خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۳۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بد زنگ زد که متین یه رستوران خوب تو رشت بگو ،منم فک کردم دوستاش رشت هستند و ....

که گفت رفتیم ماهور.

وااااای.

منظریه تا خونه ما نهایتش دو کیلومتر راهه.

مست شدم.

واااای خدا.

نشستم کلی گریه.

آها.اینم بگم که من سی دی  امیر بی گزند و ماه و ماهی و دخت پریوار و با هم خریدم.با اختلاف فاحش دخت پریوار کلا پلی اور اند اور میشه.امروز زدم کانال چاووشی و ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۵

بلاخره لادن باهاش حرف زد و بعد یه کش و قوس فلان ،من تونستم کاری کنم که آقا صداشو بشنوه و بفهمه لادن از بس هول کرده،خودش نمیدونه داره چه میکنه.

اصول بیمه و ریسک بیمه تموم شد‌.با این مشنگ دوتا درس دیگه هم داریم که ببینیم چه میشه.

نرفتم سالمندان چون دلبر جان ماشین و برده.صبح رفته بود نظام دنبال کاراش و گویا نصفه مونده و خودشو ۱۱ رسونده آریا‌.

من هم از ۸:۳۰ پای لپتاپ بودم و الان سر بلند کردم دیدم ۳:۵۶ شده و نهار و چای و هیچی.

صبحونه با وحید شیر گرم و کرن فلکس خوردیم و صد عجب که تا الان نگهم داشته.

فردا شام خونه آرمین مهمونیم و همت زنگید که امروز دیر میرسه و بس ضجه زدم دوباره پیامید که عین گذشته میاد و از انتظار خبری نیست.

حالا کلی برنامه داریم که باید امشب بشینیم پاش.

حرکت بعدی من پیگیری چک و ضامن و ... است.الان که این پست تموم شه میرم یه شربت توت میزنم و آبی به سر و صورت.بعد میشینم پای سایتش تا ببینم چه گل بگیرم سرمو.

همه چی خوب و آرومه.

همت بیاد.

همین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۵:۵۹

کلاس آنلاینم امروز از ۸:۳۰ تا ۱۶ شروع شد.

ما عینهو وزغ نشستیم زل زدیم به استاد ،داره یادمون میده چیکار کنیم.

خیلی شغل جدید خوبه.

وحیدم رفت تهران.از سمنان تا شریف آباد دوستت دارم عزیزم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۶

سرویس.جلیل تویی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۹

بلاخره شغل سومم معلوم شد

match maker

این چند روز از بس دختر معرفی کردم به دوستان خودم الان هاج و واج موندم کی مال کی شده؟

همش نگرانم عکس زن یکی رو واسه یکی دیگه نفرستم.

همه میگن شوهر کمه.

ولی به نظرم ازدواج کمه و چون دختر بیشتر آسیب میبینه یهو فک میکنه شوهر کمه در حالیگه دور و بر من پره از پسرای مجرد.

حالا آمار و ارقام به کنار

خدا کنه عروسی بیفتیم

ایشالاااا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۱:۰۹

امروز پته تمام شد.از مهر ۸۷ شروع کرده بودمش.

وحید که آمد رفتیم عکس گرفتیم،این ملک تجاری به مساحت ۷۰ متر اجاره داده میشود.

پول پیش را ریختم.و از زمان افتتاحیه ، اجاره ی ماهانه را هم میدهم.

رفتیم هایپر.یه جای خیلی تمیز و دوست داشتنی.خییییلی.مثل نجم خاورمیانه.البته پوشاک و ظروف و ... نداشت ولی در کل خیلی ماه بود.مخصوصا بخش میوه و سبزیجات.

الان چشام داره میره.

فردا باید برم سالمندان.

خیلی وقته خبرشون رو ندارم.



وحید دوستتت دارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۱

رفته بودیم نمیدونم کجاها

اخیرا همش ما را یک جاهایی میبرد که اسمشان سخت است

لاسِم

بعد شب کمپ زدیم و چهارصبح با سر و صدای دوتا ماشین پر از بچه ی قد و نیم قد بیدار شدیم

من چهارتا جک وجانور دارم ،نصف گردشها رو به خاطرشان کنسل میکنم،زنه نوزاد یک ماهه را برداشته از اصفهان آورده فیروز کوه.

برگشتیم

خیلی همه چیز عالی

فقط نمیدونم چرا هربار من کلی ظرف و لباس شستنی دارم.

القصه امشب ترکیه کودتا شد.روژین اولین پیام رو به شهلا داد و من پی گرفتم.

اردوغان هلاک شه ایشالا


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۳

کلا دوست ندارم برای من کسی به زحمت بیفتد.

دو بار خیلی نافرم از بودنم خجالت کشیدم.

من و بابا هر دو دانشجوی تهران بودیم،هر هفته رفت آمد میکردیم.همیشه من با تاکسی میرفتم،یعنی بابا مرا میبرد ایستگاه تاکسی و شب با تاکسی بر میگشتم.حدود صد تومن همین رفت و برگشت.بعد خودش با اتوبوس میرفت.همیشه میگفت من قدم بلند است و در اتوبوس راحت ترم ولی من هیچوقت باور نکردم.آرزو میکردم کاش نبودم.

امروز وحید اضافه کار مونده بود تا ۸ وقتی اومد در بدر دنبال مچ بند بود.تمام روز با موس کار کرده بود و دستش را میمالید بهم تا دردش آرام بگیرد.دلم میخواست جووووون بدم و اون صحنه رو نبینم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۹

منتظرم

اول از همه وحید ساعت ۸ یا شایدم ۹ بیاید خانه

منتظرم 

فردا سرعنان را بدهیم دست بدمست ما را بردارد ببرد از همانجاها که من نمیدونم چه جوری پیدا میکند

منتظرم

تند تند پته را تمام کنم

منتظرم 

از شنبه بروم سراغ تزم


اینها به کنار دوتا مهمانی در پیش است

عمو محمد خبر داده بیاید، و مهندس گرزین.

همه ی این اتفاقات کافیه تا بشینم یه برنامه بریزم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۱

تخت،خیلی زیاد در معرض کولر است.پاهام یخ کرده.میچسبانم به ساقت.چقدر خوب است که تمام بلندای من تا نصف ساق تو بیشتر نیست.صدای اذان بلند میشود.عطر بدنت میپیچد،همه جا را پر میکند،به خصوص ریه هام و دو چشمم.عین یابوها گریه ام میگیرد.سفت بغلت میکنم.

خدا به حق این اذان تو را در پناه خودش بگیرد.

دیشب یک حرفی بهت زدم،انگار استخوان توی گلو را درآورده باشم،از دیشب خیالم راحت شده.

اگر روزی بدانم که دیگر ،بازگشتی برایت نیست، یعنی زبانم لال اونجوری شدی که نفس نمیکشی،

اول از در میروم بیرون،دکمه ی آسانسور که معمولا روی پی است را فشار میدهم ،بعد میروم بالا.در پشت بام را باز میکنم.میروم به پهلو مینشینم همانجا که آن شب با بچه ها تلسکوپ را برداشتیم توی خانه ی مردم را نگاه کردیم.بعد خودم را ول میکنم توی پارکینگ.

وحید.

حالم خیلی بهتر است‌.

مرگ من خیلی زود دوباره ما را وصل ِ هم میکند.

البته تو اینقد بیشوووووری که بعد من زن میگیری،فقط لطفا یه خوشکل و با کمالاتش و بگیر که اون دنیا کونم نسوزه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۹

همایون شجریان نامه ای نوشته اند که حال استاد شکر خدا خوب است و ایشان تفعلی !!!!! زده اند به حافظ و چنین و چنان.

دیشب و امروز کتاب یا بهتر بگویم نمایش نامه مجلس قربانی سِنِمّار بیضایی را میخواندم،

چند غلط فاحش املایی داشت.

این ویراستارها چه غلطی میکنند آقا

یادم آمد

جذر !!!!! و مد بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۶

از سر کار برات می نویسم. در اوج خوبی و خوشی و خوشبختی هستم با تو. فقط زمان کم میارم. هر چی تلاش میکنم برات همیشه یه چیزی کمه. شاید بگی من سخت پسندم، ولی آخه با این همه خوبی هات مگه میشه سخت پسند نشد؟

دوستت دارم متین بانو

تا ابد بمانی برایم تا من دورت بگردم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۸:۲۵

امروز بعد دکتر، وحید رفت خونه ی هیژ تا پرنده ها رو بگیره.تموم مدت هی میگفتم یازده تا بچه ،یازده تا جوجو.

اومدند.

سفیدم نبود.

یادم نبود زردک خورده تش.

( زبانشناسی خوربن فعلی  + گذشته ساز د+ ه صفت مفعولی ساز+ ت آوای میانجی+ ضمیر مفعولی جمله) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۵

قبول شدم.با شیب ملایم از هفته دیگه کلاسا شروع میشه.خوشحالم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۵

فردا مصاحبه است 

و من خیلی لفظ قلمانه نشستم تمام سوالات احتمالی و نا احتمالی را از خودم پرسیدم و بعد

خیلی لفظ قلمانه نشستم تمام پاسخهای احتمالی و نا احتمالی را به خودم جوابیدم

و آنگاه که به خودم آمدم دیدم ساعت ۳ شده و ۴ وحید باید مرا ببرد ترمینال.

گلو درد دارم.

در راستای علاقه به جوش،امروز تاول سفید روی لوزه را با موچین خراش دادم.وحید عین جن بو داده ظاهر شد و گفت خیلی کثافتی، بعد رفتم خلال دندان و گوش پاک کن آوردم ، خراشش دادم، خون آمد، بعد با گوش پاک کن فشار داد، کل دهنم طعم چرک سگ مرده گرفت و سر دو ساعت نشده باز همان تاول سفید با همان چرک سگ مرده  روی لوزه داشت پوزخند تهوع آوری نصیب چهره ی در حال آآآآآآآآآآععععععع گفتن من حواله میکرد.

حالا این چرندیات به کنار

فردا بروم تهران

اول چهار راه کالج مصاحبه دارم.دوقدم پایین تر از مراسم وداع با کیارستمی.خیلی شلوغ خواهد شد.

بعدش بروم لاله.دانشگاه.بدهی ۹۵۰۰ را زده اند ۱۰۸۰۰ ،من مانده ام این دانشگاه آزاد با این اندازه حرام خوری چرا خناق نمیگرد،سقف امورمالی اش آوار نمیشود روی  آدمهاش؟

تا ۴ راهی نمانده.

خوابیدن یا نخوابیدن؟

مسئله این است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۷

مهتاب نصیرپور ، نویسنده ی نمایشی که نمیتوانست نقش اولش را تصویر کند، از قطامه سرپوش سفید را میگیرد و روی صندلی وسط صحنه مینشیند و 

آآآآآه

با من چه کردید

برای بالا بردنم مرا کشتید و از یادها بردید


بعد بلند میشود تا ابن ملجم (امیر جعفری )در نور صحنه آشکار باشد و علی برای همیشه ی تاریخ در سایه.


به ضرس قاطع بینظیرترین نمایشی بود که دیدم.حتی بهتر از شیر در زمستان آنتونی هاروی که سالها بی بدیل وسط وجودم نشسته بود و دیگر نیست.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۲

به نام خدا

با تب و لرز و دریوزگی

با اومدن همت خون تازه ای در رگهای خونه ی ما جاری شد.،،( نکته زبانشناسی: خونه = خون+ ه) البته در حد خیال خام و اینا

به زور بیدار موندیم تا غذایی که بابا با مشقت تهیه کرده بود و میل کنیم،مهسا و عظیم هم به بدبختی تا ۱:۳۰ اینجا بودند 

تا اینکه با رفتنشون من بودم و جوجه خروس ،فردی و موش ملوس

لرزه های اولیه

تب

و 

حالا که صبح عید است همه لالا هستند و صبحانه خوردم و رفتم سراغ وحید که رو تخت دختری های من لمیده

مثل همیشه با دست راست زد رو گودی شونه چپش که بیا لالا 

اما هم تن من داغتر از اینحرفها بود

هم دلم نیومد بعد نه ساعت رانندگی خواب صبحش و خراب کنم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۴

احساس فوقولاده ی آمدن همت

اونهم ساعتها زودتر از موعد مقرر

اونهم با کلی چیز میز جدید و خواستنی

حقیقتا میتونه باعث یه بیخوابی و تهوع و دلشوره ی افتضاح شه.


خدایا

چرا هورمونام چپکی کار میکنن

الان باید خوشحال باشم

از استرس و تهوع میخوام روزه خور شم.



اینو بنویسم که سالها بعد یادم باشه برگشتم به سپید گفتم،عزیزم،من واسه خودت میگم که زندگیت مثل مامان و خالت نشه.چه قدرتیه که خدا بهم داده بزنم طرف و آش و لاش کنم،خودمم نمیدونم.الان درحالیکه راضی ام،از اون روی سگی خودم خیلی حساب میبرم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۴

شب وداع بود

داشت میرفت پیونگ یانگ

بابا رفت تورنگ طلایی

پلا کباب بلامیسر مسحور کننده خرید

بدون اشپل

چون امیر از اشپل بیزار است

چون خرفت یک گیاه خوار است و میخواهد وگان شود

مامان برایش متنجان پزید

هیچی 

ترکاندیم دل و روده و معده را

عظیم تشک مواج خرید برای مامانی

خدایا

دوتا آپشن داری

یا مامانی را بکش

یا خوبش کن


سلام علی اجمعین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۴

امشب بعد افطار حسین زنگ زد بریم شهمیرزاد. بعدش که با امیر اومد، گفت میریم خونه جواد. تا سوار ماشین شدم، موبایل امیر زنگ خورد. با تعجب گفت متینه و گوشی رو داد به من که من جواب بدم. گفتم با خودت کار داره. میدونستم راجع به چی میخواد باهاش حرف بزنه. بعد که مکالمه تموم شد، حرف متین شد و کاری که میخواد بکنه. بعد متفق القول هم حسین و هم امیر گفتن که متین خیلی خوب حرف میزنه و کلی از محاسن رفتاریش گفتن. بعدش به خودم بالیدم. خدا رو شکر کردم که انقدر همسرم تونسته روی دوستام و البته خیلی های دیگه تاثیر بزاره و من بسیار و بسیارها بار این بازخوردها رو دریافت کردم. واقعا آدم انرژی میگیره و دچار شادمانی و خوشحالی شدید میشه. متین خانوم رسما از همین جا راضیم ازت. همینه که حافظ میگه آدم باید گلبانگ سربلندی سر بده. خیلی حالم خوبه. شکــــــــــــــــــــــــرت اوس کریم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۳

خوب

به حول قوه ی الهی ، خواب موش پخته مون هم تعبیر شد و حالا بیا ببین چه به پا شده.

پناه به خدا.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۹

دیگه داره خیلی غیرقابل تحمل میشه. زندگی خصوصی تک نفره من برگشته به دوران تنهایی طولانی گذشته. افکار دردآور منفی، بی حوصلگی محض و منفی بافی شدید اوج گرفته. تا وقتی متین بود، هیچ کدوم از این شرایط وجود نداشت، حتی ذره ای. جالب تر از همه اینه که حتی دست و دلم نمیره برم پیش دوستان. یه جوش گنده گنده پشتم در اومده. فکر میکنم داره آماده میشه برای روز سه شنبه که دارم میرم پیش متین. با اینکه از جوش ترکوندن بیزارم و خیلی درد داره، ولی دلم میخواد زودتر برم تا متین بزنه اونو بترکونه.
متین خونه نیست، موبایل جواب میده، احتمالا بیرونه، حتی به مهسا هم زنگ زدم و اونم گوشی رو برنداشت. دارم فقط مستندهایی که دانلود کردم رو می بینم. هر چی زمان میگذره، حوصله این مستندها رو هم ندارم. جدیدا حوصله کار رو هم ندارم. خونه که میرسم کسی نیست که کیفمو بگیره و بهم خسته نباشید بگه. بهم بگه برو روی مبل دراز بکش، جورابای بوگندومو در بیاره و پشتی بذاره زیر پام و بعد بیاد و کنارم باشه و از دوریم برام حرف بزنه. ساعت 12 شب شد و هنوز از متین خبری نیست. از یه بابت خوشحالم که رفته بیرون و حال و هواش عوض شده. 
حال مامانی و عملش موفقیت آمیز یوده، اما حال مامان متین میزون نیست. اتفاقاتی هم که افتاده توی رشت، حال متین رو بد کرده و در کنار دوری، داره خیلی رنجش میده. دارم لحظه شماری میکنم که سه شنبه برسه و برم پیشش.
اینجا اومدم تا مثل یه معبد، شمعی براش روشن کنم و بگم بی نهایت دوسش دارم و دلم میخواد تا سالهای سال کنارش زندگی کنم و با او پیر بشم و انشاالله با او بمیرم. چنین باد!
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۲

شاید جمله بالا خیلی پوپولیستی و کلیشه ای به نظر بیاد. اما در واقعیت و حقیقیت و عینیت همینیه که هست. جالب تر از همه هم اینه که تاریخچه این موضوع هم به زمان پیدایش انسان برمیگرده، اون موقعه که بابا آدم دست مامان حوا رو گرفته بود و تو باغ بهشت قدم میزد و یهویی شیطون گولشون زد و باقی ماجرا. باز توی کتب عهد عتیق و عهد جدید نوشته که وسوسه مامان حوا بوده که کار دست بابامون داد و الانم داریم تاوان اون وسوسه مامانو میدیم.
زن موجودیه به غایت پیچیده و به شدت غیرخطی و در زبان علم امروزی به شدت آشوبناک و غیرقابل پیش بینی. من حس میکنم این تفاوت اساسی میان زن و مرد از وجود یه چیزی توی زنها ناشی میشه که توی ما مردهای گاگول وجود نداره. بله ما مردهای گاگول. چون که میلیون ها سال گذشته و هیچ مردی نتونسته بفهمه که اون ماده مرموز که فقط مال زنهاست کجای زنهاست و چه میکنه. اصلا ماده هست یا انرژی یا ذهنیت و ریشه اش به کجا برمیگرده. شاید از وراثته. اما اگه از وراثت هم باشه باید از یه ننه بزرگ دیگه به مامان حوا میرسید که چنین چیزی ممکن نیست. شاید بایاس اولیه خدا از مامان حوا اینجوری بوده که الان اینجوری شده. شاید اگه خدا یه کم اون ولوم تنظیم بایاس اولیه رو دست میزد، الان قضیه جور دیگه ای بود. اما جالب تر از همه اونه که خدا ولوم نادونی و خریت و کلی نگری ما مردها رو گذاشته بود روی حد آخرش. 
اما دلیل چی بود از نوشتن این متن:
چند روز قبل رفتن متین به رشت نشسته بودیم و با هم کارتون عصر یخبندان رو می دیدیم. سه قسمتش رو دیدیم. اون جونوری که همیشه دنبال بلوطش بود، میتونه تفسیر خوبی از حرف من ارائه بده. زن ها اگه همه بلوط های دنیا رو داشته باشن، باز بلوطی که مال اونا نیست، چشمشون رو میگیره و برای رسیدن به اون بلوط همه کار میکنن. حال بلوط ها رو تعبیر کنیم به ویژگی های یک مرد. اگه یک مرد تموم ویژگی های خوب و پرفکت رو داشته باشه، اما اون چیزی که توی ذهن زن باشه و اولویت دسته چندم زن هم باشه، باز زن حس میکنه یه چیزی توی زندگیش کمه و همین جاست که اون ماده مرموز توی بدن زن که احتمالا توی فکر زن جادو کرده، شروع میکنه به وسوسه که چرا و چرا و چرا...
دوری متین هم برای من سخته و هم برای او. اون که جدا میشه دیوونه میشه و از فرط دوری شروع میکنه به بهونه گیری. بهونه هایی که مثل ویروس هستند. تا کنار هم هستیم اون ویروس ها مردن اما تا از هم دور میشیم اون ویروس های کشنده زنده میشن و میشن بلای جون زندگیمون. منم که حال و روز خوشی ندارم و حوصله ام سر میره و دستم به کاری نمیره و روزه هم پــــــــــــــــــــــــــــــــــدر منو به این شدت درآورده و گرما هم بیداد میکنه توی این برهوت، دیگه هیچ حالی نمیذاره برای کوچکترین جنبشی. با اینکه دو روز تعطیل دارم و متین نیست و می تونم به کلی کارهای عقب مونده برسم، باز دست و دلم نمیره. آخه تا وقتی هست کنارم همه کار میتونم بکنم. حالا این شرایط رو فکر کن و حال بد متین و حال تخمی تخیلی من هم از این طرف، ضرب کن تو هم ببین چه گندی ازش درمیاد. سردرد گهی دارم و حوصله خودمو ندارم. 
غرض از نوشتن این بود که همیشه پای یک زن در میان است و همیشه پای اون ماده بی پدر مادر. لعنت بر شر وسواس الخناس. بشمار

پ.ن:
این شعر مصداق زندگی ماست:

چو بیایی کشدم وصل، چو نیایی کشدم هجر
باید از عشق تو مردن، چه بیایی چه نیایی

زندگیمون آدمیزادی نیست. من موندم این وابستگی دوطرفه و خصوصا وابستگی کشنده متین از کجا اومده که بدون من هیچ کاری نمیکنه. با اینکه یه ایل و طایفه رو رهبری میکنه و همه ازش خط میخونن و مال همه رو کشیده. از دایی و خاله هاش گرفته و مامانی تا دخترخاله ها و برو تا بابا و مامانش. شاید هم یه ماده کشف نشده ای تو من هست که مثل مهره مار میمونه که در کنار هم قرار گرفتن با اون ماده زنونه متین، آتش به خرمنمون زده و کلا در تابستون و زمستون، در حرارت اون میسوزیم. خیلی خوشحال کنندست که انقدر با هم خوبیم، ولی واقعا عمرمون رو داره کم میکنه.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱

شاید نتونستم بهت بگم

شاید وقت نشد

خودت میدونی

مریضی مامانی و اوضاع شلغم ترشی خونه ی ما و 

هزار و یک دلتنگی نبودن

باعث شد نتونم بگم


ولی حالا میگم



تو یه حیوونی

خیلی خر مذهبانه خوابیدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۳

داستان از اجماع اضداد تو غزل حافظ شروع میشه

یه کله سوقش میدم به نامدگان و رفتگان

میره سمت آقا مازیار

بعد آقا رضا کاستاندا

بعد رابعه

بعد شیخ بهایی و


یهو میدان مشتاق کرمان و داستان سیم مشتاق سه تار و سنگسار مشتاق و نعمت اللهی ها


بعد کف میکنیم دوتایی از بس برای هم حرف داریم


شکر که بابای من این مدلی است

شکر که خیلی چیز میز بلده

خوشحالم بابت داشتن پدری که تاریخچه ی خیلی چیزها را بیشتر از من میدونه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۱

ای فلان فلان شده ی روزگار چونی بی من؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۶

پیرو آرزوی شب قدر مبنی بر تمدید نمایش مجلس ضربت خوردن و نکته بینی مهشید عزیز که اظهار کردند دست رحمانیان بوقههههه

الساعه نمایش تمدید شد.

کف بزنید پلیز.

ممنون

بلیط واسه جمعه ۱۸ تیر خریداری شد و به امید خدا عازمیم.ممنون ملمان.ممنون ملمان

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۰

وقتی تا صبح یه نفر و میبینی که روده ش از وسط شکمش زده بیرون و پی پی هاش میریزه تو بگ، اونوقت میفهمی که مقعد چه نعمتیه.

خدایا ببخش که قدرش رو نمیدونیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۹:۴۲

این پسترو از بیمارستان میذارم

از سرپرستار یوزر پس طبقه رو گرفتم

خوبم

مامانی هم خوبه

سحر آلو مسما و چایی رشتی 

چت

دایی کوچیکه

سوند

همه چی عالیه


وحید دلتنگتم

دوستت دارم

مواظب خودت و خونه و بچه ها و سگ باش.

میبوسمت از ۵۹۰ کیلومتری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۶

فرضیه اول

از بس احمقیم ،فکر میکنیم سقف خوشبختی دقیقا همین جاست که ایستادیم

فرضیه دوم

سقف خوشبختی دقیقا همینجاست که ایستادیم




آسیب شناسی 

با حذف عبارت   از بس احمقیم     ،به نظرم فرضیه ی اول صحیح است.


هرکدام از ما فکر میکنیم سقف خوشبختی دقیقا جاییست که ایستاده ایم و متعاقبا این نوع تفکر احساس رضایت درونی را همراه دارد و در نهایت سقف خوشبختی ما همانجا تعریف و تثبیت میشود.


این اصلا احمقانه نیست،راهکاری شناختی است که انسان را مجاب میکند ادامه بدهد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۳

کاش اسم این آلبوم سامتینگ الس بود

از لحاظ سلیقه ی اینجانب ترک آخر،کم حجم ترین و تک لایه ای ترین اثر آلبوم است

و مثل همیشه ترک شعر ابتهاج مخلص کلام است و والسلام

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۲

خیلی خیلی از خدا میخوام تماشای مجلس ضربت زدن رو نصیبم کنه.

خودش به بیضایی بگه تمدید شه تا از رشت بیام و .....


یا سریع الاجابه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۴

دخترم دنیا اومد

خوشحالم که هست

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۰

مارشال ،خیلی دوستانه اگر بخواهیم بگویم، خر است.

این جمله توهین نیست.

این جمله در سمانتیک ، ( معنی شناسی زبانی) یک گزاره ی صادق است.



حالا بگذریم که چه جور یه تنه رید به مهمونی و ....


داستان اول:

سوسک رفت ماست بخورد،لا به لای شوید و نعناع غرق شده بود.اولین سوسک مغروق ،نه نه مستغرق را دیدم.


داستان دوم:

این روزها برای از دست دادن وحید همش گریانم.بعد مرگهای عجیب غریب اطرافم ،آرزو میکنم که دوتایی خیلی شیک بمیریم.


داستان سوم: 

مارشال دارا و زنش شام اینجا بودند و حقیقتا خوش گذشت.


داستان چهارم:

باید یک رابطه ی منطقی بین نداشته ها و به دست آمده های زندگیم وجود داشته باشه.چون همه چی خیلی عجیب غریب داره به حقیقت میپیونده


داستان پنجم:

فردا نمیرم دانشگاه.


داستان ششم:

درباره ی لاحول ولا قوت الا بالله 


داستان هفتم:

که تازه اصل ماجراست.من تازه با هایپر رئال آشنا شدم.سبک عجیب و اگزجوره ی نقاشی .عجیب غریب تر از این ندیده بودم

http://www.google.com/search?q=%D8%B3%D8%A8%DA%A9+%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85&prmd=ivsn&tbm=isch&tbo=u&source=univ&fir=Z5BDPRVWqwqb8M%253A%252Cwwr-YgK3Vzlp5M%252C_%253B_URmPpFmnVOWTM%253A%252C5jnDVQ_9NxsciM%252C_%253BeiQymLRhJcDYHM%253A%252C5jnDVQ_9NxsciM%252C_%253BJ4i64oTxzLzUJM%253A%252Ckt5WLsYXpVumvM%252C_%253BFGhXeG6QZ2xL7M%253A%252CPDFJwmwlN-EvNM%252C_%253BnbMrbktaxDE4tM%253A%252CMgSkT7p_Nn0bSM%252C_%253BKOWq_x4yr-4yxM%253A%252CDCVv5T7FH8VDwM%252C_%253B80TT3genZvVAyM%253A%252Ckt5WLsYXpVumvM%252C_%253BFRyejrQ3jCmyjM%253A%252CjVBTkFuvG7yf0M%252C_%253BwC-Qhzw5jwjimM%253A%252Ch7fyUCjvFW5JZM%252C_&usg=__BemAr-awKNDUCURPgeksraCgO0I%3D&sa=X&ved=0ahUKEwiJ7d-Yr7rNAhUiEJoKHSFfAyYQsAQIKA&biw=601&bih=962#imgrc=skkAcC-5jt4SXM%3A

http://www.google.com/search?q=%D8%B3%D8%A8%DA%A9+%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85&prmd=ivsn&tbm=isch&tbo=u&source=univ&fir=Z5BDPRVWqwqb8M%253A%252Cwwr-YgK3Vzlp5M%252C_%253B_URmPpFmnVOWTM%253A%252C5jnDVQ_9NxsciM%252C_%253BeiQymLRhJcDYHM%253A%252C5jnDVQ_9NxsciM%252C_%253BJ4i64oTxzLzUJM%253A%252Ckt5WLsYXpVumvM%252C_%253BFGhXeG6QZ2xL7M%253A%252CPDFJwmwlN-EvNM%252C_%253BnbMrbktaxDE4tM%253A%252CMgSkT7p_Nn0bSM%252C_%253BKOWq_x4yr-4yxM%253A%252CDCVv5T7FH8VDwM%252C_%253B80TT3genZvVAyM%253A%252Ckt5WLsYXpVumvM%252C_%253BFRyejrQ3jCmyjM%253A%252CjVBTkFuvG7yf0M%252C_%253BwC-Qhzw5jwjimM%253A%252Ch7fyUCjvFW5JZM%252C_&usg=__BemAr-awKNDUCURPgeksraCgO0I%3D&sa=X&ved=0ahUKEwiJ7d-Yr7rNAhUiEJoKHSFfAyYQsAQIKA&biw=601&bih=962#imgdii=-pUMPHp8HMKRFM%3A%3BuiioWCMUHYAt5M%3A%3BuiioWCMUHYAt5M%3A&imgrc=uiioWCMUHYAt5M%3A

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۰۴:۵۰

من همیشه دوستش داشتم

خلیت خاصی در کارهایش بود و چون از همان بزن در رو ها دارم خیلی حال میکنم باهاش

ایندفعه کاندید شود

باز رای میدهم که بیاید گوه بزند به تمام تپه های نریده اش تا به امید حق کار خودش و ما یکسره شود

ولی کل ماجرا این نیست

داستان از آن حرکت بولدزری خرکی هاییست که من و محمود به اشتراک داریم

عین سفرهای استانی اش

من هم دوره ی مهمانی راه انداختم

با غذاهای رشتی ( اناربیج و ماهی فیفیج ) برای اکابر و کباب چینی و سالاد لبنانی و از این جینگولک دسر،پیش غذاها برای جوانتر ها.

ماهی را مزه دار کردم و اناربیجم ۱۰۰٪ آماده س.

گوشت شامی رشتی را ریش ریش کردم و منتظرم برم با حبوبات مخلوط کرده و سرخش کنم

سالاد و مسقطی و ماست پرورده و ... هم امروز با وحید سلفون پیچ کردیم و بایگانی

الان هم گلاب به روی همگی

آمده ام روی همان صندلی سفید سرامیکی دوست داشتنی نشسته ام و دو دو تا چهار تا میکنم که فردا کی بروم دانشگاه کی برگردم و خرید مابقی محصولات چه؟


نخ دندان هم همزمان میکشم.


امشب خیلی خانم شده بودم و علی رغم میل باطنی برای وحید که داشت یورو نگاه میکرد تخمه بو دادم و نشستیم و حالش را بردیم


رفت خوابید


من ماندم و باقی پته


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۹