خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۴۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر میکردم اولین کسی که با من نسبت خونی دارد ۷۰۰ کیلومتر اونورتر دارد زندگی میکند تا اینکه امروز یادم آمد کیلومتر شمار که زدیم ۵۹۷ و ... همین حدود بود.امروز گوگل کردم دیدم حدود ۵۱۰ تا بیشتر نیست.من گِردش میکنم میشود ۵۰۰.

من همیشه راهی برای التیام دردهایم پیدا میکنم و این یعنی هوش.



پ.ن. تعریف جدید هوش  در سال ۲۰۱۵ را گوگل کنید.

who is intell according to recent studies 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۵

با چند ترم روان و زبان و جامعه  شناسی پاس کردن نمیشود گفت که من چیزی بارم شده،با چند سال مطالعه آزاد و حرف از دهان کاربلد ها شنیدن هم نمیشود ادعای دانستن کرد ولی رضا قاسمی دردی دارد 

مثل اینکه بچه که بوده عمو یا دایی یا کهتر و مهتری از سوراخش استفاده کرده اند.

مثل اینکه در افکار سیاسی خودش متزلزل بوده و هیچ وقت تمام عیار سنگ اندیشه ای را به سینه نزده.

مثل اینکه گرچه خیلی از آداب مسلمانی را غیر قابل توجیه میداند ولی لاجرم و به جرم گذشته در خیلی از آنها غوطه ور است « چه دلش بخواهد چه نخواهد»

مثل اینکه زندگی جنسی بسامانی نداشته و نزدیکی هایش جای اینکه ریشه بدوانند و پابندش کنند بیشتر پراکنده اش کرده اند.

اگر عاشق شده ظاهر پسند بوده و کمتر به سیرت دل بسته.ظاهرا برجستگی نوک سینه و رنگ پوست و انحنای کمر اغوا کننده تر از سبک تفکر و لایف استایل  زنانش بوده.

ردی از زندگی درباری- اعیانی- کلفت خواهی و نیاز به مفت خوری و جفت اندازی در او دیده شده.

هیچگاه حرفه ای زندگی نکرده و در کاری متوقف نشده « البته اگه از وحید بپرسیدمیگه آلبوم گل صد برگ ناقض این ادعاست ولی ...»

عمرا آرزوی تشکیل خانواده داشته باشد.

عمرا کودکی مناسبی داشته باشد.

مثل همه ما که خارج خیییییلی برایمان خارج است فرانسه برایش خییییییلی فرانسه تر از فرانسه بوده و نوعی اضمحلال فردیتی در پاریس رو میشه از کاراش فهمید.

مثل هلدن که هیچوقت صاحب تمام عیار زن نشد در تصاحب روحی و جسمی زنان همیشه بازنده بوده.


باید برم پایین

بعدا ادامه میدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۵

انگار یه چیزی رفته باشد توی گلویش

چرب باشد

تب بیاورد

خوب بود

یهو یهو رختخوابی شد

چند تا قرص و بعد

یک خواب طولانی و غرق عرق و چند وقت به وقت بلند بلند گفتن « آآآآب»

و من بدو بدو بروم آب بیاورم

اولین شبی است که تلویزیون میبینم

اولین باری است که روشنش کردم

بلد نبودم

رفتم بالا گفتم علی بیا این را راه بیانداز

نشستم پای یه چیزی که الان یادم نیست

بعد خاموشش کردم

رفتم سراغ چاه بابل

فک کردم ۲ شده سرم را که بلند کردم دیدم ۱ است

خوش نیستم

مثل چیزی که برود در گلو

چرب باشد

تب بیاورد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۴۹

بکش عقب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۵

معمولا تا وقتی بیدارم که باطری داشته باشه

امروز فاکتورشو دیدم

اسفند ۹۲ خریدم 

هنوز عمری نداره

باطریش کم کم داره جواب میده

از ۱۷ ساعت اسمارت انرژی سیوینگ اولیه شده تقریبا ۱۰ ساعت

۱۰ ساعت یعنی فقط وقت کنم چک میل و چک بلاگز و نیو پُست و آخر آخرش لینکد اِن

کی بیاد اینستای رَستاک و بخونه؟

کی چک کنه شکم کارداشیان تا کجا بالا اومده؟

صفحه assholeparents رو کی چک کنه؟

کی بره ببینه sherry تو کافه جدیدش چیو آسیاب میکنه؟

فافا و رفک و فیمه ی من چی؟

شهر کتاب و نشر چشمه و انتشارات نگاه؟

کتاب فرازمند رشت عزیزم چی؟

mothering4home از رومانی منتظره منه!

sweet home ست جدید چایخوری آورده!

دوست پسر jlo از خودش خوشرنگتره.

آوا مشکاتیان چرا اینقد با شعوره؟

مطی شومیز تازه خریده.

الف داره برمیگرده ایران.

نازی با boss ش ریخته رو هم.

پارمیس اقامت گرفت و حالا به لاتاری بدجور ایمان آورده.

.

.

.

یعنی میشه با ۱۰ ساعت شارژ اسمارت سیوینگ پاور به همه پیج ها و هش تگ ها وکپشن ها و دایرکتها و فلان به فلان ها برسم؟

واقعا کسی از فنلاند پاسخگو نیست؟

چطور اون روز خریدم زنگ زدن کلی ساپورت کردند اما حالا چی ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۰۶

همواره مرگ بازی میکردم.دراز میکشیدم در راستای شرقی غربی و صورتم را به سمت راست بدن و قبله میچرخاندم و دستها راست بدن انگار بخواهی کرال پشترا استارت بزنی و بهعد استارت میزدم.دقیقا مثل همان وقتها که ارومیه مربی میگفت با جین شنا کنید تا سنگین شوید بعد که از سنگینی آسوده شوید سرعتتان میشود زیاااااااد.با جین مرگ بازی میکردم.در تابستان.زیر پتو.زیر لحاف.نفسم بند می آمد.تنم عرق میکرد و همیشه یک جا می بُریدم و بازی را میبتاختم.

هم چنان عاشق رفتنم فقط یک حرف مهم با خدا دارم و بعد بیاید جان مرا ببرد.

خزعبلات که میخواندم میدانستم روز مرگ مشکاتیان عاشوراست.جان عشاق هم دمامه و سنج و نوحه اش   وآتش چهره بدین کار برافروخته بود....

تا اینکه همین حالا 

سلام جناب رمضانی

من سه سال متوالی است که با شما تماس میگیرم.

صدای رمضانی را نداشتم.

من

من

همون که چهارسال پیش اجازه دادید برم سر قبر استاد مشکاتیان.بهم از پادگان مرخصی ساعتی دادید.

پادگان بسته شد؟

آموزش پرورش؟

با همسرم برای دست بوسی.........



خدایا برای درک مفاهیمی از این دست عمرم را به اندازه ای کن که بفهمم.فقط همین.

دستت درد نکند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۸

یه دوستی بود که یه جورایی خودشو بلد راه میدونست و کلی مرید که نه ولی رفیق و همدل داشت و از قضا روزی به خلوت اندر به من همی گفت: 

یا بنت فلان

بر آنم تا ده تن را بپرورم زان پس عزلت گزینم و به انتظار مَلِک فلان

شما بیا هشتم حواری من باش

تا ده رسد عمر من نیز به اتمام است

ما هم با کسب فیض از مقام شامخش شدیم حواری شماره هشت و عمری رفت و جوانی رفت و شادابی رفت و آسایش و خورد و خواب رفت و ...

ماند بیخوابی

ماند جنگ روان

ماند تعلیق فلسفی

ماند نافرجامی

ماند من و ویتگنشتاین و هوسرل و پدیدارشناسی و ..... در یک اتاق

حواری هشتم بودن خیلی هم خوب بود تا اینکه گذشت و دیدم

.

.

.

همه ما مراد مسلکانه زندگی میکنیم.باز خدا خیر بده کسی که میره دو تا استکان چایی میخوره میگه چون است و چون نه اینکه ندیده نشناخته جگر همو لیس میزنند. دو روز نبودم اومدم دیدم طرف حرمسرای مجازی زده.حالا تاپیک چیه؟ پرتقال فروش 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۳۲

خدایا یه سوال

سمت چپ این صفحه

تو اون کادر راه راهه

گزینه آخر

تو تعداد حاضرین نوشته ۳ نفر.

خدایا الان ۴:۰۷ بامداده

منو نمال

اونا رو شفا بده.

دستت درد نکنه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۰۸

شهر آن توست و شاهی

فرمای هرچه خواهی

گر بی عمل ببخشی

گر بی گنه برانی


حس میکنم آخرین انسان بیدار روی زمینم.

خدایا منو بخوابون.

پشتمو بمال.

دستت درد نکنه.

تو نخواب.

بیدار باش.

مواظب من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۰۵

۸:۳۰ بود که چون سایلنت بودیم نفهمیدیم اونا قرار شده راه بیفتن

۸:۴۰ در اتاقمون چند تک ضرب ......  إِ سلام چرا لباس تنتونه؟ میرین؟

۹ بود که صبحونه نخورده راه افتادن  

و از آن پس گشادی ما شروع شد

۱۱ من پا شدم و ۱۲ به زور پاشوندمش

۱ صبحونه نصف یک طبقه کیک عروسی رو با دو سه لیوان چای زدیم بالا

۲ بود که خونه جمع و جور و ماشین لود شد

تا ۴:۳۰ چه غلطی کردیم یادم نیست

وحید و عظیم نشستن به ساز و تنبک

و تازه راه افتاده بودیم که

برو جاده انزلی کارت ملی رو بگیر

برو شرکت فلان گواهینامه بابا رو بده

بمون تو ترافیک گیل

ترافیک منجیل

ترافیک کرج

ترافیک تهران

خیییلی خو‌وووبه ساعت ۱۱ شب شده و ما تازه تهرانو رد کردیم ...نکردیم که

چی شده آقا؟

سد

سیل

گِل

ماشینهای رها شده

هلال احمر

خسارت

راننده های وحشی

مسئولین پاسخگو

صاعقه

سرعت ۴۰ 

سرعت ۵۰

.

.

.

‌.

و راه ۷ ساعته شد ۱۱ ساعت

مگر اهتمام دارد به قیامت اتصالی؟

من فدای آلبوم غوغای عشق بازان


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۰۰

شب عروسی مهسا به حدی خاطره انگیز شد که گفتنش در این مقال و آن مقال نگنجد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۱۶

خخاک تو سرشون.یابوها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۴۰

خواهرم هم فردا میرود به همانجا که من رفتم. تنها فرقش اینکه من ۵۹۰ کیلومتر آنورتر و او ۲ کیلومتر و ۱ کوچه.

خانه بخت مثلا خیلی جای خوبی است که همه چیز نو و سفید است و سرامیکش برق میزند و کاسه توالتش نو است و همه چیز هنوز مارک دارد و آدم دلش نمیخواد از ترس شکستن ظروف از آنها استفاده کند.

خانه بخت مثلا خیلی جای خوبی است که تو یه ناز کش داری که اگر عین سگ پاچه بگیری و عین کرگدن شاخ بزنی و عین میمون زشت باشی و عین خرس بخوابی و عین گاو بخوری و عین راسو بو بدهی باز عین خر دوستت دارد.

خانه بخت مثلا خیلی جای خوبی است چون میتوانی عین بدوی ها لخت باشی و پابرهنه هرجا خواستی بروی و همیشه در حمام و دستشویی باز باشد چون موقعی که آن تو هستی دلت نگیرد.

خانه بخت مثلا جای خیلی خوبی است به شرطی که کلا بختی در کار باشد اگر نباشد که تو هم میشوی یکی از ۷ میلیارد نگون بخت اطرافت که فکر میکنند خوش بختند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۳۸

فردا 5 صبح راهیم

امشب لطفی گوش دادم (همین الان داره ایران ای سرای امید پخش میشه)

یاد چنار پیر و کهنسال محلات افتادم

میون این همه نقش و واقعیت، تو بودی که جای اون همه خیال نشستی

به شوق دیدار تو میام

کاش چنار پیر محلات رو میدیدی

کاش شعر سرو کاشمر حمید مصدق رو میخوندی

بعد می فهمیدی چی میگم

تقدیم به تو که آینه دار اون همه احساس شدی


رفتم ادامه بدم دیدم توی بک گراند مغزم، به جای جملاتی که میخواستم بنویسم، مقدمه بیداد مشکاتیان نواخته شد...

تا فردا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۹

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۴۷

دلم برات تنگ شده...

نمی تونم مستقیم به خودت بگم که اذیت بشی

اینجا برات می نویسم. با امین هستم، روی مبل رئال دوست داشتنی تو.

فرغانه رو ببوس.

امشب منتظر عاشقانه هام باش، مثل دیشب که سیلاب بود، سیل آب شکستن سد.

دارم ترک سوم آلبوم "موسم گل" رو گوش میدم.

چشمام خیسه، با امین چقدر از همه حرف زدیم و از تو.

فرغانه رو ببوس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۵

اگر بر این باور باشی که بخش عظیمی از نوشتن ها نه تنها به یادگار سپاریست و از طرف دیگر التذاذ ادبی نگارنده به دنیا دنیا خواننده نمی ارزد آنگاه 

دل قوی دار که بنیان بقا محکم از اوست.

حرف حرفِ تو بوده، خاطره خاطره ی تو بوده، لذت لذتِ تو بوده و حتی اگر در جایی به جز خانه ی موسوم به تو خواننده نیز خواننده ی تو بوده.

چشم و دلت روشن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۴

هم اینکه دیشب حالم خوش نبود

هم اینکه آخرین بار که صدای زنگنه رو شنیدم سال ۸۶ بود و بعد سی دی رو هدیه دادم.

تازه فهمیدم شعر رو غلط نوشته بودم.

از روبرو می آیم

از روبرو می آیم

با شامه سگ و چشم عقاب

دستم از هر دسیسه ای خالیست

و قلب کاغذی هیچ خاطره ای را نخواهم سوخت

 

ولگردهای ساعت خسته اند

ای دست های خالی خوشبخت

به عشق بگویید

از روبرو می آیم

از اشتیاقوارگی آب و علف

و دستم از هر گونه تقلا خالیست

 

من مزه پای هر خون دلی بوده ام

به مرگ بگویید

از روبرو می آیم

بی هیچ خنجری جز لبخند

از روبرو می آیم

و دستم از هر رعشه ای خالیست

 

موسی زنگنه

از مجموعه "از روبرو می آیم"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۵

بزرگمهر حسین پور گرام در کار هاشور صلح است.ما هم گفتیم برویم و هاشوری بزنیم .تمام مدت هم همش فکرم مشغول طول و درجه هاشور بود تا اینکه متوجه شدم هاشور یه چیز مورب و موازی است برایم البته نه الزاما مورب  و آنچه دارند انجام میدهند بازی نقطه خط ابتدایی خودمان است.

از عزیزانی ک کمپین فلان به فلان راه می اندازند استدعا دارم اول تکلیف تعاریف مفاهیم مطروحه در کمپین را برای خودشان تشریح کنند بعد کسی مثل استاد درمبخش را بکشند پای بوم و هاشور.

چون دلم میخواست هاشوری مورب باشد نه موازی افقی در یک عملیات جنگ طلبانه ی صلح گریزانه نرفتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۴۸

یکی پرسید آهای تو که فلان خوندی بگو ببینم معنی خزعبلات چیه؟

بلد نیستم واستا سرچ کنم.

سرچ کردم.

دهخدا.......

وحید......

دقیقا دومیش بود.

امشب تنهام.بعد حدود ۲ ماه.

دلم میخواد از خزعبلات یاد کنم که فرهنگ و هنر و ادب ازش میچکید.مضامینش به مراتب آگاهانه تر و فاخر تر از حال بود و به رسم ادب از جانم معذرت بخوام که اومدم و چهار دیواریشو با خزعبلات خودم پر کردم.

از فرغانه

از ریگستان عزیزم

از آدمهای اون حوالی

از گلبانگ سربلندی

از مسکوب

از نامه ها

از پاسخ نامه ها

از وقایع اتفاقیه

از هم قبیله ایها

از هر جنبنده ای که ازش مینوشت

از قصه های مجید

از پوری عزیز که عشقم رو مدیونشم

از رضا قاسمی

از علیزااااده اااااااااووووووووووف علیزاده بزرررررگ

از داریوش طلایی

از گل صد پرگ

از تِرَک مورد نظر آن و آن که به کرات فحش خوردم واسش

از محلات

از دایی مدادی

از موسیقی متن فیلم مادر

از خجند و بخارا

از خراسانی که تو سینه همسرم خوابیده

از خوش خلقی که راحت گذاشت و گذشت

از نوا و نینوا

از گوشه عزیز دشتی

از پنلوپه کروز

از شاعری که شمع جوانیش شد خموش

از بامداد و سایه 

از مشکاتیان عزیز 

از درجه دار نیشابوری فامیل پرویز

از چارتار زیر پتو

از رویگری در مرغ مینا

از برو برو ساغ......

از حاجی بلاک کن و خلاص

از مهدی عباسی که نگاه کردن را به من آموخت

از شش قرن و شش سال

از آش فروشی کنار کافه پاریس

از باران تهران

از اینترنت

از asus  ِ  عزیزتر از جانم

از خدایی که آنشب به ن.... گفت بروم خزعبلات را سرچ کنم 

.

.

.

متشکرم.

وحید منو ببخش که خزعبلاتتو بدفرم از خود کردم‌.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۰

دوستی از اتاق فرمان اشاره میفرمایند که خدا چرا به زایراش رحم نکرده؟

خداییش من خدا بودم اون زایر و که فقر و نکبت سرزمینشو میبینه و باز پول میده میاد گِرد سنگ بگرده جررررررر میدادم.

میبینه مردمش گشنه ان، میبینه دست نیاز درازه، باز میره باز میره باز میره

خدا هم زد پِرِس ۱۰ تن.

خدایا مرسی که باز معجزه کردی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۱۲

موسی زنگنه یه شعر زیبا داشت که هنگام طواف بلند بلند میخوندم و سرمست میشدم.

به عشق بگویید از روبرو میآیم

با خنجری از لبخند 

و دستم از هر دسیسه خالیست.

البته این تنها پاره ای از یک شعر بلنده.

من خون دل هر ..... بوده ام.

به مرگ بگویید ...

از روبرو میآیم.

امشب که دیدم مرمر سفید حرم به خون ،قرمز شده آرزو کردم کاش ۸۵ هم یه جرثقیل افتاده بود روم و تموم میشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۷

اینجا ماندم.

رفت.

یادت باشد این منم که میمانم.

همیشه این تویی که میروی و این منم که میمانم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۱

الحمد لله من یخرج القانون الهک الکیم البوو من الاینترنت بالاحسن الانحی.بعلی یتم الاستخراج السکوک من الکیم و یتبادر الی کرک.

سلام من التبع الهدی.

متین

الیوم ۲۴ ذی القعده سنه ۱۴۳۶

خخخخخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۱۴

الان جفتمون بیداریم. روی نیمکت سنتی چوبی خونمون که گره چینی های قدیمی داره. دارم بیات اصفهان گوش میدم، البته یه بیات اصفهان سیاسی. آلبوم نینوا 1 حسام الدین سراج. دلیل اومدنم به اینجا کسی نبود جز شاهرخ مسکوب.

میدونید چیه؟ من اگه مالک تموم دنیا هم بودم، باز دلم میخواست درگیر یه عده آدم باشم، درگیرشون باشم که چرا آخه مثل بچه آدم زندگی نمی کنند؟ چرا انقدر سرگشته ان؟
شاهرخ مسکوب دوباره منو به اینجا کشوند. دو تا کتاب داره به اسم های "ارمغان مور" و "سوگ مادر". میخوام زودی بخرمشون و بخونم. بدبختی اینه که اون رفیق حرف خوبی میزد. می گفت هر کاری میخوای بکنی، قبل از اینکه شلوغ بشی انجام بده. راس می گفت، زمان کم میارم. هر چی میگذره هم بیشتر کم میارم. اون موقعی که باید اینترنت می داشتیم، نداشتیم و پیاده و با تاکسی می رفتیم تنها کتابخونه عمومی شهر. ما دهه شصتی ها خیلی بدبختیم. خصوصا اوایل دهه شصت.
یاد جمله آخر فیلم سوته دلان افتادم: همیشه دیر رسیدیم.

پ.ن:
من می دونم چه چیزایی منو برای زنده موندن نگه میداره. بعد از همسرم، یه سری چیزاست که تا اسمشون رو میشنوم، همون اسمشون بهم انرژی میده و برام وجد میاره. دلم میخواد بدونید وجد یعنی چی. مثل امشب که رشید کاکاوند حرف میزد و برای اولین بار حرف زدن دکتر قدمعلی سرامی رو دیدم. 
ایهاالناس
متین بانو
من گیر کردم
گیر کرده ها بیمار نیستن، بار یه جبر رو به دور میکشن، بارکش هایی هستن که چون کسی نبوده، علم بر دوش گرفتن، مثل مسیح صلیب بر دوش تاج خار بر سر.
امین رو چند روزه ندیدم. امین هم از اون تکیه گاه هاست. اونم بار میکشه. بار غم خودش که هیچ، بار غم اعصار رو هم انگار داره میکشه.

کاش میشد رفاقت من و مثلا امیر یا وحید مثل رفاقت شاهرخ مسکوب و حسن کامشاد بشه. بسه دیگه. دیگه دارم اسرار هویدا میکنم.
شب خوش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۳

داستان از آنجا شروع شد که مادر گفت : خزینه بوده و آب گرم قل میزده و دهنه خیلی تنگ بوده و بچه عمه گلستون هم که آتیش پاره و .....

شب تا چشمها رو ببندم تصاویر ۳۶۰ درجه با کیفیت FHD با صدای دالبی دیجیتال اونم تو یه تخیل ۱۱ بعدی.

این شد که تا روشنای روز بیدارم و تا ظهر میخوابم.

رشته من خیلی خیلی مربوط میشود به مغز و فراتر از آن به ذهن.حالا دلم میخواهد از آن آلزایمرها که همیشه بی وقت و بی دلیل می آید و یکی از شیرین ترین خاطره هایم را میبرد بیاید و برای ابد حمام و خزینه و قل قل آب و طفل معصوم عمه گلستون را ببرد به عدم.

حالا اگه خاطره ی دل انگیزی بود عمرا میتوانستم تجسم کنم.

تجسم را از موسی زنگنه آموختم.کاش میشد ببینمش.حوالی جنوب است کاش من هم ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۵۷

نه اینکه به رطوبت باشد یا ارتفاع

نه اینکه به مردمان باشد یا رفتارها

به اینکه من از آن چه بودم دور افتاده ام

به اینکه من آن بشر سابق نیستم 

مثل همین بدمست که کلا چند شب پیش یک نفر دیگر بود 

یا حتی اون یک نفر دیگر که کلا از همان اولش یکی دیگر بود 

یا چرا راه دور بروم،خودم که سابقا کلا یکی دیگر بودم

یاد شبی دراز در خوابگاه عودی به خیر

دیوان( ساز ) روژین بود و  تار نگار و تنبک بابک و ....

تا صبح با لهجه شیرازی بلند بلند میخواند 

چی بُدُم  چی شُدُم

بچه ۱۹ ساله چه میفهمد چی بودن و چی شدن یعنی چه

حالا که موقع فرق باز کردن مراقبم که موهای سپید کمتری آشکار شود

حالا که دیگر نمیتوانم چابک از پله بالا بروم چه برسد به درخت آلبالوی خانه معماری

حالا که فکر بیشتر از کار آبم میکند

از همان حال و هواهای یکسره بیتابی و ندانم کاری که می آید سراغم

تا ۵ بیدار میمانم و تا ۲ میخوابم

حالا که خیلی چیزها فرق کرده 

خوب میدانم همه چیز از دور قشنگ تر است

حالا که دلم لک زده بیایم و مثل قدیم که پای پستها کامنت مینوشتم و خودم هم یادم نمی آید به کدام کلام

حالا که خیلی از روزهای خوبم متعلق به دیروزند و ابدا در آینده منتظر آمدنشان نیستم

خیلی عجیب است که من هم به آن مانیفست جادویی ۱۸ رسیده ام

حالا که تعداد کارهای انجام نداده ام سه برابر آرزوهای به انجام رسیده است

حالا نمیخواهم این متن را ببندم تا مثل فرداهای من مختومه نباشد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۵۱

بعد از تماشای فیلم زیبای مجیدی رفتیم تهران تا حافظ ناظری را که بعد ۱۵ سال آمده ایران ببینیم و بشنویم.

لبریزم

نیستان از من

افشاری از وحید

کامروا شدیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۴۱

تقریبا ۱۲ ساعت در شبانه روز من هستم و خانه ی نیمه روشن و ۵ پرنده که یکی هم نابیناست و هم فلج و هم کچل.

نه غذایی نه نظافتی نه خریدی نه درسی و نه تصمیمی برای انجام کاری.

یک کتابخانه که شاید ۳۰۰ جلد کتاب داشته باشد و من.

نافرم استارت زدم.تقریبا روزی ۳۰۰ صفحه.

از دولت آبادی شروع شد.حالا هم قاسمی.

دلم خواست درباره یوسف معلول یا علیرضا بنویسم یا آیدا که مثل نگار با داشتن سهراب یا شبنم از مردش جدا شد و با ذلت زندگی اش را جلوی چشم بچه هایش به آتش کشید.

قهرمان قصه هم شد آیدین که مطمئنم دیوانه وار دارد در تهران پرسه میزند و بهمن میکشد و به دنبال نه یا دهمین حواری ست تا مکتب حرمسرای ۱۰ نفره اش،مریدان رستگارش و یا هر کوفت و زهر مار دیگرش تکمیل شود تا اکنون که ۳۴ شده تا به ۴۰ نرسیده تن لاغر و تکیده اش را در طبقه دوم خانه ای حوالی امام زاده حسن پیدا کنند تا ببینند که در انبوهی از سازها و کاغذ ها و کتابها و سیگارها و گرافیتی هایش چشمان زردش به جایی سمت شرق یا شاید قبله ......

نمیدانم.

من هم شده ام آن برادر کش.آن پدر کش.آن شوهر کش.

شده ام کسی که سنگ به سر کوچک زد و مغز چلچله به شکم بزرگ ریخت.

آخرین خری که قرار است از این پل رد کنم خودمم.

امشب حوالی ۲ بود که بیدارش کردم و گفتم بیا برویم.

باید رفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۱۴

هاله زرگرزاده استادم بود.ترم دو یا سه بودم.گفت داستان کوتاه آن است که بشود در یک sitting خواند و صنم اشتباه شنیده بود setting.

شاید ۱۱ سال از آن روزها بگذرد.

دلم میخواهد بروم ارومیه به استاد بگویم رمان را هم میشود در یک sitting خواند اگر قلم قلم باشد و دلت زبانه بکشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۴۱

یه چیزهایی هست که نیست ولی هستنش عین عین هست است.یه چیزهایی هست که نیست و قرار نیست باشد.یه چیزهایی هم هست نه اینکه باشد ها نه.فقط اون شم حیوان صفت مادر به خطای فلان به آدم میگوید هست.حالا اگر بگویند محاجه کن آدم لال میشود عین خرفتها به قرنیز سه کنج خانه نگاه میکنم.

آن چیزهایی که هست که آدم خودش تنها تنها میداند که هست و به هیچ توله سگ دیگه ای ربط ندارد امشب از طریق موافق وزیدن گرفت و .....

هاااااهاااااااااااا

هست

دیدی هست احمق

از همان اولش هم میدانستم هست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۹

پستچی

خانم بیایید پایین

امضا دو بار

دو بسته

نشر چشمه

جای خالی سلوچ

برای متین سا.... عزیز

برای وحید ه..... عزیز

امضا

محمود دولت آبادی

دولت آبادی

هااااااای دنیا دستخط دولت آبادی

بعد عروسی

سفر

درگیری

و بعد آزامش بعد توفان و آغاز

و امشب اتمام

.

.

.

رضا قاسمی ملعون هم همینکار را کرد.داستانی که ۳۰ سال زندگی کردم را در ۲ شب روایت کرد و خلاص.

اگر سلوچم اگر سال و کوچم رفته بود حنا میبستم و وردی که بره ها میخوانند را زر زر میکردم و میگذاشتم تیغ کارش را بکند.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۰۶
امروز اولین روز کاری توی شرکت جدید بود. با لپ تاپ متین تایپ میکنم سخته برام. فقط بگم اندازه یه قرن دلم براش تنگ شده بود. شهمیرزاد تا سمنان رو چه جور اومدم خدا میدونه...
خیلی حالم خوبه مردم، به خدا خیلی حالم خوبه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۳۳

رفته بودیم راه آهن.

ایستگاه.

در شیشه ای.

سکوی خنک.

شب بود و ۶ جفت ریل کنار هم روی قلوه سنگها خوابیده بودند.

- امشب باید شب چهاردهم باشد که ماه تمام است.

- امشب باید از آن شبهای عجیب باشد که در دل کویر بوی خاک باران زده شمال ....

- بوی میوه تلخ کاج می آید.

- امشب من رفته بودم دنبال آن واگن آخر که بعد سوووووووت ممتد سرش را انداخت پایین  

مثل کودکان مطیع دنبال ننه تنش را کشید  رفت.

- امشب من رفته بودم دنبال یک تکه ترانه از حسین صفا اگر اشتباه نکنن.

رفته بودم دنبال قطار و ریل و مسافر و شعر.

دنبال برف بارون و چشم  و پنجره ها

- رفته بودم دنبال ایستگاه میرود تو میروی.

- من رفته بودم دنبال خیلی چیزها

- تو هم داشتی حوالی نیشابور روی سنگ مزار مشکاتیان حان عشاق را زار میزدی.

- تو هم رفته بودی دنبال رضا قاسمی.

- دنبال علی حاتمی.

- تو رفته بودی حوالی وداع.

.

.

.

ایراد ما این بود که فکر میکردیم هنوز در راه آهنیم.

هنوز همانجا مانده ایم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۷:۳۹
انگار همه چی شروع شد.
از شرکت قبلی که اومدم بیرون، درگیر مراسم خودم بودم و مراسم علی. هنوز عرق مراسم علی خشک نشده، زنگ زدن که پاشو بیا شرکت جدید. مبهوتم از کار خدا. چند روز قبل از مراسم خودم از شرکت قبلی اومدم بیرون که به کارهای خودم برسم و الانم تا مراسم علی تموم شد و رسما بیکار شدم از همه چی، زنگ زدن که بیا سر کار. موندم از کار خدا. دمش گرم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۸

عروسی علی هم تموم شد. کلا همه چی فعلا تموم شده.

با آرامش کامل اومدم شرکت. هووووووووووووووووف

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۰

یه حماقت دوساله بلاخره دیشب تموم شد و الان جفتشون بالاسر ما دارن ذوق میکنن که چقد همه چی مااآااااااااه بود.

خرفتا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۹

با رفتن شوهر سفیدک خانواده کوچک ما ۷ نفره شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۳۴

خواب می دیدم ...


خواب می دیدم که رستم بود و من بودم


غصه دار قصه فرزند کشتن با تهمتن هم سخن بودم ...


من به او می گفتم : ای پیر دلیر پهنهء تاریخ ...


یکه تاز صحنهء تاریخ ...


داستان رستم و سهراب را خواندم ...


داستان پور و باب غوطه ور در موج های خشم و کین در بحر بی پایان را خواندم


 آشکارا در دل سهراب ... مهر رستم بود ...


در دل رستم ولی مهر پسر کم بود


 هر چه دل سهراب را در بزم می جوشید ...


رستم اما با دل و دست و زبان در رزم می کوشید


بارها خواندم که سهرابت ندا سر داد


مهربان و نرم و آهنگین


رزم را بگذار بزم را بنشین


با تو ای مرد کهن در دل مرا آهنگ رزمی نیست


مرد پیکاری ولی با تو مرا جز شوق بزمی نیست


این چه افسون است ...


با توام پیوند گنگی در دل و خون است


هم نبردا ، در نبردت چهره ام را شرم می پوشد


در دلم مهر تو می جوشد


 باز کن از ابروانت چین


 رزم را بگذار ، بزم را بنشین


باز گفتم با تهمتن : راستی سهراب در دلش مهر تو جوشان بود


از نشانی ها که مادر داده بودش


در جبین و برز و بازویت فراوان بود


هر چه سهرابت به نرمی مهر می ورزید


 مهربانی از تو کمتر دید


عاقبت آن سان که رستم خواست ...


با پدر جنگید ...


با پدر جنگید تا در اولین کشتی پشت رستم را به خاک آورد


 پهلوانی را ...


جاودان برگی ز تاریخ است ...


آنچه آن گرد دلاور کرد فاتح پیکار ....


 در چنان پیکار خونخواهانه ای در صحنهء کشتار


 گر چه میدانست هم نبردی همچو رستم زیر خنجر داشت ...


 داستانی را که گفتی از تو باور داشت ...


از حریفی همچو رستم کینه در دل کشت ...


در نیام آورد تیغ از مشت


کشتی دوم که رستم پشت آن گرد دلاور را به خاک آورد


 تیغ کینش سینهء سهراب را بی وقفه چاک آورد


خنجر کین از نیامش رفت اندر مشت ...


بی امان سهراب یل را کشت


هر کسی این داستان را خواند


 با دلی خونین به رستم تاخت ...


کاو چرا سهراب را نشناخت


 رستم اما گفت : می دانستم از آغاز ...


که آن برو بازوی سهراب است


 و آنچه چون خورشید می تابید بر جانم ...


 آفتاب روی سهراب است


من بر آن رخش جوان آن روز


رستمی اما جوان دیدم


راست می گویم در آن پیکار


رستمی را ناتوان دیدم


من به شام بزم پیش از رزم از شکاف خیمهء تورانیان در خطهء ایران


 دیدم آن گرد دلاور را ...


بی زره بر تن دیدم


 آری مهرهء منظور در دریای بازویش شناور را


در میان موج های حیرت و تردید طاقت سوز


آشکارا دیدم آن اوج بلند کوه باور را


 راست می گفتند ،


 راستمی گفتند : در سپاه سرزمین ما ...


ارچه گرد آموز و دشمن سوز ...


یکه تاز و نیزه باز و پهلوان  پرور


 رزم آن گرد دلاور را هماوردی نمی دیدم


 جز به کام مرگ


در نبرد آن یل شیرافکن شمشیر زن ،


مردی نمی دیدم


راستی را درهمه دنیا پهلوانی همچو او کم بود ...


آری او فرزند رستم بود


 آزمودم بی امانش در نبرد نیزه و تیر وکمان ، پی گیر


آزمودم آن دلاور را به گرز و نیزه و شمشیر


 در سواری ، کوه بر رود خروشان بود


پایدار و ماندگار ، اما به گردش همچو طوفان بود


دشمن افکن در نبرد فتح و پیروزی توسن تقدیدر،


 پنداری چو اسبش سر به فرمان بود


در سرانجام نبرد او ...


گردن گردنکشان بر تیغهء شمشیر تیز مهمان بود


 آزمودم آن دلاور را به هر پیکار مرد میدان بود


 آفتاب ، آهسته آهسته از پس ابر دو لشگر پشت کوه افتاد


بازگشتم خسته و رنجور از آن پیکار


 تن ز نیرو خالی اما سر پر از پندار


 پای لرزان از رکاب رخش در رکاب توسن اندیشه می کردم


واندر آن گرداب اندیشه


جان رستم را به حکم مهر فرزندی


 تا سرافراز آید از آن رزمگه سهراب یل


در شیشه می کردم


عمر من ، گفتم به خود امروز


 از شمار افزون به سال و ماه از شمار افزون چو عمرم ، کرده ام عمر یلان کوتاه


صبح فردا دست اگر از جان بشویم من 


 به این آوردگه رستم کش ار رستم کشی گردد


 گر چه رستم تا به ابد در خواب خواهد شد ...


 نوبت سهراب خواهد شد


آشکارا ، روشنا چون روز دیدمش سهراب را ،


بعد از رستم در جهان پیروز


نیزه اش دلدوز تیغش عالمسوز


 بر جهانی پهلوانی داشت .


 پهلوانی جهان را در جوانی داشت


باز با خود گفتم آری


 تا چنین گردی ز پشت من به دوران هست


 از من و از پهلوانی نام خواهد ماند


 تا جهان باقی ست ... پهلوانی جهان در خاندان سام خواهد ماند


شب میان خیمه ای تاریک


 داستان مرگ خود را در نبرد صبح روز بعد با برادر روبه رو گفتم ...


این حقیقت را که خواهد کشت سهرابم به تیغ کین ، به او گفتم ....


گفتمش با مادراز رستم بگو ، در مرگ من زاری  نباید کرد


 هیچ کس تا جاودان در پهنهء گیتی نخواهد زیست


 در جهان از پادشاه و گرد پهلوان و پهلوان افکن چند روزی آشیان دارد


 زیستن را هر کسی چندی زمان دارد


پنجهء تقدیر شیشهء عمر مرا در پنجهء این نوجوان دارد


 صبح فردا ، دست از جان شسته در آوردگه سهراب را دیدم


 رستم و سهراب را که آیا کدامین بیش باید زیست ...


بازهم در کفهء انصاف سنجیدم ...


 با بهای جان خود این بار زندگی را ، زنده بودن را به آن فرزند ، دیگر بار بخشیدم


روز کشتی بود ...


کشتی اول ...


 دست هایم بوی جان می داد


 دست از جان شسته را ، ناید به غیر از بوی جان از دست


 دست هامان پنجه شد پنجه ...


پنجه ها لختی به هم پیوست ...


اولین باری که دستم در میان دست آن فرزند سردار است


 اولین و آخرین بار است ...


آشکارا لرزه افتادم به جان وتن


دست هایش بوی جان میداد بوی جان من


 خویشتن یاری رسانیدم به آن فرزند 


تا چو دستش بر کمرگاهم رسید ، از جا چو کاهم کند ...


از فراز دست او چون سرنگون برخاک غلطیدم


وای بر رستم ، وای بر رستم


درفش کاویان را واژگون دیدم


 لشگر ایران و ایران را به دست توران زبون دیدم


خاک ایران را ز خون پاک ایران لعلگون دیدم 


 دشت را دریای خون دیدم


 باز رستم را در آن دریای خون، در آزمون دیدم ...


در سکوت مرگبار دشت نعره ای بر گوش جانم ریخت


 هوشدارویی به مغز استخوانم ریخت


 بر سرم فریاد زد بی تاب ...


پهلوان بیدار شو از خواب ...


 جنگ رستم نیست با سهراب ...


 آنچه امروزت به میدان است جنگ توران و ایران است


پیش از آنکه تیغ سهرابم بدراند جگر در کشتی اول


 خود تهمتن را به دست خویشتن کشتم ...


در دل پیکار ... رستم و زنهار...


 صبح فردا ... کشتی دوم ...


تا دهم درس وطن خواهی دلیران را


خنجر سردار ایران چاک می زد سینهء سردار توران را


 تیغ خون آلود در مشتم


 در دو کشتی رستم و سهراب را کشتم...


آنچه باقی ماند ...


آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود ...


سر فراز و سرور تاریخ دوران بود...


 ایران بود ایران بود ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۵۹

از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان 

من با خیال راحت معتاد شده ام

و کسی کاری به کارم ندارد

همه می دانند 

ترک تو 

موجب مرگ می شود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۲۸

مدتهاست تعداد حاضرین همان ۱ نفر

تعداد پستها همان

تعداد نظرات همان

و ما میگردیم دنبال براکت و داکت  و اینورتر و ۴ نفره و 

...

.

.

همین حالا دوتا چشم در تاریکی محض اتاق برقی زد و لبی  جمله ای گفت  و باز خاموش خفت.

.

‌.

...

و ما میگردیم دنبال براکت و داکت و اینورتر و ۴ نفره

حالا

همین جا که باد سرد کولر سینوسهایم را سوز میآورد یادم  می آید که  ۱۸ مهر بود . ۲۸ مهر بود.۲۹ آبان.۱۸ دی.۱۶ بهمن.۸ مرداد

خوب یبادم هست که سی و اند سال دیگر وقتی یاد زمان میافتم 

پیرزنی هستم  که دستم لرزان لاغرم را میگذارم زیر چانه و میگویم

زمان ما را با خود برده است....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۱۵