خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

عینک جدید

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

روزی که گذشت دامغان بودم. مشغول کارهای خودارزیابی. منم برداشت اطلاعات می کردم. ساعت حدود 17:30 رسیدیم سمنان. توی ماشین رفت و. برگشت رخشی مگه گذاشت دقیقه ای به بطالت بگذره. کلی خاطره که توی همشون مدیر نقش اصلی رو داشت. اما خاطره تدریس ریاضیش توی مشهد از همه جالب تر بود، جوری که سه چهار ساعت بعد حین برداشت اطلاعات یهو زدم زیر خنده. همدانی گفت چی شد، گفتم یاد خاطره تدریس ریاضی رخشی افتادم. بعد اومدن به خونه دیدم یه خانومی مشغول تمیز کردن آسانسوره. نگو مامان بابا کارگر گرفتند برای خونه تکونی. 
بعد سری به بابا زدم تا متین هم از خونه سالمندان برسه. بعدش ناهار خوردم. جوری ناهار خوردم که الانم سیرم و حس شام ندارم. بعد تخت خوابیدم و بعد از بیدار شدن با متین رفتیم و عینک جدیدم رو خریدیم. خیلی ازش خوشم اومد. فردا هم راهی شاهرود هستم ساعت 6 صبح. دقیقا همین لحظه متین اومد کنارم برای جستجوی جوش هام و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. خدا صبر عنایت بفرماید.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی