خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

با اضافه شدن سفیدک و همسرش خونواده کوچولوی ما ۸ نفره شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۲

از همون اول هم سه تا بودیم

تا اینکه امروز صبح دیدم قبر باز شد و جنازه کفن پیچ وسط در وسط تخت کنارم خوابیده

حالا من هستم و

تنهایی و

روزهای بلند تابستان و

قبری که نبش شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۵

بعد آشنایی با همسرم، وبلاگ قبلی رو کلا فرستادم تو هوا. بدون انکه لحظه ای بهش فکر بکنم. اما دو سه روز پیش یهویی متوجه شدم وبلاگ سابقم، تا اسفند 92 از گزند سوتی تاریخی بلاگفا در امان مونده. البته جالب اینه که من وبلاگ رو کلا ترکونده بودم، حالا این برادران بلاگفا این وبلاگ ما رو از کدوم سطل آشغالی در آورده بودن الله اعلم. بگذریم...
بعد یه مدت از ترکوندن وبلاگ سابق، متوجه شدم یه بابایی اومده اونو صاب شده. البته چیزی توش نمی نویسه (از قدیم گفتن کون گشاد، مایه نشاط). بگذریم...
در این گند کاری های بلاگفا، وبلاگ نابود شده من سر از سطل آشغالی در میاره و من در نهایت تعجب دیدم که میتونم وارد اکانت خودم بشم، در صورتی که اکانت الان مال کس دیگه ای شده بود. باز هم بگذریم...
یه حرکت سوق الجیشی زدم که از من بعید بود. چه کردم؟ خب اول تموم مطالب تا اسفند 92 رو فرستادم به یه وبلاگ دیگه و در نتیجه طبق قانون بلاگفا، آدرس اون سایت (سایت سابق خودم یا سایت اون بابای کون گشاد) رفت رو هوا و آدرسش فری شد. (برای برادران و خواهران کمی گیج بگم که یه آدرس بود و دو تا صاب داشت. مثل یه زنی که دو تا مرد داشته باشه. میشه؟ البته در مملکت ما همه چی امکان داره). باز هم میگذریم...
و نهایتا در حرکت انتحاری نهایی، تموم فایل ها رو از وبلاگ واسط دوباره ریختم توی وبلاگ قدیمی خودم که آدرسش رو آزاد کرده بودم.
شب با امین رفته بودیم شیخ علاالدوله. همسر تازه اولین بارش بود میومد اونجا. به سرم زد دوباره بنویسم. دیدم هیچ چیزی مثل نوشتن بهم انگیزه زنده بودن نمیده. وقتی بخوام بنویسم، مجبورم کم کم شروع به نوشتن بکنم و این بزرگترین نوید برای آدم ناامید و خموده ای مثل من میمونه. پس به فال نیک می گیرم و میتازیم. تا چه پیش آید؟

پ.ن:
زندگی عجیب غریبی دارم
کسی باورش میشه من روز عروسیم توی ماشین، تکنوازی سه تار داریوش طلایی توی بیات اصفهان گوش دادم؟ اونم کنار همسرم و فیلمبردار. باورتون میشه؟ به اندازه صد تا اندی و شهرام صولتی و لیلا و شیلا و ..... بهم حال داد.
12 شهریور به اتفاق همسر میریم کنسرت حافظ ناظری و شهرام ناظری. اولین کنسرت دو نفره و اولین باری که میرم کنسرت شهرام ناظری و اولین باریه که میرم تالار وزارت کشور.
تموم پنج شنبه های این یک ماه آینده به سان خر پا در گل در گیر خواهم بود. 5 شهریور عروسی علی، 12 شهریور کنسرت به همراه محمدمهدی، 19 شهریور عروسی خواهرخانوم و ....
مهم ترین پی نوشت من الان قرص خواب خوردم ولی خوابم نمیاد. همسرم خوابیده. من تازه چایی گذاشتم بخورم.
(تازه تکنوازی داریوش طلایی تموم شد و من یاد عروسیم نیفتادم، یاد همون خیالات افتادم، یاد یه لامکان و لا زمان موهومی که فقط میدونم هست و ازش مثل سروش پیغام میاد و مژده صبر میده). بسه دیگه. کنجدش!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۵۳

از گندمزار من و تو

مشتی کاه میماند

برای بادها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۵

چهل روزگی رفتم کرمان

همانجا ماندیم تا یک ساله گی

رفتیم رشت تا دوساله گی

رفتیم چالوس تا ۷ سالگی

دوباره رشت

بعد ارومیه

بعد کرج

بعد تهران

و حالا اینجا

همه مهاجرتهای زندگی ام بلا استثنا برای تحصیل بود

چه خودم

چه دیگر اعضای خانواده ام

حالا که اینجا ایستاده ام آخرین نمره سالهای ۱۲ + ۴ + ۳+ ۲ تحصیلم آمده.خیلی به بیست نزدیک است. اندازه یک گزینه صحیح یا شاید اندازه چشم پوشی های ترحم انگیز مصحح.اما اینها شادم نمیکند.

از اینجا دارم به همه سالهایی فکر میکنم که دیگر امتحانی ندارم.

به همه سالهایی که باقیمانده و من پشت میز نشین نیستم.

تا وقتی موهایم سفید سفید شود و پشتم خمیده و پوستم پر از لکه های قهوه ای و احتمالا ناخن های شکننده و دست استخوانی.

دارم فکر میکنم شاید مثل دکتر کلباسی در تابستان یکی از آن شلوار گرمکن ها بپوشم با یک مانتوی بلند و مقنعه گشاد بروم سر کلاس و بچه ها بگویند پاش لب گوره هنوز درس میده.عین جمله ای که من سر کلاس دکتر پچ پچ میکردم.

امشب مثل قدیم تر ها که تمرین قبر میکردم، نهار فردا را پختم و حتی شام را.میخواهم تا اذان صبح در امتداد شرق- غرب و پهلوی راست به قبله بخوابم و تمرین مرگ کنم.میخواهم به سقف اتاق سفید کوچکم خیره شوم و حس کتم حشره ای وجود ندارد تا گازم بگیرد چون تمام قبرم سرد و سیمانیست.

امشب دلم روشن است،مثل زنی که آخرین زور زایمانش تمام شده و دارد به نوزاد وارونه اش نگاه میکند.

مثل مردی که تمام روز زیر آفتاب کویر آسفالت ریخته و حالا به افق نگاه میکند که خورشید .....

خدایا

مار بزرگ سیاه یادت هست؟

یادت هست مهندس ک مهندس ه را ناقص کرد و تو دست روی دست گذاشتی؟

یادت هست بهت گفتم مرا بخوابان تا اینهمه فکر نکنم اما بیدارترم کردی؟

من آنها را نادیده میگرم.

خدایا 

فقط امشب با من کار نداشته باش.

من امشب خیلی عجیب ام.

از امشب تا قیامت من دیگر درس ندارم.

خیلی خیلی عجیب ام.

تا خود خود خود قیامت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۴

جز خودش و مادر و پدر

جز ع و س

جز مهندس ک و ص

و امین

دیگر کسی نیست.

خیلی سخت است که همه آشنایان یک شهرت با خودت بشود ۹ نفر.

خودت را هم اگر از آشنایانت بدانی یکی بیاید به من بگوید ما ۹ نفری حوصله مان سر رفته است، چه کنیم؟؟؟

ما ۹ تا خیلی تنهاییم.

من از همه بیشتر.

از همه گان بیشتر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۰۸

دو زن داشتن نه تنها برای عنصر نرینه خیلی خیلی حال دارد برای فک و فامیلها همکلی حال دارد.

امشب مجبور شدیم روی کارت دعوت مراسم ازدواج برادر همسر عزیز بنویسیم:

 آقای اسماعیل ه........و بانوان

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۶

.

رضا قاسمی هنری نکرده

هرچه من میدانستم را برداشته پرپیچ و تاب برای همه تعریف کرده

اگر همه حرفهایش را کنار هم بگذارم 

آخر آخر آخرش بشود بهار ۹۲ 

یاحتی قبلترها

که خام بودم

نهایتش پاییز ۹۱

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۹

بعد از سه روز کویرگردی و کوه نوردی و کلوا و غذاهای عالی و عاری از گوشت 

بعد از سه روز مصاحبت با استاد امین دیوانه و مهندس ک 

بلاخره جفتشون رفتند 

تا سال دیگه همین موقع که بیاین ایران.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۳۴

رفته بودیم ببینیمش

ما سه تا پشت

آن دوتا جلو

با هم پنج تایی

.

رفته بودیم ببینیمش

جعبه سبز معمولی

جعبه سفید گردویی

آقا لطفا ازاین کیکها هم بدهید در راه بخوریم

رفته بودیم ببینیمش

میروی سمت شرق

بعد باغ عمو اسدی

جاده خاکی سمت راست

.

رفته بودیم ببینیمش

همان وسط وسط ها که جز نور ماشینمان چیزی پیدا نبود

همان طرفها که یک جاده خاکی بود و کویر و ما پنج تا

همان جا که تا افق بلندترین ارتفاع تپه های کوچکی بودند که در تاریکی چشهما را وادار به خطا میکردند

همان جاها

برای خودش لحاف پنبه ای شیری کشیده بود وسط آسمان

لحاف پرستاره

خوابش نمی آمد

خودش را به راه خواب شیری زده بود 

چون میدانست

.

رفته بودیم ببینیمش


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۰

آخرین آمپولی که زدم سال ۷۶ بود.راهنمایی بودم.

امشب بعد ۱۸ سال 

اووووووووف

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۵

۱.همیشه به mission impossible میگفتم impossible mision تا امیرحسین اصلاحم کرد.

۲.همیشه فکر میکردم کشک از نمک و آب و آرد درست میشود و فافا از وجود عکس گاو و بوی تند چهارپایان در کشک آگاهم کرد.

۳. تا سال ۸۵ فکر میکردم دعای توکل داریم که بعدا در مدینه فهمیدم که دعای توسل و کمیل با هم دعای توکل نمیشود.

۴.تا همین چند روز پیش همش میگفتم جایی شنیده ام سلام علی اهل القبور السرور و الخ.... که پیش از این آمد.

۵.هنوز نمیدانم قلب سمت چپ بدن است یا سمت راست.خداییش نمیدانم.

.

.

.

خدایا

بیا لبت را ببوسم که جهل را مایه ی آرامش من و دانایی را عذاب آورترین درد روزگار قرار دادی.

خدایا

یادت هست مار سیاه بزرگ؟

گردن درد مهندس ه؟

یادت هست آنها را خوب نکردی؟

اشکال ندارد

فدای سرت.

خدایا

امشب کمکم کن رده را تمام کنم.توپولوژی فارسی به من چه.خدایا من که فرق کشک و رشته آشی را بلد نیستم راست راستی میخواهی دست روی دست بگذاری من بیفتم؟

از من گفتن

منتظر معجزه ات میمانم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۵۶


آشپزخانه تمام شد

همه چیز برای فردا آمادست

اتاق مطالعه ماااه شد

چای تازه دم داریم

آبی حمام کرد

تمام ظرفها شسته اند

چکیده را استخراج کردم

خانه بوی دامستوس میدهد

فایلها را درست گذاشتم سرجایشان

هنوز مرگ دارم.

هنوووووز

کجا خوابیده؟

کجا بیدار است؟

غذا چه میخورد؟

با کی حرف میزند؟

اینهمه سال دلش تنگ نمیشود؟

دلش مرگ نمیخواهد؟

دوست ندارد آدم معمولی باشد؟

برود برای خودش از عنایت خانی بستنی بخرد لیس بزند؟

برود ققنوس از این وسایل دوتومنی بخرد ذوق کند؟

کباب مگسی بخورد؟

دلش نمیخواهد یک روز کنار خیابان باشد من ترمز کنم بپرسم آقا ببخشید اسکان کدوم وری است ؟ میخواهم برای کسی نهار ببرم.

.

.

‌.

واقعا دلش نمیخواهد مرا ببیند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۰۵:۰۳

شامی که نخوردم

مقاله ای که تمام نشد

توالتی که نشُستم

ماشینی که نصب نشد

غباری که پاک نشد

آبلیمویی که نخریدم

میوه ای که ندارم

خوابی که نمی آید

دستی که خواب رفته

سری که گنگ شده

هجوم افکاری که آوار شده 

مرگ دارم.

کجا خوابیده؟

کجا بیدار است؟

غذا چه میخورد؟

با کی حرف میزند؟

اینهمه سال دلش تنگ نمیشود؟

دلش مرگ نمیخواهد؟

دوست ندارد آدم معمولی باشد؟

برود برای خودش از عنایت خانی بستنی بخرد لیس بزند؟

برود ققنوس از این وسایل دوتومنی بخرد ذوق کند؟

کباب مگسی بخورد؟

دلش نمیخواهد یک روز کنار خیابان باشد من ترمز کنم بپرسم آقا ببخشید اسکان کدوم وری است ؟ میخواهم برای کسی نهار ببرم.

.

.

‌.

واقعا دلش نمیخواهد مرا ببیند؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۰۴:۵۷

آلبوم بسته نگار
نوازندگان : مجید کیانی - محمدرضا لطفی- ناصر فرهنگفر

اولین باره که توی مدت کل رابطم با همسرم، نشستیم و جداگانه به کارامون میرسیم. فردا دو تا مهمون خیلی خوب و ماه داریم. واقعا نفهمیدم از شهریور پارسال تا الان چطور گذشت. این 11 ماه مثل برق و باد و در عین حال با چگالی اتفاقات در حد بمب گذشت و البته داره میگذره.
و این که چرا مثل خزعبلات قدیم نمی تونم بنویسم هم دلیلش واضحه. خود همسرم شاهده که هیچ وقتی که نمیمونه هیچ، کم هم میاریم و وقت خواب نداریم. سعی میشه از این به بعد حداقل جنبش و تکاپو توی نوشتنم بیشتر باشه. انشاالله.
اما این آلبوم که ازش می نویسم، بعد مدت ها منو برد فضانوردی. الان که به گذشته نگاه میکنم، می بینم من چقدر آلبوم گوش دادم. حس میکنم سن ماموت رو دارم. بگذریم...
دقیقه 12:30 بعد از اینکه لطفی ملودی رو میزنه، یهویی کیانی میاد و میترکونه و میره. اوج و منتهای زیبایی همین لحظست. خوشحالم میتونم موسیقی ایرانی و کلا هنر ایرانی رو درک کنم و لذت ببرم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲

فکر میکردم که اگر کسی قریحه چیزی مثل نوشتن داشته باشد یعنی خلط نوشتن با مذاقش.یعنی ادغام نوشتن با قلمش‌.یعنی امتزاج نوشتن با روحش.

امروز

از اینجایی که من هستم

دلم لک زده است برای خزعبلات قدیم که ...

که حس میکنم همیشه برای نوشتن حرف بود و این روزها نیست.

حرف هست ولی کم است‌.

خیلی کم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۱

سلامٌ علی اهل القبور السرور

 حقیقتا درک گزاره فوق برای بنده ثقیل است.از اهالی قبور خواهشمندم خودشان توجیهم کنند.در این راستا از خوانندگان عزیز تقاضا دارم چنانچه دانشی دارند به اشتراک بگذارند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۸

تورو خدا بذارید مجازی هم شده بگم

امروووووز حالم خوبه

خوبم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۹

هه هههاهاهوؤووؤم

بعد از یه غیبت طولانی به خاطر یه سفرطولانی تر

من

min

اعلام میکنم که بعد از ۱۴ ساعت طی طریق

۲۴ دقیقه بامداد یکشنبه ۱۱ مرداد

به آرامش مطلوب حضور بی دغدغه در اینجایی که همین حالای الان هستم رسیدم‌.

اللهم فک کل اسیر

اللهم فک کل اسیر

اللهم فک کل اسیر

آمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۴۶

در پیشگاه ملکوتی تهی مغذی ،( قال بدمست رضی الله عنه ) هستم که همین دیروزگان به جان عزیز آبی سوگند خورده بودم که تا قیامت در معرضش نباشم.

آدمیزاد عجیب خلقتی است.

قاتل همیشه به صحنه جرم بازمیگردد.

همیشه.

مثل من که به نظاره مقتولم آمده ام و علیرغم سن بالایش کاملا احساس میکنم دارد جای نداشته ام را میمالد.

اوووووف

بمال

بمال

مالامال

راحتی؟

راحتم.

راحتی؟

راحتی؟

راحتم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۹

روز جمعه گذشته به اتفاق خانواده همسر رفتیم سمت سیاهکل و دیلمان و جای همه خالی. توی مسیر خیلی یاد چریک هایی بودم که توی 19 بهمن 1349، پاسگاه سیاهکل رو گرفتن. آدرسش رو هم تقریبی فهمیدم کجاست. خیلی نمیخوام طولانی بنویسم. وقت ندارم. اما دلم نیومد در مورد دو تا چیز ننویسم. اول از همه در مورد همین گروه چریک ها و دوم در مورد موجود به غایت نازنینی که شوهرخاله همسرم هستن. سالیانی بسیار دور ایشون توی هند درس خونده بودن. ازشون در مورد "راوی شانکار" پرسیدم. باورم نمیشد. گفت که کنسرت راوی شانکار رفته. از شخصیت کاریزماتیکش گفت و من چقدر آرزو میکردم میتونستم جای ایشون بودم و اون کنسرت رو میرفتم. 
گیلان واقعا زیباست، خصوصا ارتفاعات سیاهکل و دیلمان. اون روزها یاد فیلم "خانه دوست کجاست" کیارستمی افتادم. با موسیقی تیتراژ پایانیش که تار امین الله حسین بود، عشق بازی کردم. احساساتم ملغمه عجیبی شده بود از چریک های فدایی خلق و راوی شانکار و طبیعت دیلمان و موسیقی صبا و ...
یادش بخیر و روح راوی شانکار و شهدای فاتح پاسگاه سیاهکل در بهشت برین شاد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴


من به ریاضیات علاقه عجیبی دارم. دو عامل باعث شد که توی شبی که فرداش امتحان نظام دارم، بشینم و این پست رو بنویسم. 
اول لبریز شدن احساسات و دوم مفهوم نگاشت در ریاضیات. قبلا در این مورد توی وببلاگ سابقم نوشته بودم. اما از اونجایی که هر بار که میشنوی نامکرره، باز هم می نویسم.
به زبان ساده، نگاشت، تصویر کردن یک مفهوم در یک فضا به مفهومی در یه فضای دیگست. احساسات و زیبایی و شور و سرخوشی و سرمستی توام با شادی و فوران اون خیلی باشکوه و زیبا و نامنتهاست. حالا فرض کنید این مفاهیم بخواد به زبان هنر توصیف بشه. توی موسیقی این تبدیل

مفاهیم نمود خوب و پرقدرت تری نسبت به سایر هنرها داره، البته برای من. چون انتزاع در پروسه تبدیل مفهوم، وقتی بیشترین کارکرد رو داره که به زبان انتزاع در بیاد، نه اینکه محدود بشه. موسیقی انتزاعی ترین هنر بشره، چون هیچ وقت المان های بصری توش کاربردی ندارن.

غرض از اطاله کلام اشاره به آهنگ ابدیت (Eternity) از آلبوم غزل 1 هنرمندان کبیر، کیهان کلهر و شجاعت حسین خان بود. جدیدا، اجرایی تصویری به سال 2015 از این آهنگ به دستم رسیده و چون توی پرده های ماهور نواخته شده، دلم نیومد ازش ننویسم.
موسیقی مثل نسیمی ملایم، دستای تو رو میگیره و میبره به ابدیت، اونجا که هیچ ترس و شک و یاس و ابهامی وجود نداره و همه چی بی واسطه و عریان و عیانه. به یاد استادم امین که همیشه این شعر رو میخوند:

مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاوردان
او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

شاید بگید چه ربطی داشت که توی سرخوشی از مرگ حرف زده بشه، اما وقتی انسانی به این نگرش برسه که مرگ، کلید قلعه عیانیت و عریانی همه مفاهیمه، میشه این شعر رو هم در نگاه فلسفی عمیق، نگاشتی از اون احساس لبریز شده و این موسیقی دونست و صد البته این نگرشی که من دارم، ممکنه در نگاه آدمی دیگه کاملا متضاد باشه. القصه، همین مرا بس که برای من این نگرش جواب میده. به قول حافظ:
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند و به قول قرآن، لکم دینکم و لی دین.
آره، این نگرش برای من مبدا حرکت و جنبشه و سیر من توی مسیرم رو پرشتاب تر و زیباتر و روحانی تر میکنه. 
دستان شجاعت حسین خان و کیهان کلهر رو میبوسم که تبدیل این مفاهیم رو برای آدم های به غایت معمولی ای مثل ما سهل و ساده کردن. سعیشان مشکور باد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۰