خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

لعنت به اون مادر به خطا که تصمیم گرفت شماره ما از ۳۳۳ به ۳۳۳۶۶۶ تغییر کنه و لاجرم ISP مورد علاقمون بپره.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۰

همیشه های همیشه جایی بودم که برایم خیلی عجیب بود.مثلا خودم را برای آنجا نمیدانستم.مثلا فکر میکردم در همان آنک باید جایی باشم که مال آن حال و حوالی ام.مثلا سال ۸۲ تا ۸۶ همیشه میرفتم کلاس اقتصاد خرد و کلان دکتر ایمانی. بعد نمره های خودم که رشته ام فرسنگها با اقتصاد فاصله داشت آخرش میشد ۱۴ ۱۵.در حالیکه از همان اول اول اولش میدانستم کلاس او جای من نیست.۸۶ تا ۹۰ هم به همین منوال. شنبه ها کلاس صفوی علامه. یکشنبه ها کلاس خودم تعطیل. دوشنبه و سه شنبه میرفتم دانشکده بالا. مباحث دینانی. آخر هفته هم برمیگشتم.همه اینها در حال بود که نه کلاس صفوی و نه کلاس دینانی و نه خانه ،هیچکدام جای من نبود.

از ۹۰ هم که حرفی برای گفتن ندارم. عمرم رفت برای سپیدگاه.

هنوز هم دچارم.

سالها گذشته.

خودم را بصورت مالیخولیایی گوگل ارث میکنم. حتی در ذهنم حواسم هست که همه لایه ها را با هم فعال کنم.من وسط یک تکه زمین خشک، جایی که فقط بالای سرم سبزی تنکی وجود دارد و زیادددددددددد از سبزی بالاها فاصله دارد، رو به بالا افتاده ام و باز از خودم میپرسم

اینجا جای تو نیست

اینجا چه کار میکنی ؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۵:۱۷

به نام خدا

اکنون که قلم در دست ندارم و انگشت به صفحه دارم

دارم فکر میکنم یه مرد خونه نشین چه شکلیه.

دارم فکر میکنم جای ۳ ساعت آخر شب باید تمام روز سراج گوش کنم.

دارم فکر میکنم باید بدونم منفردزاده درباره ترانه شماره ۳ آلبوم شماره ۱۲۴۸ نظرش چیه.

دارم به زنده بودن یکی از اون ۵۰ و چند نفر فکر میکنم.

دارم آدم دست به سازی رو میبینم که میخواد بهم یاد بده کجای همایون شبیه کجای نواست .

دارم فکر میکنم چه ظرفهایی که سر شستن بشکنه.

دارم فکر میکنم چهار بعدازظهر صبحانه چی بخوریم.

دارم فکر میکنم اذان سلیم رو کجای دلم بذارم.

دارم فکر میکنم احسان طبری روز بیست و سه آذر نهار چی خورد.

دارم فکر میکنم چرا لطیفی رفت و مشکاتیان موند.

دارم فکر میکنم اسم خواهر ابتهاج پروین بوده.

دارم فکر میکنم فقط یه اجرای دلشدگان هست که با چهارگاه شروع  میشع.

دارم فکر میکنم علیزاده تک مضراب چپش خیلی پرطنینه.

دارم فکر میکنم رضا قاسمی ما رو دعوت کرده پاریس. پول امسالمون میرسه بریم یا نه؟

دارم فکر میکنم من آخرش میمیرم از این دور مکرر تکرار.

خدایا

یادته اون شب که سردم بود و مار سیاه بزرگ زیر تختم نمیذاشتم برم کولرو خاموش کنم،تو هم کولرو خاموش نکردی؟ 

اون به جهنم

امشب منو بخوابون تا اینهمه فکر یهویی نیاد تو سرم‌.

هیژده زده گردن طرفو ناقص کرده،کل امروز و امشب درد داشت.

خدایا

من خودم میخوابم، تو فیزیوتراپیش کن.

دستت درد نکنه.

میبوسمت.

به امید دیدارت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۴:۵۴

۱۲ نیمه شب:

میای تا ۱۲:۳۰ کتابارو بچینیم؟


۱ بامداد:

اون چراغ نفتی رو بهم میدی؟ 


۲ بامداد:

صبح کی میخواد بیدار شه؟ اااااا اینستای فافا رو ببین.خوش به حالش.


۳ بامداد:

مراسم مایه ماکارونی خوری با نون بیات و سون آپ اسپرایت دیفن هیدرامینی.


۴ بامداد:

خدایا مقاله رده شناسیم مونده،فردا هم داریم میریم،روزه بگیرم نگیرم،خدایا سوپش چه بدمزه است. موهادیشو بمونه طعم زهرمار میده، داغش خوبه


۴:۳۰ بامداد:

تاثیرات فراماسونری در تاریخ ایران.مثلا خواستم خیلی تاریخی عمل کنم یهو دیدم دارم نشانه های ماسونی رو در قهوه تلخ میخونم.


۷ صبح:

خوابم برده احتمالا.


۷:۲۰ صبح:

اِلارم 

خاموشش کرد.



۷:۳۰ صبح:

اِلارم

خاموشش کرد.


۱۰:۳۰ صبح:

رینگگگگگگگ

مهندس ک: پسر نمیای مهندس ص۲. سراغتو گرفته ،بیا ( خواب بودم نفهمیدم کاملا) باوووو بازی!!!!!!!


۱۲ظهر:

بووووووووووووومبببببب

چراغ نفتی قدیمی و اسباب بازی من در دوران شیرین کودکی خرد خاکشیر شد.


الان:

تازه فهمیدم که توافق هستیه ای خوب حاصل شده.


۵۰ سال دیگه:

دوستان من یادمه،شما سنتون قد نمیده،چه روز و شبایی بود،التهاب و بحث و ... لحظه ای نبود که صدای اخبار پخش نشه.قرار بود بعد ۱۲ سال خبرهای خوب بشنویم،از خاتمی که تعلیق کرد و جلیلی که هیچوقت کاترین هشتم !!!! رو نگرفت و ظریف که یه شبه قهرمان شد.اون موقع آگاهی زیاد بود.همه اخبارو دنبال میکردیم.دقیق یادمه

شبی که قرار بود صبح توافق شه اصلا نخوابیدم.

تا صبح بیدار بودم.

تا خود خود صبح.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۱۴

در سال ۸۹ میدان انقلاب کنونی بازسازی شد. 

در سال ۹۴ تازه من فهمیدم که معماری اش خیلی عجیب است.

آقایان زحمت کشیده اند تا اینجا آمده اند.

راضی نبودیم والاااا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۴:۲۰

از این تریبون

از همه عزیزانی که که به جای سری کتابهای سبزرنگ نظام

میروند کتابهای سپید بهرنگی میخوانند

از مهندس ح. که این فرصت طلایی را در اختیار خزعبلات گذاشت،

از مهندس ک. که باعث شد پای خزعبلات قدیم به چنین مجموعه ای باز شود،

از بزرگ خاندان گرامی که در سالهای تجاوز رژیم بعث اقتصاد مملکت رو بلند کرد گذاشت در جیبش،

از مهندس ص. که روح بلاگ نویسی رو دوباره زنده کرد،

از همه و همه

و از دکتر س. که این روزها خیلی سرگنده شده و دارد با ضمیری روشن و روحی آسوده آخرین روزهای اشتغال او را با ریزخندهای حاکی از رضا نظاره میکند،

و در نهایت از خدا که ما را تا به این حد گشاد آفرید

نهایت تشکر را دارم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۷

امروز برای اولین بار، ماهی سیاه کوچولو رو تا ته خوندم. از بس چیزها رو نصفه و چریده خوندم که حد نداره. حرفی ندارم، فقط میگم روح صمد بهرنگی شاد و بهش اطمینان میدم که هنوز ماهی های قرمزی هستن که از شب تا به صبح نخوابن و به دریا فکر کنن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۲

دل افگار کنانه ترین عبارتی که به یاد دارم همین تاریخهای نوشته شده پای پستهاست.

آبان ۹۱.

نوشته شده توسط خزعبلات.

این واژه ها درد دارد.

آدم باید کرگدن باشد که ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۳:۴۵

زمستان ۸۴

 چه آسوووون میشی گریون بیا اشکامو پاک کن

دلم خیلی گرفته بیا غمهامو خاک کن

.

.

.

تابستان ۹۴

من یه موجم تو یه ساحل که رو شنهات میشکنم دل

بی تو هیچم بی تو پوچم بی تو بی مقصد کوچم




زمستان ۸۴

اولین و آخرین باری که ترانه مشترک حمیرا و فرخزاد را شنیدم.

.

.

.

دقیقا امروز

اولین باری که مصداقی و خودجوش این ترانه را به یاد آوردم.


قاعدتا این ده سال فرصت خوبی بود برای پیدا کردن مُثُلش.

هاااااهااااااهااااااا

مستم.

از همان مستی ها که با بد..... چایی خوردیم و روی آب خندیدیم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۴۴

همه حرفهای پست قبلی مزخرفی بود از جهالت خویشم.

نگون بخت من که دریا را به جام کشیدم.

غلط گفتم غلط.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۷

همین حالای حالا سمت راستم نشسته.پای چپش رو پای راست.سیگارش تمام چایش ناتمام.جزایری تار میسازد.اگر بد صدا هم باشد میفروشد.با یک تیشه و قلم نه ماهه یکی ساخته.

این یکی لاریب فیه آدم است.اولین موجود دوپایی که دراین شهر برایش گفتم که مردم خفتگانند و چون بمیرند بیدار شوند و در نهایت عجب لبخند رضا زد و در تاریکی ماشین فهمیدم که فهمیده.

دومی را روشن کرد.مدتها بود بوی بهمن نشنیده بودم.لعنت به کربنات سدیم.لعنت به همه ماشینها.

بیسکوییت.خاکه ها در گشنیز.همان همیشگی.بطری آب عرق کرده.وز وز پنکه خانه پدربزرگ.ناله شوهر آبی که آبی دوستش ندارد.کسی فلسفه نمیخواند.مجوز کتابفروشی من باطل میشود.

ما خیلی فکر کردیم.از همان فکرهایی که به هیچ نرسید و امشب هم مثلا دور هم نشستیم از آن فکر ها کنیم

این یکی لاریب فیه آدم است.با مستور شروع کردم.به کلهر رسید و حالا  

و حالا

فقط آرامم

بعد شبهای زیادی که در تاریکی خیره میشدم و از خودم میپرسیدم این همان عشق

است یانه

امشب

به ثالث گفتم که او هم نیست.او هم مثل من در جستجوی لامکان و لازمان است.

امشب آرامم.

لاریب فیه امشب آدم دیدم.

سومی را روشن میکند.خیلی وقت بود بوی بهمن نشنیده بودم.

غرق میشوم.

در نوای علیزاده

در هوسرل

در مصطفی مستور

در بهمن

در کلهر

در آدمی که لاریب فیه آدم است.

امین است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۲

بر آستان جانان سر نتوان نهادن

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۴ ، ۰۴:۱۵

مدتی است تنهائم.

عجیب همه شهر دلمرده اند و خبرشان نیست.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۰۵:۲۸

خدایا سلام

حال همگی ما خوب است اما تو باور نکن.

خدایا از تو میخواهم دریچه کولر هیچ خانه ای را در امتداد تخت صاحبخانه قرار ندهی.چون بادش میرود توی دماغ صاحبخانه و صاحبخانه چشم بندش را میگذارد روی دماغش و نفسش بند میآید و پره های دماغش عرق میکند و مجبور میشود از دهان نفس بکشد و آب دهانش خشک میشود. و دردناکتر اینکه چون فکر میکند زیر تخت مار سیاه بزرگی است پایش را زمین نمیگذار تا مار اورا گاز نگیرد و هیچکس هم نیست که بیدار شود کولر را خاموش کند.

خدایا

تو راز دل همه را میدانی پس در این دل شب که جنبندگان خفته اند و تو بیداری به ید قدرتت یا کولرو خاموش کن یا دریچه رو ببند یا مار سیاه بزررگو بکش یا یه نفرو بیدار کن یا برق خونمون رو ببر یا آب کولرو قطع کن یا با شهاب ثاقب بزن دخل کولرو بیار یا کابل تیر برق خونمون رو قطع کن یا منو مرگ بده.

دارم میچام ای بی نیاز ترین بی نیازان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۲:۲۳

  • برای زیاری که تکلیفش معلوم نیست.



یک شب آتش در نیستانی افتاد یا نیفتاد

سوخت چون عشقی/ اشکی که بر جانی افتاد یا نیفتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد یا نشد

هر نی ای شمع مزار خویش شد یا نشد

.......

مرد را دردی اگر باشد خوش است یا نیست

درد بیدردی علاجش آتش است یا نیست


هر  بشر  را  المی است.

هر الم را بشری است.


این یک به یک ترین تابع دنیاست.


اگر زیاری بداند یا نداند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۷

آخییییییییییش


همه گناهانم بخشوده شد


از فردا به گناهان جدیدتری فکر بایدم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۵:۲۹

به همه چراغ خاموشهایی که میآیند.


چراغ برای جایی که تکلیفت با خودت روشن نیست 

چراغ برای جایی که برای اکتساب آمدی

چراغ برای دل خاموشی که پی کورسو میگردد

چراغ برای همان دل آواره که راهش را گم کرده


چراغ گاهی روشنش بهتر است


برای گاهی که تکلیفم روشن بود

برای گاهی که اکتساب کرده بودم

برای گاهی که دل روشنم به دنبای دخمه تاریکی بود

برای گاهی که دل راه بلدم راهش را میدانست


چراغ روشن آمدم 


به همه چراغ خاموشهایی که میآیند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۹

لُخت و لَخت پهن شده ام وسط اتاق. زبری گلیم پوستم را میخورد.سینه خیز میروم جلوتر تا خنکی سرامیک را بهتر بشنوم.آبی خوابیده . شوهرش زل زده به سفید. هنوز دلش میخواهد حمله کند ولی سپید ناز دل من خوابیده. پایین خوابیده اند. بالا خوابیده است. سفید و شوهرش و حتی آبی خواب رفته اند.من بیدارم.و شوهر آبی.

آی عشق چهره آبی ات ...

رنگواژه ها چه اند؟ از کجای دنیا آمده اند؟

راستی 

اصلا حرف من رنگواژه نبود.داشتم میگفتم؛ رو سرامیکم.همه کفشهایی که بوی رفتن میدادند را امروز شستم‌.سه جفت زنانه و دو جفت مردانه.از رفتن خبری نیست.راستی یادم رفت بگویم امروز باد آمد. از شرق آمد و از غربم گذشت‌کاش خانه من رو به شمالستان آدمیت بود. آنوقت باد از شمال ترین جای زمین که می آمد پرده را کنار میزد و ... من عمدا پرده خانه را نازک دوختم تا باد بیاید اینجا زندگی کند.

روی سرامیکم.

ناد نمره ها را قبول نکرد. پکرم. شریک دیوانگیهایم خواب رفت. ناد را تلفن زدم و به دیگری گفتم.فردا خودش میرود.

امروز ۹ امتیازی شدم.سه تا بار انداز. کاش فرنگی کار بودم.سانتو حال دیگری دارد.

دارم خزعبلات میگویم.

خزعبلات 

خزعبلات

آی عشق چهره آبی ات ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۳:۰۹

امروز افطار ثقظمپال خوردیم.

این اولین اختراع منه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۱

امروز بعد از انجام کارهای آسانسور، نشستم و یه متنی که علی دهباشی برای شاهرخ مسکوب تهیه کرده بود رو خوندم. نوشته حسن کامشاد بیشتر از همه توجهم رو به خودش جلب کرد. آخه از دبیرستان و از وقتی توی اصفهان و توی یه دبیرستان بودن، با هم آشنا بودن و ارتباط داشتن. وقتی داشتم میخوندم، بارها بغض گلوم رو گرفت و ولم کرد. یه جا بلند شدم به امیر بگم جون مادرت بگیر اینو بخون، اما مهندس داشت باهاش حرف میزد.
متنش خیلی بلند بود، ولی سعی میکنم توی اولین فرصت بذارمش تو وبلاگ که همه بخونن. شاید کار من توی کل زندگی و بالطبع توی این وبلاگ، جمع کردن این چیزهای قیمتیه تا به صورت اتفاقی نگاه کسی بهش بخوره و شاید فتح بابی بشه برای اتفاقات بعدی.
خیلی حس عجیبی دارم. وقتی می نویسم، وقتی میخونم، انگار یه شعله ای که داره خاموش میشه رو دارم روشن نگه میدارم. نمیذارم تندبادی یا غفلتی خاموشش کنه. اون آتیش شعله عمر منه، گرمابخش زندگی منه. وقتی میخونم یا می نویسم و مهم تر وقتی میخونم، انگار حس غربت یه تبعیدی بیدار میشه. اون حس غربتی که توی من نهادینه شده، نمی دونم از کجا آب میخوره. شاید جبری و ذاتی و غریزیه. وقتی شاهرخ مسکوب دست حسن کامشاد رو میگیره و میگه بیا و تاریخ بیهقی رو بخون، هیچ کس نمی تونه بفهمه من چقــــــــــــــــــــــــــــــدر ارضای روحی میشم. ناف ما رو با این چیزا بریدن دیگه.


پ.ن:
خاک بر سر من که 4 تا کتاب از شاهرخ مسکوب دارم و یا نخوندمشون و یا چریده چریده خوندمشون. خاک بر سر من

دلم نیومد از اون متن بلندبالا چیزی براتون نذارم:

ﺷﺎﻫﺮخ ﻋﺎدت روزاﻧﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ را از اﯾﺎم ﺟﻮاﻧﯽ داﺷﺖ ﻫﺮﺟﺎ . ﻣﯽ رﻓﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ دﻓﺘﺮﭼﻪ ای ﻫﻤﺮاه داﺷﺖ و در ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﭼﻨﺪ ﺧﻄﯽ ﻗﻠﻢ ﻣﯽ زد. در ﺳﺎل ﻫﺎی اﺧﯿﺮ ﻟﺮزش دﺳﺖ ﮐﺎر ﻧﻮﺷﺘﻦ را دﺷﻮار ﮐﺮد. دﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮات را ﮐﻨﺎر ﮔﺬاﺷﺖ. ﺳﺎﯾﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ را ﺑﺎ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد. آﺧﺮﯾﻦ دﻓﺘﺮﭼﻪ ای ﮐﻪ در اﺗﺎﻗﺶ ﯾﺎﻓﺘﻢ دوﺻﻔﺤﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﺪاﺷﺖ، آن ﻫﻢ ﺑﺎ دﺳﺖ ﻟﺮزان . ﺻﻔﺤﻪ اول ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ داروو درﻣﺎﻧﺶ ﺑﻮد، و ﺳﺆاﻻﺗﯽ ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮاً ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻪ از دﮐﺘﺮش ﺑﮑﻨﺪ و در ﺻﻔﺤﻪ دوم دﻓﺘﺮﭼﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺼﺮع ﺷﻌﺮ درج ﺷﺪه ﺑﻮد، ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ آﺧﺮﯾﻦ اﺛﺮﺧﺎﻣﻪ ﺷﺎﻫﺮخ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد:
"ﻋﺸﻖ داﻏﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﺮگ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﻧﺮود" 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۸

باید بگم که سرکار وزیر داخله هم در این وبلاگ می نویسند و البته بسیار هم پرکارتر از بنده هستند. دیروز به اتفاق همسر از رشت به سمنان اومدیم و بین راه مثل همه کارهای زندگیمون، یهویی به سرمون زد که بریم دیدار قزوین و رفتیم و چقدر خوش گذشت. ما سفرهای کوچیکی رو با هم پشت سر گذاشتیم. اولیش سفر گرمسار توی 27 یا 28 اسفند 93 و بعدی سفر به دامغان و شاهرود برای امورات کاری بود که به دلیل ضیق وقت، فقط دیدار مسجد تاریخانه میسر شد. شاید اولین سفر درست و حسابی ما، سفر به بسطام بود، توی اون غروب زیبا و اون شور و عظمت اون بناهای زیبا و قدیمی و حضور بایزید. باید توی اولین فرصت به خرقان هم سر بزنیم.
اما دیروز توی قزوین به دیدار عالی قاپو، مقبره شاهزاده حسین، مسجد عتیق و آرامگاه حمدالله مستوفی رفتیم. چقدر این شهر و آدمهاش خوب و خوش برخوردن. از سه چهار نفر راهنمایی گرفتیم و هر چهار نفر ما رو به بهترین وجه و با روی گشاده راهنمایی کردن.
بالای 140 تا عکس گرفتیم. دوربین برای مسافرت ها لازمه و باید در اسرع وقت تهیه بشه. در پایان دلم خواست این شعر رو بذارم تا همسر بدونه که عمر واقعا کوتاهه و نباید گذاشت تاامیدی و یاس به آدم راه پیدا کند و باید مثل آب روان همه چیز رو ساده انگاشت:

اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم
می کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی کوشم بی نقص باشم.
راحت تر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آن چه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدی تر می گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک می کنم
بیشتر به سفر می روم
غروب های بیشتری را تماشا می کنم
از کوه های بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانه های بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن ها نبوده ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری های تخیلی کمتری

من از کسانی بودم
که در هر دقیقه ی عمرشان
زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بی شک لحظات خوشی بود اما
اگر می توانستم برگردم
می کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمی دانی که زندگی را چه می سازد
این دم را از دست مده!
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم، سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم ، می کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه سواری می کنم
طلوع های بیشتری را خواهم دید و بابچه های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم
 اما حال هشتاد و پنج ساله و رو به موتم

خورخه لوئیس بورخس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۰۹:۰۷

بوسیدمش

نخوند

خوابید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۴۹

فقط مطمئنم که این یه اتفاق ساده نبود.

بلاگ آی آر دو بار اِرور داد که عنوان تکراریه و من عوضش کردم.

و هربار فکر کردم ازم نپذیرفته.

دومرد رو پذیرفت و بعدش دیدم که هر سه ثبت شده.

هر سه.

در حالیکه ما هم سه نفر بودیم.

ممنون که من هم تکه ای از هزاران ام.

خیلی ممنون که امشب من هم داخل شدم.

خیلی خیلی ممنون که من هم فهمیدم.

خیلی خیلی خیلی ممنون که هستم، رضا هست ، وحید هست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۴۳

۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

رضا چمباتمه زد رو صندلی جلوی کولر

دست چپشو تکیه داد به میز

نیمرخ راستش به من بود

.

.

همچو فرهاد و بود کوه و کنی پیشه ی ما

کوه ما ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

وحید نشسته بود تو جای خوابش جلوی کولر

دوتا دستاش تکیه گاه تنش

نیمرخ چپش به من بود

.

.

.

همچو فرهاد و بود ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

نشسته بودم جلوی کولر

دست راستم رو دسته صندلی و دست چپم تکیه گاه چونه

نگااهم به روبرو بود

.

.

.

هرکس که ننشند جای خویشتن

افتد و بیند عزیزم سزای خویشتن

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۳۷

۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

رضا چمباتمه زد رو صندلی جلوی کولر

دست چپشو تکیه داد به میز

نیمرخ راستش به من بود

.

.

همچو فرهاد و بود کوه و کنی پیشه ی ما

کوه ما ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

وحید نشسته بود تو جای خوابش جلوی کولر

دوتا دستاش تکیه گاه تنش

نیمرخ چپش به من بود

.

.

.

همچو فرهاد و بود ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

نشسته بودم جلوی کولر

دست راستم رو دسته صندلی و دست چپم تکیه گاه چونه

نگااهم به روبرو بود

.

.

.

هرکس که ننشند جای خویشتن

افتد و بیند عزیزم سزای خویشتن

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۳۴

۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

رضا چمباتمه زد رو صندلی جلوی کولر

دست چپشو تکیه داد به میز

نیمرخ راستش به من بود

.

.

همچو فرهاد و بود کوه و کنی پیشه ی ما

کوه ما ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

وحید نشسته بود تو جای خوابش جلوی کولر

دوتا دستاش تکیه گاه تنش

نیمرخ چپش به من بود

.

.

.

همچو فرهاد و بود ....


۶ تامون مونده بودیم بخونیم و بخوابیم

نشسته بودم جلوی کولر

دست راستم رو دسته صندلی و دست چپم تکیه گاه چونه

نگااهم به روبرو بود

.

.

.

هرکس که ننشند جای خویشتن

افتد و بیند عزیزم سزای خویشتن

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۳۳

اولین دور همی عجیب اما واقعی با کلی مهمان از سفر آمده.اون هم بعد یک سال.چقدر از این آقا راضی اند همه.چقدر این آقا کاریزماتیک شده اند.این خیل خانواده ما آدم ندیده اند انگار.

نیشمان باز است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۷

دلم از دیده میپرسد نشانش دیده نواز می آید محرم راز ...

خوب است.تا ساعاتی دیگر میروم پایتخت و تا ساعاتی دیگرتر به همراهش برمیگردیم رشت.

این که من احمقی هستم که از سال ۸۲ مثل گوسفندهای شعیب بدون چوپان آواره ی ییلاق و کویر هستم پرمبرهن است و از طرف دیگر اینکه تا آخر عمر این سرگردانی ادامه دارد واضح تر.

اما عزیز دل

حجم این هجمه آنقدر عمیق است که بودن و باشیدنت هم آرامم نمیکند.

یکی بیاید جان مرا بگیرد.

من تمام شدم دیگر.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۰۲:۱۹

همین الان توی سایت خصوصی، سمفونی کلیدر رو پیدا کردم. خدا میدونه که چقدر در به در دنبالش گشتم. محمدرضا درویشی واقعا راست گفته که قلب کلیدر رو نشونه رفته. خیلی خوشحالم. همسری هم حالش خوبه. فردا تهران امتحان داره و من هم راهی تهرانم تا با هم بریم سراغ خونه پدری اونا. عجب حالیه الان. تنها توی خونه بی همسر و موسیقی کلیدر و ...
انگار ناله های مارال و زیور داره میاد.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۰۱:۵۱

سلام

خوب هستید؟

لطفا همه را قبول کنید مدیریت از نمره ها راضی نیستند.

خدانگهدار

.

.

.

و من اینکار را نکردم همسرجانم.چون خودمان میشینیم و داد و بیداد که چرا اوضاع نابسامان است و خودمان بیش از همه باعث نابسامانی اش هستیم.منکه چیزی برای از دست دادن ندارم.تو باش.آبی باشد.سفید باشد.شوهر آبی باشد.شوهر سفید باشد و سگ.

من که جز شما چیزی نخواستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۷

کارخونه داره تعطیل میشه. متنفرم از همه ایده آل های مسخره ای که نسل هاست داریم براش سرمایه میذاریم و هیچی که بدست نمیاریم هیچ، کلی هم چیز از دست میدیم. با امیر و یکی از بچه ها که یه مهندس به تمام معناست، حرف کار بعدیه. 
دیشب دیر خوابیدم، یعنی خوابم نمی برد. امروز هم دیر بیدار شدم و بعد رفتم و از بانک کشاورزی سه تومن گرفتم و ریختم تو حلقوم حساب شرکت تهران. تموم مرخصی هام هم تموم شده و بهتر که با بسته شدن شرکت، دلم نسوخت که چیزی بدون استفاده بمونه.
فکرم به غایت درگیره و مشغولم. همسری مشغول تصحیح اوراق و من هم چهارشنبه راهی. خدا به همه کمک کنه که از مشکلات سربلند بیرون بیان. تازه من که واقعا هیچ مشکلی ندارم.
دیشب با بچه ها سر والیبال حرف این بود که چرا دیگه کسی صداش در نمیاد. چرا صدایی مثل صدای سعید سلطانپور از سینه این مردم بلند نمیشه؟
بازم دم حافظ گرم که انگار این درد ما رو قرن ها پیش فهمیده:
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست       عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۹
الان دقیقا 36 ساعته که نخوابیدم. توی این مدت کلی کار انجام دادم. انگار وقتی می نویسم، زندگیم یه ثمر و معنی ای داره. اولین شب بدون همسر. همسر رسیده به سامان خودش. من هم چهارشنبه راهیم. 
بعد اومدن از بازرسی خارج شهر با برادر، همکار و دوست عزیزتر از جانم، سری به دفتر شرکت زدیم و کمد رو رسوندیم بالا. رضا رو هم اونجا دیدیم. بعد با بچه ها یعنی امیر و وحید اومدیم خونمون و مشغول تماشای والیبال شدیم که بچه ها تر زدن. حسین هم آخر بازی اومد و بعد بچه ها رفتن و من موندم و یه خونه داغون. همین چند دیقه پیش همه چی مرتب شد و میخوام برم بخوابم. کاش میشد حسش بود و بیشتر می نوشتم. 
فردا هم کلی کار دارم. هنوز وقت نشد به دل مشغولی های همیشگی برسم. ایشالله شرایط پایدار بشه و بتونم مثل سابق از دغدغه ها بنویسم.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۲:۰۶

نوشتن عین یه کرم سمجه که افتاده تو تنت. وقتی کرم نوشتن داشته باشی، هیچ راه خلاصی ازش وجود نداره، خصوصا که راحت 4-5 تا وبلاگ عوض کرده باشی. هر بار به دلیلی نوشتن رو قطع کردم و وبلاگ ها رو منهدم کردم. الانم اومدم اینجا. تا قبل اینجا توی بلاگفا می نوشتم، اما بدجوری زد تو ذوق آدم.
خانومی رو صبح بردم ترمینال و با صد تا صلوات راهی کردم تا آخرین امتحان دوره تحصیلش رو بده. الان سر کارم. شاید بگید پس چرا کار نمیکنی؟ شاید فکر کنید من آدم چال کنیم، ولی نه، شرکت رو هواست. بگذریم...
آی که چقدر برای همین بگذریم و سه نقطه بعدش دلم تنگ شده بود. اما غرض و مخلص کلام اینکه دیشب برنامه تلگرام رو نصب کردم و بعدش وحید حدود ساعت دو و نیم اومد و یه کم با هم حرف زدیم. بهش گفتم دوباره میخوام بنویسم که همین وبلاگ شد نتیجش.
دیشب همسری درس داشت و من کلی راجع به ده شب گوته خوندم، مهر 56، باغ سفارت آلمان و ...
انگار ناف ذهن منو با این چیزا بریدن. نمیتونم ازشون خلاص بشم. دلم میخواد سوای تمام چرندیاتی که اینجا می نویسم، خیلی تحلیلی و به دور از احساسات عاشقانه و رمانتیک گذشته، به صورت جدی به تاریخ و ادبیات و جریانات اجتماعی و سیاسی معاصر ایران بپردازم. تا چه پیش آید.
فعلا والسلام 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۵