پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم 

       سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
                                      یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم
        آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
                              جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم

       گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
                          نیمشب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
       که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
                         آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم

      بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
                                 تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم
      مرغکان چمنی راست بهاریّ و خزانی
                              منکه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم

       گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند
                          شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

        ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
                         چه کنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

      آید آنروز عمادا که ببینم که تو گوئی
                             شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

عماد خراسانی



برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:0  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

سفر کوتاهی از جنس غزل

امشب حدود ساعت ده و نیم بود که امیر و طاهر اومدن و فقط قرار بود یه چرخ کوچولو تو شهر بزنیم. حالا بگذزیم که تقریبا نصف شهر رو دور زدیم. بعد امیر یه دفعه گفت بریم شهمیرزاد و رفتیم. وسط راه از ماشین پیاده شد (بدبخت مثل اینکه خیلی بهش فشار اومده بود، حالا خوب بود میشد جمعش کرد، اگه مثل اون دفعه ای که می گفت با 120 تا داشته میرفته خونه میشد که احتمالا من و طاهر رو قهوه ای می کرد و شیشه های ماشینش طرح قهوه ای امپرسیونیستی میشد!!) و من شدم راننده. هوا مه داشت خفن. خیلی باحال شده بود. بعد رسیدیم میدون شهمیرزاد و امیر و طاهر رفتم مغازه و طاهر برام یه بستنی گرفت (آخ چقدر بستنی دوست دارم، دوباره هوس کردم) و رفتیم طرف پیست. وسط راه زدیم کنار و منظره روبرو رو تماشا می کردیم. هوا صاف صاف صاف بود و مهتاب هم دلبری می کرد. بعد اینکه هوا هم سوز نداشت. آهنگ گوش می دادیم (مخصوصا گوگوشش که خیلی جدیدا داره حال میده) و تخمه می خوردیم و حرف می زدیم. امیر که رسما هوایی شده بود و دوربینشو می خواست. طاهر هم سردش بود. تو ماشین حرف 25Band شد و اینکه من و امیر با صرفه جویی در وقت با یه خواننده با دو نفر فاز می گیریم (همین جا اعتراف کنم فاز امیر دارای شباهت 98% با 25Band و فاز بنده حقیر 25% می باشد. راضی شدی امیر؟!!!). امشب نزدیکای میدون امام حسین، داشتیم طاهر رو مجبور می کردیم اونم باش فاز بگیره (بدبخت پایه بود، حالا با قیافش نه ولی با صداش می تونست فاز زیدشو بگیره!). خلاصه الان سالار ما شده بانو گوگوش و سرکار علیه 25Band. خلاصه شبی رویایی سپری شد بدون طرحی قبلی و شد غزلی کنار غزل های دیگه زندگی من.

پی نوشت: اونیکه با 25% اشکت داشت در میومد، الو... هوی با توام... سگ خور 5%
ما اندک درصد، شما خفن درصد


برچسب‌ها: امیرطاهر
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 0:36  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

برای چه گوارای نازنین

مرد بزرگی که دوران جوونیم با یاد و خاطرات و کتاب و عکساش گذشت. یه عکس بزرگ ازش داشتم که زده بودم تو اتاقم. همون عکس معروفش که پایین متن گذاشتم.

آستا سیمپره (به اسپانیایی به معنای بدرود فرمانده)، ترانه ای است که در سال 1965 توسط آهنگساز کوبایی، کارلوس پوئبلا ساخته شده است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده است.
این ترانه به زبان های بسیاری ترجمه شده و توسط خوانندگان زیادی بازخوانی شده است. بسیاری از گروه های آواز کوبا، کشورهای آمریکای لاتین و اروپا آن را خوانده اند. ناتالی کاردون خواننده فرانسوی، سیلویو رودریگز خواننده کوبایی و گروه راک اسپانیایی بویکوت نیز اجراهای بسیار مشهوری از آن دارند. حداقل پنج اجرا از کارلوس پوئبلا موجود است که جزو مشهورترین اجراهای این ترانه هستند و یکی از آنها نیز در بسیاری از منابع به اشتباه اثر ویکتور خارا عنوان شده است؛ در صورتی که این ترانه هرگز توسط ویکتور خارا اجرا نشده است. همچنین محسن نامجو نیز با استفاده از همان تم، ترانه ای در تمجید از چه گوارا خوانده است.

بدرود فرمانده
به دوست داشتنت خو گرفته ایم
بعد از آن فراز تاریخی
آنجا که خورشید شهامتت
مرگ را به زانو در آورد
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی و عطوفتی زلال به جای مانده است
فرمانده چه گوارا
می آیی و با خورشیدهای بهاری
نسیم را به آتش میکشی
تا با شعله لبخندت
پرچمی برافرازی
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی و عطوفتی زلال به جای مانده است
فرمانده چه گوارا
عشق انقلابی ات
تو را به نبردی تازه رهنمون می شود
آنجا که استواری بازوان آزادگرت را
انتظار می کشند
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی و عطوفتی زلال به جای مانده است
فرمانده چه گوارا
از پی تو می آییم
چنانکه دوشادوش تو می آمدیم
و همراه با "فیدل" تو را می گوییم:
اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی و عطوفتی زلال به جای مانده است
فرمانده چه گوارا


برچسب‌ها: چه گوارا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 0:30  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

داستانهایی از دوردست ها - قیام افسران خراسان

سه نفر در سه کتاب مجزا به شرح این رویداد پرداخته اند: ابوالحسن تفرشیان، احمد شفایی و ععلی اصغر احسانی. فضل الله نجفی، برادر ابوالحسن نجفی از جمله افسرانی بود که در این واقعه به سرگرد اسکندانی پیوست و کشته شد. ابوالحسن نجفی در این باره می گوید:
در واقع نخستین کسی که مرا به سمت عقاید چپ و حزب توده ترغیب می کرد، برادرم بود. برادرم برخلاف من که جثه نحیفی داشتم، جوان قوی و پرقدرتی بود. او در مدرسه نظام اصفهان درس می خواند و همان جا دیپلم گرفت و به دانشکده افسری رفت. پس از سقوط رضاشاه و آمدن متفقین به ایران، برادرم بارها به دلایل مختلف با نیروهای خارجی درگیر شده بود و حتی در مواردی کارش به زد و خورد کشیده بود. یک شب برادرم همراه با نامزدش با درشکه از یکی از خیابان های جلفای اصفهان عبور می کردند. ماشینی که از روبرو می آمد با سرعت بسیار از کنار آنها گذشت و سرعت آن به حدی بود که نزدیک بود تصادفی پیش بیاید. برادرم و نامزدش از درشکه پیاده می شوند و می بینند یک افسر انگلیسی و یک افسر آمریکایی که هر دو به شدت مست بوده اند، در ماشین نشسته اند. آنها نه تنها عذر نمی خواهند، بلکه با حالتی طلبکار و پرخاشگر از ماشین پیاده می شوند و تازه بعد که چشمشان به نامزد برادرم می افتد، می خواهند او را با خود ببرند. برادرم با آنها درگیر می شود و کار به تیراندازی می کشد و هر دو افسر تیر می خورند.
برادرم محاکمه شد، اما محاکمه در پایان به نفع برادرم تمام شد، اما یک درجه اش را گرفتند و یک سال هم محکوم به زندان شد. شش ماه از زندان را در اصفهان و شش ماه دیگر را در تهران بود. هم بند او که از اعضای حزب توده بود، مطبوعات و نشریات جپی در اختیار برادرم می گذاشت و او به این ترتیب برای اولین بار در زندان با اندیشه های چپ آشنا شد. پس از اینکه برادرم به خراسان رفت، مرتب برای من نامه می نوشت. یادم هست برادرم در آخرین نامه اش که آن را درست روز قبل از عزیمتش از مشهد همراه یک گروه انقلابی پست کرده بود، برایم نوشته بود که " برادر عزیزم، ما فردا برای آزاد ساختن کشور قیام می کنیم!".
برادرم و جمعی از افسران دیگر از مشهد به سمت قوچان و از آنجا به سمت گنبد کاووس حرکت کردند و در مسیر خود تمام پادگان ها و دژبانی ها را خلع سلاح کردند. رهبری این گروه به عهده سرگرد اسکندانی بود و افراد دیگری که در این قیام شرکت داشتند و بعدها معروف شدند و خاطراتشان را نوشتند، می توان از ابوالحسن تفرشیان، احمد شفائی و علی اصغز احسانی نام برد. علی اصغر احسانی برایم تعریف کرد که او افسر مافوق برادرم و اولین کسی بوده که برادرم را برای پیوستن به این حرکت تبلیغ کرده است.
احسانی برایم تعریف کرد که برادرم و اسکندانی در جیپی نشسته بودند که پیشاپیش کاروان حرکت می کرده و وقتی این جیپ را به رگبار می بندند، اسکندانی و برادرم درجا کشته می شوند. خیلی از افرادی که در ماشین های پشتی نشسته بودند، توانستند از این درگیری جان سالم به در ببرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 0:3  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

یه شعر خوب - شماره 10

یعنی اخوان، من روانیتم به مولا:

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد …
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد !

مهدی اخوان ثالث


برچسب‌ها: یه شعر خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 23:49  توسط وحید  |  آرشیو نظرات

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی