خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۴۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

از وقتی پای آهنگ محبوبش به خانه ما باز شد خیلی چیزها عوض شد.

روزی بیست تا سی تا پنج دقیقه میروم خلسه.یه چیزهایی دوری یادم میآید.

کلاس اول بوذدم.یه دختر نحیف و لاغر کنار دستم مینشست‌.امروز یهو یادم آمد فامیلی ش قدوسی بود.مادر بزرگم یک روز دوتا سکه پنج تومنی آجری داد به من.گفت این سکه ها طرح قدیم است.دیگر از این سکه آجری ها دیگر نمیزنند.الان دیگر سفید میزنند.این را نگهدار.بعدها فلان و فلان.

خودش کلی پول خارجی و قدیمی دارد.یک جورایی کلکسیونر.مثلا.

من هم از دار دنیا فقط قدوسی دوستم بود.رفتم مدرسه و گفتم بیا

یکی تو

یکی من

فردا ی آنروز قدوسی نیامد

روز بعدش آمد.سر صف گفت بیا بریم تو دستشویی یک چیزی نشانت بدهم.

پانسمان دستش را که باز کرد

خون و زردآب و گوشت قرمز و ... جیغ کشیدم همه گفتند خانم ناظم توی دستشویی موش هست یکی جیغ کشید.

مادر حرومزاده ی قدوسی زنگ دوم آمد.

از مقنعه کش دار و چادرش فهمیدم او هم فرهنگی است و از مدرسه مرخصی گرفته.

مرا کشیدند از کلاس بیرون.

یک سکه زرد تمیز نشانم داد و گفت تو این را به دخترم دادی؟

من گفتم نه.سکه ای که دادم آجری بود.

خودم هم یکی دارم.

از جیب کوچک جامدادی نشانشان دادم.

دیگر چیزی نفهمیدم.

امروز سکه هایی که وحید جمع کرده را میشستم.

یادم آمد قدوسی گفت رفتم سکه را بشورم چون مادرم گفته بود پول کثیف است،مادرم سکه را دید و به جرم دزدی داغم زد.

لعنت به جهل.

لعنت به جهل.

لعنت به جهل مادر قدوسی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۹

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

کجایی؟


پ.ن: امروز وحید می گفت هممون گم کرده داریم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۵
کلی فکر تو کلمه. کلی جا باید برم، کلی چیز باید بخونم و ازشون بنویسم. مثلا:
کاروانسرای رباط شرف
ماکسیم سیرو و کتاب کاروانسراهای ایران
آرامگاه مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی
عیسی بهنام
حمید شوکت
و .....

پ.ن:
متین و فائزه و مادرم رفتن بیرون، مخصوصا رفتن فروشگاه خانه و کاشانه
امروز ساعت 10 تا 12 دانشگاه تدریس داشتم، کلی ایده نوشتن به ذهنم می اومد، مثل قدیما. باید همیشه یه دفترچه کوچیک همراهم باشه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۶

بلاخره مهمون دومم هم داره از تهران میاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۲

هر کدوم از ما چقدر دستخط تقدیمی به دیگران داریم؟ کم؟ زیاد؟

هممون داریم. هر کی میگه نه داره ادای تنگا رو در میاره.

دارم سه تار حمید متبسم توی آواز بیات اصفهان و توی آلبوم نوای دریا رو گوش میدم.

متین همسرمه، شاید اولین بار باشه اسمشو میارم. متین یه دستخط داره به یه طلبه مرحوم که انشااله در عرش اعلی باشه. الهی آمین.

واقعا الان دستخط هامون چقدر ازمون دورن و مهمتر از همه چقدر از اون آدمها دوریم؟

خدایی جمع شدیم دور هم و همدیگه رو گیر آوردیم.

یاد حسین عباسی هم زنده باد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۴

این خونه جن داره.

شاید هم به قول جاری با خودم اومده.

ولم نمیکنه.

جییییغ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۴ ، ۰۲:۵۷

آدم باید خر باشد که از اشپل بدش بیاید( مهندس ص عذر ) 

مخصوصا بوی اشپل که میپیچد توی خانه،پلوکباب که آماده میشود.کره را میگذاری لای پلوی داغ.قاشقت عرق میکند.بعد چنگال را میکنی لای اشپل و اندازه یک قاشق مربا خوری میگذاری کنار بشقابت.همانجور که بعضی چیزها مزه میخواهد، کباب هم میخواهد.کباب بی اشپل مثل پورن استار اخته است.مثل پلی که روی رودخانه خشک زده باشند.مثل نرده بانی که به افقی به دیوار بچسبانی.خیلی حرف زیاد است.بعد اشپل را اندازه یک قاشق چایخوری جدا میکنی میگذاری دهنت.

جریان سیال ذهنت راه می افتد stream of conciousness

بعد فکر میکنی همزمان تخم ۱۰۰ تا ماهی کوچولو که هنوز فرصت لقاح پیدا نکرده اند زیر دندانهایت آسیاب میشوند.

یکیشان میخواست همیشه در تالاب بماند و به مرگ طبیعی در ۱۳ سالگی بمیرد.دقیقا روز تولد فرزند پنج هزار و صد و سومش.

یکی دیگر عاشق فرنگ بود.از کجا معلوم.شاید میرفت ولگا و به آبهای آزاد جهان میرسید.

یکی دوست داشت بماند زیر پل آستانه شبها به چراغ ماشینها زل بزند و هی لب بجنباند و از خواهر دوقلویش بپرسد اون چیه؟

یکی میخواست برود حسن رود خیلی زود عروسی کند و برای ماهی سفید نرش کلی بچه کاکل به سر بیاورد.

چند تایی هم زیر پل غازیان میرفتند شنبه بازار تا مگر کیکی،پفکی چیبزی از دستکودکی به آب بیفتد و برای یکبتار هم شده غذای آدمها را تجربه کنند.

حالا دهان من گورستان اینهمه آرزوی نهانی شده.

تازه بیشتر به این فکر میکنم که ماهی حامله را گرفتم و شکمش را دریدم و حالا دارم با ولع جنین بطنش را به نیش میکشم.

همه این داستانها میشود به فلان جایت وقتی پلو کباب و زیتون پرورده و گوجه سماق و باقالا و پیاز سفید یخچالی (سرد) بیاید جلویت.

حمله میکنی و تخمکهای اسپرم ندیده را میخوری و به همشان دلداری میدهی که دنیا اصلا جای خوبی برای شما کوچولوهای دوست داشتنی نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۳:۲۸

به نظر باید بسیار مضحک برسد که آدمیزاد یک واژه را بردارد ببرد در هر باب ملعونی که دلش میخواهد و واژه جدید بسازد واما آنچه اوج معجزه است درک منطقی و دریافت حسی ای است که ما از باب مورد نظر داریم.

از لحاظ انسان شناسی خیلی عجیب است.ولی کار میکند لعنتی.

مثلا همین همسر جان برداشته مرا برده در باب موسیقی.حالا چه تفکری پشتش بوده برایم شناخته نیست.اما من شدم مثل آن ثلاثی مجردی که رفته ام در ابواب گونه گون.

صبحها که تنها هستم مرور میکنم چی بلد شده ام

از مثنوی نامه     افشاری

از پور رضا          دشتی

از الذی و کلهر      ماهور

از نامجو             چهار گاه


این خودش یک شور است.حتی بلدم در دستگاهها شعر بخوانم.

دستگاه عزیزم که از وحید عزیزم تو را بلدم، خیلی ممنون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۳:۱۰

وححدت فرهاد مهراد پخش شد.دکلمه ی اولش.یاد روزهایی افتادم که تلویزیون سیاه سففید پارس شهاب،زرد بود به گمانم، مینشستیم دو نفری در غربت گوش میکردیم که عملیات کربلای ۵ موففقیت آمیز بوده یا نه.پل فاو ، اروند، نیروی دریایی نوشههر، پدری که نبود.

یاد لباسش، به چوب رختی،پلاک، شلوار کش دوزی،پوتین، ضد آب،فانوسخه.

به جان هر جوانمردی بعد از ۲۵ سال ناگهان یاد صحنه های فراموش شده افتادم.

خونه لب دریا ، خونه سازمانی، آزمایشگاه فیزیک که اولین بار گل شقایق را آنجا دیدم، چراغ الکلی.

وای.

انگار یک آلزایمری به سلامت برگشته.

سلسله موی دوست داره غوغا میکنه.

خیلی عجیبم.

اول فکر  کردم گریه دارم.ولی از بهت حتی گریه هم سیخی چند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۲

امسال اولین سالگرد دیدارمونه، تهران، میدون آزادی، زیر بارون شدید تهران. بعدش هم رفتیم پردیس سینما آزادی، مستند شش قرن و شش سال. همه اسم ها به ازادی ختم میشد. خیلی زود گذشت...

یاد آلبوم نخستین دیدار بامدادی می افتم، البته دیدار ما توی غبار بارون پاییز بود. با کریه ترین وضع ممکن رفته بودم تهران. چه تلاقی هایی شده بود، من و min و درویشی و میدون آزادی و ازادی و آزادی و آزادی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۸

دقیقا پارسال همین روز من وحید رو در الم واقع دیدم.اونم تو سیل بارون تهران.اونم تو پردیس آزادی.اونم پای اکران شش قرن و شش سال درویشی.

قاعدتا باید به به چه چه کنم که ای عشق و احساس و ....

ولی این یه سال در کنار زیبایی ایی که داشت به تخمی ترین و ابلهانه ترین صورت و سرعت ممکن گذشت‌.

اه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۵

امشب گروه بامداد اجرا داشت و به خاطر اتفاقی که واسه یکی از اعضای گروه افتاد با ۲ ساعت تاخیر و حدود ساعت ۲۰ اجرا شروع شد.

همه چیز ناب و کردی

من با کمونچه ی دشتی منقلب شدم و وحید با سنتور بیات اصفهان.

چه عکسایی

چه فیلمایی

چه اینستایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۶

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

.

.

.

تو که ۱۰ کلاس داری چرا ۸ بیدارم میکنی؟ من ۱۱ کلاس دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۵

این متن رو باید دیشب می نوشتم. دارم به آلبوم فصلی دیگر از شاملو گوش میدم که موسیقیش برای اسفندیار منفردزادست و قشنگ تر ماجرا اینکه برایب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانه.

امشب در حال گوش دادن به این آلبوم ازش می نویسم. به نظرم اگه بعد از مولانا که اولین ردی عالمه، بخوایم یه ردی و داغون پیدا کنیم، لاجرم (به ضم جیم به قول همسری) به شاملو میرسیم.

مولانا از اون جهت پشت بوم ردیه و شاملو هم از اینور بوم. آه ای یقین یافته بازت نمی نهم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۶

تو اِنونس جدیدش که حتی یه هفته ازش نگذشته یه autumn boots جلو باز پاش بود که مادرشم ..... 

بگذریم.

دیشب همونو پشت ویترین دیدم.یاد بدمست و باقی رفقا افتادم که واسه کپی ماهان هاشمی چه خون دلی میخوردند.عملا کار اون حرومی اگه یه نت برداری ساده باشه، کار ترکیه تو جعل برند یه نت برداری ساده به توان ۱۰ به توان ۸ یا حتی ۹ میشه.

ممنون از همه دول مجعولی که فرصت دیدن بعضی برندهای غیر قابل دسترس رو به ما میدند.

از چین

از چین عزیز

از چین عزیزم ممنونم که باعث شد کیف دیوید جونز رو بخرم

از چین عزیزم ممنونم که فرصت داد کالج شنل رو تجربه کنم

از چین عزیزم ممنونم که مینا کاری اصفهان رو با نصف قیمت واسم فراهم کرد

از چین عزیز ممنونم که شال گردن بربری

که کفش دولچی

که لوازم آرایش مَک

که ساعت تراست پلاس پلاس

که کفش کتونی نایکی

که اُدکلن

که مسواک

که خمیر دندان

که صنایع دستی

و آخر از همه

و مهمتر از همه محصولات میو که یک عمر فکر میکردم کار بازارچه هنر تهرانه رو درست کرد.

چین خوشکلم بیا روی ماهتو ببوسم.چیزای دیگه ای هم بهم دادی که جاش نیست بگم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۶

سالهای سال

من امتحان داشتم

مهسا نداشت

من داشتم 

نگار نداشت

من داشتم 

مریم نداشت

من داشتم

ستاره نداشت

من داشتم

سعید نداشت

و حتی این اواخر 

من داشتم 

وحید نداشت

.

.

.

.

پووووف

حالا او دارد

من ندارم.

خیلی احساس لُردیّت دارم.جووووووووون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۴

سلام هومن امشب میاد خونمون

و من تمییییز کردم

و من خریییییید کردم

و من آب هوییییییییج 

و من چایییییییییی

و من شممعععععععععع

و من روللللللللللت

و من وایت چاکلللللللللللت

و من

و من

ومن

آخرش هم همه گفتن وحید خونه ی قشنگی داری و رفتن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۲

آب گران شد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۳

در لیست یک مشاهده گر از استونی دارم.اگر صحت دارد بیاید روی ماهش را ببینیم و یک عرض کوچک.

یک مستند هست که هیچ کجا پیدایش نکردم.

the  voice of sokurov

از املاش مطمئین نیستم.

اگه صدامو میشنوی جواب بده.


ادیسه حرف  میزنه

THE VOICE OF SOKUROV explores Sokurov's cinematic world and life perspective through his personality and work. The film also touches on the societal meaning of cinema as well as the overreaching purpose of art and artists.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۵

شاید ساعتهای خالی ام خیلی بیشتر از کلاسهایم باشد

شاید همکارانم خیلی خیلی هم بچسب و دوست داشتنی نباشند

شاید دانشجوها هم از تبار من نباشند

اما کار هرچه باشد،آن هم برای من،آن هم در شهری دور،آن هم بدون آشنایی،آن هم فلان و بهمان ،آنقدر غنیمت بود که حتی حاضر شدم زبان عمومی درس بدهم و پنجشنبه ها که تنها روز تعطیلی عزیزجانم است از خانه دل بکنم و ......

بروم

بروم

بروم

راحتی

راحتم

راحتی؟

راااااحتی؟

راحتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۴

دکتر زاهدی که فوت کرد تازه دفاع کرده بودم.منتظر جواب مقاله ISI بودم.نمره ام شده بود ۱۸.گفتم دکتر راه ندارد نمره کامل بدهید تا با این نمره و معدل در آزمون دکتری شرکت کنم؟ گفت .... راستش هیچی نگفت.یه جور نگاه کرد که من فک کردم خرم.از اتاقش آمدم بیرون و همان پایان نامه مشقت بار ۲ ساله شد پایه و اساس خیلی از پروژه های دکتری ام.

نامه آمد و مقابله چاپ شد و نمره ام ۲۰ شد ولی دکتر دیگر نبود تا پای کارنامه ام امضا کند.شب مرداد ماهی در خواب ایست قلبی کرده بود و همسر و تنها فرزندش آمریکا بودند و آن روز که غریبانه در دانشگاه بهشتی گرداندش .....

بگذریم.

امروز با ۱۸ و وحید رفتیم بیرون و وقتی لَخت پهن شدیم زیر طاق آسمان ۱۸ علی رغم انتظار من گفت : آقا یه چیزی بخونین 

سعدی؟

نههههه.مولانا بخون.

و این شد که وحید شروع کرد و یک حکایت را به نیمه رسانیدن که من در ادامع برخوردم به واژه حضرت خِضْر. و برای مراعات وزن عروضی خواندم خَضِر.

ساعتها بعد درخانه وقتی وحید ادامه حکایت را خواند یادم آمد که این واژه را قبلا شنیده ام.

استاد رسول خضرلو

گوگل مثل همییییشه

استاد در سال ۹۰ به دلیل ایست قلبی....


والا گوهران روزگارم چقد جوان از دنیا رفتند.

خیلی گریه

خیییلی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۰۳:۰۵

یه عده آدم هستن که خنثی هستن،وسط همه چی هستن، اما به معنای فوق العاده بدش. بعد مدت ها مجبورم کرد که بنویسم. انسان یا انسان نمایی هست موسوم به وحید یامین پور که شاید فقط خاندان سعودی بیشتر از او تو ذهنم منفور باشه. موجودی به غایت متوهم، به غایت مطمئن به اینکه خدا تو تیم اونه، به شدت چاپلوس و پاچه خوار و مالنده که هر چه بیشتر میماله، دستاش و دهنش بیشتر ورز میاد. نکته بسیار مشهود در مورد این آدم توهم مافوق تصور و وجود ترس های دایی جان ناپلئونی و مالیخولیایی و دن کیشوتیه. انگار سروش آسمانی فقط و فقط گوش نامحرم محرم به خیالش رو لایق فرود اومدن دونسته. من حدود دو سال از عمرم رو با جماعتی شبه این سفیه گذروندم که انگار وعده بهشت فقط مال اوناست. 

میدونید من به خاطر بی منطقی مفرط این بشرنما این مطلب رو نوشتم. این آذم خیلی شبیه حاج میرزا آقاسی و روانی هاییه که تو گوش ناصرالدین شاه خوندن تا امیرکبیر رو بکشن. 

من متنم رو با یک جمله فوق احساسی تموم میکنم:

من از چاپلوس بادمجون دور قاب چین مالنده ای مثل وحید یامین پور متنفرم.

پ.ن:

یه زمانی به دلیل جهل از شاملو متنفر بودم، ولی از انسان نما ها هیچ وقت خوشم نخواهد اومد، چنین باد!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۳

عجیب ناراحتم این روزها.

به هیچ پدیده مذهبی و یا سیاسی کار ندارم.

اینکه سرزمین امن مقتل هزاران نفر شد جای تامل دارد.

خیلی

خیلی

عجیبه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۲

کی از کی حامله میشه معلوم نیست.فقط امشب سومین تخم ناخواسته رو پشت شوفاژ پیدا کردم.

اندازه یه حبه قند

نوه ی حرامم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۳:۳۶

تصور اینکه ۷ تا پرنده آزادانه تو خونه بچرخند و پی پی کنن یه کم دور از ذهن همگان بود ولی عملی شد.

درد اصلی وقت سفر یا مهمونی طولانی بود که نمیشد مهارشون کرد و هر کدوم یه بالایی مپریدن.

امروز شهپر همه رو قیچی کردم و ماکسیمم ارتفاعشون رو ۵۰   ۶۰ سانت تنظیم شد.

والسلام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۸

داشتم به ماه کامل نگاه میکردم که دیدم اووووف یادم رفت نماز آیات بامداد دوشنبه را بخوانم.بعدش به خودم گفتم من که خواب بودم تازشم نماز صبح واجب را هم که نخواندم تازه ترشم اصلا نترسیده ام که برمن واجب شود تازه تر ترشم نماز آیات مال وقتی بود که مردم فکر میکردند شیاطین میخواهند نور را بدزدند و ....

یهو یادم آمد ۱۳ رجب ۹۱ روی تخت بیارستان بودم.اتاقم تک تخته بود و سرمم تازه تمام شده بود.پا شدم قدم بزنم.تب امان نمیداد.رفتم لب پنجره دیدم نصف ماه نیست.ماه گرفتگی اش یه جوری بود که آدم خیلی خووووف میکرد.

سرم را بستم،تیمم کردم و نماز آیات نخواندم.

تازه یادم آمده بود که نماز بلد نیستم.

هنوز هم بلد نیستم.

فقط یادم است که خیلی رکوع داشت.

شاید ۱۰ تا.

یا بیشتر

یا کمتر


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۱:۵۲

آدم از هرکسی چیزهایی یاد میگیرد.

از همسرجان دستگاه ها را،از پدر احتیاط را،از بابا بیخیالی را،از مادر چلو گوشت را از مهسا صبوری را، از نگار خورشت هویج را،از سعید پارک دوبل را،از همایون قلاب بافی را،از مامانی یه قل دوقل را،از حاجی مامان ملکا ذکر تو گویم را،از حاجی بابا فلسفه ی من درآوردی را،از هرمزی خوش سفری را و الخ

و اما از گشاد ترین عضو فامیل دو چیز یاد گرفتم

۱.میشه ترشی مخلوط،لیته،فلفل یا هر ترشی دیگه رو که تو دبه است و نمیشه یه قاشق پر ازشون برداشت،چهار چنگولی و با دست ریخت تو ظرف.

۲. اگه تو جمع همش سرت تو گوشیته ویا میخوای ساب وی بازی کنی و یکی همش زر زر میکنه برو بشین رو توالت فرنگی و کارتو بکن.فقط هر ۱۵ دقیقه یه سیفون بکش.

و این شد که من بدون تب دسشویی نمیرم.

فرخنده جون ممنون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۳

عین بچه ها زیر پتو دوتا پایش را از مچ به پایین هی میمالد بهم که بیتاب است.خفیف تبی دارد.شدید سرفه ای.من هم عین کرگدن بی رگ پشت کرده ام و افتادم رو تبلتم و دم به دم میگویم حرف نزن.تارآواهایت پاره شد.گلویت زخم شد و الخ.

اینکه عزیز آدم خیلی خیلی مریض باشد بد دردی است.اما بدتر از آن این که دستت به جایی بند نباشد.

ثعلب و نشاسته و تخم به و شیر گرم و تخم مرغ عسلی و عسل آبلیمو و ... خپرده.این روزها تازه فهمیدم برای خودم یک پا طبیبم.اما طبیبی که دارویش اثر نکند خر است.

خدایا

با تو یک حرف دارم

مار سیاه،بیخوابی،جای ضربه مهندس ک ، باد کولر، امتحان تایپولوژی و ... که یادت هست.تازه پریشبها بود که پشتم را نمالیدی و حاضرین را هم شفا ندادی،بیا معامله

من به رویت نمی آورم که حرف مرا گوش نمیدهی و به کسی نمیگویم، جاش تو هم به گلوی همسر جانم بگو بگیرد بخوابد این طفلک باید ۶ صبح بیدار شود.

به جان عزیزش قسم،در همین لحظه صدای خر و پف وحید بلند شد.

من فدای تو.

آفرین خدای حرف به موقع گوش کن.

بیا پشتت را بمالم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۲:۰۰

از اول اول اولش من از این آدم خوشم می آمد.

امروز که فهمیدم در روز تولدش فوت کرده خیلی قهرمانانه تر در تصوراتم ماند.

حیف و افسوسم برای همه کسایی که تاتر او را ندیدند.

ملاقات با بانوی سالخورده بود به گمانم.سمندریان کارگردانش بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۰

تازه رفته بودم دانشگاه که انجمن اسلامی یواشکی شب نامه ای پخش کرد.

زمان   کنکور    ظهور

اگر فعالیت سیاسی میکردید یادتان است همان نامه ی پسری از امیر کبیر  که صبح کنکور متوجه میشود امام قصد ظهور دارد و از او مهلت میخواهد و یه جورایی گله میکند که خیلی سرم شلوغ است و نمیتوانم در رکاب باشم و الخ.

حالا زندان رفته ،اخراج شده، چه شده نمیدانم ولی کار آن روزش کار امروز ماست.

دیشب ویکی پدیا کردم دیدم جمعه ۲۰ شهریور و ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۵ جرثقیل آمده پایین.

برای دریافت خیلی از پیامها باید زمان بگذرد تا بدانی چی شد چش نشد.



پ.ن. در ذهنم خیلی مرتبط این دو موضوع لینک شد،نمیدانم چرا در عمل اینهمه متباین و چرت  به نظر میرسند.حتما این هم از آن حرفاست که بعدها ربطش معلوم میشود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۰۶:۳۳

یکی از شانسای مهم من این بود که پیمان علی رغم تفلون بودنش واسم یه پیشنهاد عالی داشت و اون خرید لپ تمام فلزی ( وقتی میگم تمام فلز یعنی تمام فلز) سری U E اونم مدل finger printو بژژژژ و ۵ هسته ای بود که بعد ها هرکس ازم پرسید اینو از کجا آوردی گفتم الامارات المتحده العربی و طرف مثلا الکی بگوید که چه تیکه ای گیرت افتاده میگفت اووووووه.

سر تبلت هم نوع کمیاب بژ تمام فلز همون سری گیرم اومد و البته finger print نبود ولی intel inside.

همین حرکت باعث شد که همواره همواره همواره هوم پیجم www.asus.com باشد ( جز اون اوایل پارسال همین موقع ها که خزعبلات هوم پیجم بود).

بعد از چند ماه الترا تین و بعدهااااا zen boooook و ما ادراک مالزن بوک.

کاش دستم به یکی از اونها میرسید و امروز دیدم zen pad هم رو نمایی شد.میدونم میشه تو علا به اینا رسید ولی اونچه که من میخوام یه حکاکی شیک و تمیزه که میگه...... made in 

مثل  netherlands که جوری تو مغازه بوسیدمش که فروشنده اشک آلود شد ,بهش گفتم شما نمیدونید اون s جمع netherlands با من چی میکنه آقا.همینو میبرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۹

باشه

آقا باشه

قبول

قرن فلان هرچی زن پشمالو تر لوند تر قبول

قرن بهمان هرچی ابرو پر پشت تر و سیبیل زن چاق تر و جای خال پشت لب زیگیل رو دماغ اغوا کننده تر قبول

عزیز جان

شما که معاصرید داستان این دو تا بیتو واسم بگید

دوتا چشم سیا داری     دوتا موی طلا داری

فلان داری    فلان داری......

.

موهاش دریا بود     دنیامو زیبا کرد

فهمید دیوونم       موهاشو کوتا  کرد


هرکی موی دریا و بور چش سیاه دیده جمع و ترک کنه پریز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۷:۰۱

پی مباحثی که دیشب مطرح شد صلاح دیدم که بروم اصفهان دنبال یک تغییر ذایقه ای که نشد.یعنی دلم نخواست بشود.بعد دیدم بروم باغ که کسی گوشی برنداشت.حالا مانده ام که دم عصر بروم واکس چوب بخرم بیایم بیفتم به جان چوب و چکالهایی که دور و بر خودم جمع کرده ام.من کلا بصورت مذبوحانه ای تمایل به نظافت دارم و ماحصل آنهمه برق انداختن کف و سقف شد حرفی که دوش شنیدم که آآآآآآآی بانو از زندگی مشترک فقط بخارشو و دامستوس و سیف و اینهایش به ما رسید و کسی نگفت که من با چه عشقی ظروف برنجی را برق میاندازم و حیف و صد حیف که نه حوضی هست و نه یخی.

حالا که از بارگاه جلاله و ملکوتی خودم آمده ام به فرش و شده ام درگیر کارهای چیپ و چیت روزانه،چه بههتر که بروم سراغ چیزی ک دوست دارم.چه بههتر که بوی وایتکس بپیچد همه جا و دیوانه وار دنبال کوچکترین لکه و اثر انگشت روی شیشه باشم و یک دستم دستمال جادویی باشد و یک دستم مححلول سرکه و شیشه شور و براق کننده ماشین ظرفشویی و دو قطره الکل.

چه بهتر که خییییلی تی بکشم.خیلی جارو کنم.خیلی لباس اتو کنم و همه کارهایی که ۳۰ سال نکرده ام را آوار کنم روی سرم و لذت ببرم که هیچ میکروب و گرد و غباری جرآت ندارد از کنار خانه ما رد شود.

آدمیزاد است دیگر ، گاهی دلش میخواههد بی چشمداشتی کلفَت باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۴

داشتم فکر میکردم کاش یکی بیاید از این بیابان بی آب و علف من یه چیزی بردارد کپی کند ببرد در گلستان خودش بگذارد مردم بیایند لایک کنند نظر بدهند مگر که رستگار شوند.

اعتراف کنم ک یکی از بهترین مقالات اینترنشالم مربوط بود به برداشتی آزادانه و فارسی نگرانه به کار استاد بزرگ عرصه زبانشناسی و نظریه پرداز فرانسوی وَن َلین.

اگر من از او کپی نمیکردم و واگویه نمیکردم هزار سال دیگر دانشجویان بیحال ایرانی پی اش نمیرفتند مگر رستگار شوند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۱

پریسا را از ۸ سال پیش ندیده بودم.تا اینکه بعد عروسی مهسا یهو فامیلی اش یاده آمد و اینستای عزیز واسطه یافتنش شد.و خیلی مذبوحانه قرار شو ۹ شب که رسیدیم آزادی سوارش کنیم و پدرخوب که از اسمش بیزارم و کاش پدرخوانده بود و از طرفی موسسش چند سال متوالی کارآفرین برتر شدو ... از همان اسلایسهای همیشگی بخوریم ک نداشت و ضد حال شد و ....

بچه ها نادر ابراهیمی چهل نامه دارد که ...

وحید به وجد آمد و ......

سراج و ....

لارا فابین و.....

سمفونی و ....

شمس الضحی و ....

یا صاحب صبر.بهر حال آن شب گذشت و من دیشب چهل نامه را خواندم و  احساس میکنم اگر روزی وحید بنشیند و برای تمرین خطاطی قلم نی این چرت و پرتها را برایم قلمی کند و به عنوان نامه به دستم بدهد به آنی نامه را پاره میکنم.


خدایا سلیقه مرا مثل آدمیزاد قرار بده.همه چیز و همه کس خیلی ابلهانه در حال حیاتند و من از همه آنها بیزارم.مرا در زمره ابلهان و همه چیز دوستان قرار بده.

بیماری تب آورده.تبم را خوب نکن.خیلی حال میدهد.عین داستانهای جین ایر شده ام که همیشه یک نفر در تخت بیماری مشغول مطالعه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۴۴

احتمال قطع به یقین از بیماری از دنیا بروم.

خیلی بیمارم این روزها.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۷

از  جاده فیروزکوه برگشتیم.

آآآی افتر

آآآآآآآآآی افتر

چهر ه ی آ ب ی ا ت پید ا نیییییست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۴:۲۴

فک کنم ۸۶ بود  که بزرگمهر حسین پور و ژوله اومدند ارومیه من و نگار هم بدو بدو دو تا چلچراغ گرفتیم ( ناخودآگاه میخواستم شبیه فونت خودش بنویسم) و واسه مهسا و بابک امضا گرفتیم .بعد اومدیم خوابگاه و انگار از فتح مکه برگشته باشیم لبریز لبریز بودیم.

یادمه امتحان داشتم و به جاش خودمو موظف دونستم که از اول تا آخر مجله رو ور بزنم .

از ۲۹ یقینا میدونستم که ۳ مهر آزمون دارم و به سان گوساله حسین پور هرچی بگین خوندم جز اون کتاب ملعون و.

و حالا که پا شدم برم تهران مثل گوساله حسین پور همش از پدربزرگ گاوی وجودم میپرسیم:

پدربزرگ چرا اگه ما قراره هر گُهی بشیم امتحانشو باید تهران بدیم؟ مگه شهر ما ممتحن نداره؟ مگه اینترنت نیومده؟ مگه نمیشه همزمان تو ایران آزمون بر خط گرفت؟

پدربزرگ گاوی هم میگه : نوه ی گوساله ی نازم یادته واسه تافل بایبد میرفتی یا آنکارا یا ابوظبی؟ خفه شو آقاجون پاشو وحیدو بیدار کن با سگ ( اسم ماشینمون) برو مثل بچه ی گاو امتحانتو بده.


عکس گوساله در حال محو شدن در افق با یه مداد سیاه نرم و پاک کن در حالیکه کارت ورود به جلسه رو با سنجاف ته گرد وصل کرده به شقیقه راستش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۴:۰۷

زندگی مثل یه کشور میمونه. برای اینکه به حیات خودش ادامه بده، مجبوره که یه دولت داشته باشه. تو زندگی مشترکمون، من شدم وزیر کار و متین شده وزیر کشور و وزیر امورخارجه و وزارت اقتصاد و ... (شما بگو همه وزارتخونه ها رو داره).تصمیم گرفتم وزارت خالی فرهنگ و ارشاد خونمون رو من به عهده بگیرم. البته بگم که هنوز که هنوز پایدار نشدیم و همش دغدغه چیزی یا کاری رو داشتیم. مثلا فردا داریم میریم تهران، هفته قبل عروسی خواهرخانوم و همین جور برو عقب. بگذریم...

از روز 29 شهریور تا الان دلم میخواست وقت گیر بیارم و پست بذارم. من با تبلت نمی تونم پست بذارم. باید حتما کامپیوتر یا لپ تاپ باشه. الان فرصت دست داده. حالم زیاد جالب نبود این چند روز. امروز ماتحت رو سپردیم به سوزن طبیب و الان خدا رو شکر بهترم.

29 شهریور به روال دو سال قبل به جناب رمضانی زنگ زدم و بابت کاری که 29 شهریور 91 کرده بود ازش تشکر کردم. همون روز تصمیم گرفتیم هر روز یه آلبوم موسیقی گوش بدیم. از این بابته که میگم شدم وزیر ارشاد. روز 29 شهریور اولین آلبوم رو کلید زدیم. توی سالگرد مشکاتیان، آلبوم سر عشق یا همون ماهور رو گوش دادیم. صدای شجریان، سه تار مشکاتیان و نی محمد موسوی.

امشب هم مشغولیم. تازه از بستر بلند شدم. حالم خیلی بهتره. از 29 شهریور به بعد نتونستیم چیزی گوش بدیم. امشب آلبوم " سکوت سرشار از ناگفته هاست" احمد شاملو رو گذاشتم و توی خونه در حال پخشه. موسیقی بابک بیات و اشعار مارکوت بیگل. متین هم مشغوله توی هال.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۰

یه کهنه شرابه که سی سالشه

به جز من یه میخونه دنبالشه

یه کهنه شرابه که این سالها

گمون میکنم بهترین سالشه


رستاک حلاج

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۸:۳۱

احتمالا یه شب که همه ساختمون خیلی مِلو لالا کردن و احتمالا خواب  ۷ پادشاهو میبینن آروم کفشامو پام کنم و بیصدا برم.

فکر رفتن داره داغونم میکنه.

شاید برم مرودشت

شاید اردبیل یا تبریز 

شاید سنندج

کسایی اونجا هستند که هنوز ....

شاید هم قشم.

کسی چه میدونه.

باید برم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۳:۳۲

بسط کیهانی یعنی ما داریم هر لحظه گشاد تر میشیم.مثال معروفش نقطه های روی بادکنک بود که با دمیدن بادکنک همش از هم دورتر میشن.من از وحید دورتر میشم.رشت از من دورتر میشه.دکتر صفوی از دکتر مقدم دورتر میشه و حتی دانشگاه از خونمون دورتر میشه و احمق اون کسی که فک کنه بسط کیهانی فقط فیزیکاله.عینا من از وحید دورترم از دیشب.رشت از من دورتره از دیشب.همه کس و کارم دورترند ازمن از دیشب.و یه جورایی تنهایی فیزیکال و منتال ترم از دیشب.خوب حالا یه چیز دیگه.من نقطه ای هستم که از نقاط دیگه دارم فاصله میگیرم ولی مگه خودم از مجموعه نقاط تشکیل نشدم؟ پس سلول پوفیوز شماره سه میلیلرد و پونصد و بیست و سه ی آرنج سمت چپم داره از سلول قرمساق صد و بیست و شیش فک بالام فاصله میگیره. و یه روزی از همین روزا میشه منو غور شده پشت یکی از درهای کمد که تو بسط کیهانی از لولاش فاصله گرفته پیدا کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۲:۰۲

زوج خوشبخت ما در راستای آشنایی با دنیای مجازی دریچه جدیدی رو به دانش گشودند.

با گوگل ارث خونه رو پیدا کردن و حتی روفوژ جلو در رو نشونم دادند.

خدایی کفم برید.

اینا کی ان دیگه باااو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۸

داستان از آنجا شروع شد که بدمست به صورت رذیلانه ای پیشنهاد داد که پدر مادر را با فن آوریهای ارتباط جمعی آشنا کنیم .من خود از نزدیک شاهد بودم که مامان بابا تمام روز سرشون تو bubble و online news و دیوار و تلگرامه ولی فک نمیکردم میشه همین اتفاق رو در scale کوچکتر واسه مادر پدر هم رقم زد تا اینکه دیشب...

الو امیرحسین به تبلت فلان و فلان و فلان بردار بیار که وقت کادو دادنه 

.

و امروز صبح 

سلام

صبح بخیر

ببینین این هوم پیج شماست ( مارشال ای کیه ِ) 

این پاور

این بازگشت

این گالری

این front cam

و این شد که دو نفر از ساعت ۱۱ تا ۱ کلا مسخ شدند و الان تقریبا ۲۰ دقیقه است که طاقباز کنار هم خوابیدند و تب دست یکی و اون یکی تاچ میکنه.

جز نفس و هر از گاهی صدای ناشی از ذوق زدگی که مثل پوف از دهنشون خارج میشه عملا صدای دیگه ای شنیده نمیشه.

منم غذامو خوردم و چراغ خاموش اومدم بالا.

خواستم بگم بدمست ذات کثیفتو شکر.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۳:۲۲