خزعبلات

آخرین نظرات
  • ۱۶ مهر ۹۶، ۱۰:۴۲ - متین
    بمیر

۲۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خودم را دعوت میکنم به چالش بیکلاسی.

من دو هفته ای میشود که گارد بستم به همه چیز و زن خانه دار شدم.

به کرات دست توی دماغ میکنم و سرم را میخارانم.

سیفون فرنگی را هر سه بار یک دفعه میکشم.

مسواک را چند روزی بود فراموش کرده بودم( جز امشب که از این مسواک با کلاس گرون جدیدا خریدیم و با سنسو داین رفتیم تو کارش ) 

حوله آشپزخانه را برمیدارم صورتم را خشک میکنم و راححت توی سینک تف میکنم‌

دستم را با دامنم خشک میکنم و ککم نمیگزد که گاز روغنی است.

فکر کنم عاشق شده ام.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۵۲

عروس شد.

خیلی خوشحالم.،

مخصوصا امشب که داشت تلفنی عزیزم عزیزم میکرد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۰

مادر آدم یکبارگی بزنگد بگوید فلانی رفته فلانجا؟ میگم از کجا میدونستی؟

میگه عکس قله کوه آراراتشو لایک کردم.

دهن سرویس اونو تو چه جوری پیدا کردی آخه؟

من:-\  

مامان;-) 

اینستگرم:O 

آرارات شخصا:-) 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۲

گفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۶

من از تو هیچ نمیخواهم

جز تکه پاره های گریبانم

نوستالژی های مرگ مکرر را

......     دوباره پریشانم



تنها رفته بودم

هرقدر هم که کرگدن باشی ، شدنی نیست فراموش کنی.

تهران برای من کافه سپیدگاه است

با یک عالمه آدم توش که خیلی با کلاس می آیند به سیگارکشیدن و گاه نامه خواندن

ولی علی پیک موتوری تنها آدمیست که به حرف زدن با او تن میدهم

مثل امین خودمان است

تهران برای من جینگیل خریدن از متروست

تهران برای من آدمکی ست که بود 

ولی حالا  

.

.

.

.

هست.نمیشود نباشد.دارد زجرم میدهد.دارد خفه ام میکند.بی وحید دیگر تهران رفتنی نیست.امروز پایم سرمیخورد بروم سپیدگاه.

رعشه گرفتم.

کیفم را محکم چسبیدم.

گفتم آقا ترمینال؟

گفت بیا.

رفتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۱۸

نشستم نمونه سوال خواندم

خیلی زیاد

هیژ نیامد

حشره افتاده به جانمان

از غروب تا حالا فقط نیش میزند

لباس و ملحفه و ... را غرقابی کردم

دوش گرفتم 

دمر افتادم رو تخت

وحید داشت چی چیِ حزب توده را میخواند

مهسا زنگید

پاشدم که به بهانه تلفن قدم روزانه ام را بزنم

وحید کیم میخورد و میرقصید

سوسک مرده را با دستمال بداشت انداخت در کاسه توالت

سیفون را کشید

رفت خوابید

مهسا گفت ۲/۵ وزنه میزنند

تلویزیون را بلد نیستم 

یعنی نمیدانم چه جوری باید از ستل بروم رو آنتنا

روشن کردم

شبکه نمایش بود فک کنم

امیر جعفری و مهران رجبی و اون پسره که کافه کاست رشت همش می آید و دوست عماد قویدل است آها رامین راستاد ( یادم باشد خونه ی ما بالای کافه کاست عماد قویدل است و این خیلی خنده دار است که من نمیدانستم اون کیه و مهسا هم نمیدانست و بعد یک روز فافا گفت خدای من.... بریم اینجا قهوه بخوریم این پسره رپر است و من توی دلم گفتم کچل هرشب مثل خاک به سرها اینجا را نظافت میبکند تازه تاکسی دایی مرحومش را دکور گذاشته جلوی مغازه و جای پارک ما را گرفته ) 

داشتند نقشه فرار از اردوگاه عراق را میکشیدند، سرم گیج رفت ، خیلی همین سیک صحنه درد داشت ، کانال یک بوی پیرهن یوسف داشت.دقیقا سکانسی که حاتمی کیا مسافر است و سر نصیریان داد میکشد که اگه نمیخوای راه بیفتی من پیاده شم، اینجا خوشم آمد چون حاتمی کیا محبوب من است و کلی حال کردم جوانی اش را دیدم بگذریم که همیشه کنج لبش تفی است.کانال دو داشت گربه ماهی در آب گل آلود نشان میداد.ما به گربه ماهی میگیم اسپیله ( فک کنم) و از روی سیبیلش شناختمش ولی چون شبها توی تلویزیون از آب گل آلود میترسم رفتم کانال سه.

کامران تفتی نه، اون یکی تفتی چاقو به دست توی اتاق فریاد میزد و ارباب و افسانه بایگان و او یک فرشته بود و کمند امیرسلیمانی داشتند کیوان را متقاعد میکردند که بیا زنگ بزنیم ۱۱۰.

بعد تفتی تلویبحا گفت اچ آی وی دارد و بعد خواجه نوری خواند و سهیلی زاده کارگردان بود.بعد دونفر فید شده را نشان داد که نوشته بود زیرنویسش زوج مبتلا ب اچ آی وی و مرد گفت ما از تزریق مشترک فلان شدیم و همون لحظه من توی دلم گفتم مادر دروغ گو را سگ .... برد.

کانال چهار داشت فانوس میداد،حمیدرضا شاه آبادی برای نوجونانان از خاطرات غلامان گفته.راستش گفتم خدایا غلامان کدام شاه که یهو کتاب بعذی به نام مسافر نیشابور را معرفی کرد و فهمیدم منظور امام رضاست.

در همین لحظه تلویزیون دونی وجودم لبریز شد و خاموشش کردم.

واقعا حماقت محض محض محض است که آدم مغزش را بدهد چهار تا کارگردان ببافند و بشکافند.

خاک به سرشون.

ابالهه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۹

عبدولی برد و این پسره بلاخره بله رو گرفت و عروسی داریم و شام پایین بودیم و یه مغازه یافتم و لالا ندارم و باید برم روانشناس؟ روانپزشک؟ متخصص؟ 

خوبه

وقتی خوبه منم خوبم

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۴

سوسک اومد

بزرگ

دوتا

زن و شوهر نبودند

چون یکی چروکیده و لهیده بود و اون یکی در اوج سرزنده گی

احتمالا افتاده بوده دنبالش و سر از خونه ی ما درآوردند.

سوسکها هم فهمیدن واسه خلاف باید بیان اینجا.

سرهنگ قضیه ش بماند.

وحید شربت مورچه ای میخواد ،یا خاکشیر.

درست کردم گذاشتم یخچال‌.

فردا آخرین جلسه بیمه س و چهارشنبه میرم واسه آزمون تهران.

خیلی کول و ملو روزها رو میگذرونم و طبیعتا دلم نمیخواد کسی رو ببینم.

نون سیر ژورکم آرزوست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۴

رو پول مینوشتند : زمان زلزله به پشتش نگاه کنید.

بعد نگاه میکردیم

اونورش نوشته شده بود: گفتم وقت زلزله نگاه کن.



طرف اومده پست قبلیم گفته بیا بلاگمو بخون.

رفتم

نوشته: 

ســلااام،

ممنون از اینکه 

ب وبلاگم سر زدین،




مشنگ خان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۹

امروز مدرس برگشت گفت واسه خونه ای که دومیلیونه چقد حق بیمه آتش سوزی میگیریم؟

طرف گفته ۵۴ میلیون.

پاشیدیم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۴

ترس دارم از اون روز شوم. از مدتهاست که با منه. دیشب بعد از فیصله پیدا کردن کدورت دو شب قبل، باز این فکر شوم اومد تو ذهنم. باید ازش رهایی پیدا کنم و متقابلا متین هم همین طور. انگار باید همه چیزمون با بقیه فرق کنه. آدمیزادی به ما نیومده.

برخلاف هجوم افکار بد، حال امروزم عالیه.امیدوارم متین هم خوب باشه و خودش رو برای امتحان بیمه آماده کنه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۵۸

از اون چیزهایی بود که نباید میدیدم

دو تا خدمتکار با دستکش آشپزخانه !!!!! رفتند داخل اتاق معلولین ذهنی

مثل آدم های مست و وحشی لباس را از تنشان درآوردند،     دریدند

یکی یکی خواباندنشان روی تخت

یکی پاهایشان را باز میکرد

آن یکی تیغ داشت

خشک

با دستکش آشپزخانه

آن هم آلت زن



کاش ندیده بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۹

تصدقت شوم (به رسم نامه های قدیمی)
خواستم بگم فقط چسب، چسب، چسب. والسلام

پ.ن:
ببخش که  همیشه بعد دو ماه به حرفات میرسم. فقط چسب، والسلام
خورش کرفس زدم و دلم هواتو کرد. از صبح به یادتم. ناهار که میخوریم میگم کمر این روز هم شکست. لحظه دیدار نزدیک است ثومبار

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۱

اومدنشون کنسل شد

واسه تولیمو

مهم نیست

مهم این بود که من خیلللللی وقت صرف نظافت و آماده سازی کردم

امشب رفتیم سراغ آقای خندان

من معمولا ژنده پوشم و عارم نمیاد

ولی امشب فاجعه بودم

پیرهن گل گلی بلند

یه عبای سیاه روش

شال آلبالویی

مو شلخته

به محض ورود به اونجا یکی برگشت گفت سلام استاد.

من دیدم کوزه شکسته و ماست ریخته.

لم دادم رو مبل و پرسیدم شما بودی اعتراض نمره دادی؟؟؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۳

سوال بیمه ای بلد شدم جواب بدم

چند در هزار بیمه درمانه

چند درصد بدنه س

اون توله سگی که قراره سوال درآره مگه خودش همه ی ۱۲۰۰ صفحه رو بلده؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۸

مامانی 

تنهایی

و تموم کلاسهای طولانی که مجبورم زل بزنم به مانیتور و چرت بزنم.

درد دارم.

خیلی زیاد.

امشب دلم میخواد تنهایی برم خونه ی امین.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۴

من رسما بابت ناراحتی دیشبم و حرفی که زدم ازت عذر میخوام. با موبایل و توی شرکت و پشت میزم مشغول نوشتنم. از صبح دو تا ژلوفن انداختم بالا و فقط ثانیه شماری میکنم که روز تموم شه و بیام خونه. 

جون متین فکر نمیکردم انقدر ناراحتت کنه، آخه یه درد دل زن و شوهری بود. ادامه نمیدم که اذیت بشی.

خانوم جان

خودت هم میدونی دربست چاکرتیم. دریاب ما رو و بگذر از ما. هر کاری میخوای بکن ولی با من بد نباش. دوستت دارم ثومبار

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۸

اومدیم خونه

۵۹۰ کیلومتر

در حالی که سفید کولی جان• من زیر خاک سرد لالا که نه،بیداره و تجزیه شدن نسوج هشتاد و دو ساله شو نظاره میکنه.

مامانی خوشکلم خیلی زود ملحق میشم.خیلی زود نفسم.



• سفید کولی اصطلاح گیلکی است برگرفته از نام ماهی به همین مضمون که بیانگر پاکی و آراستگی و ترگل ورگل بودن شخص است.

با کولی __به معنی خانه به دوش __ خلط نشود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۳

مامانی من رفت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۶

امروز۸:۲۰ نفس خان زنگید که بیدارباش و کلاس رو دریاب.

تا ۱۲:۱۵ کلاس برگزار شد و بسیتار هم مفید و کلی حقوق بیمه و ... 

رفتم پایین

پدر به سمت کباب فروشی در حرکت بود و عطر یرنج زعفرونی عالم رو پر کرده بود.

خیلی بیشتر از نرمال خوردم و اومدم بالا

هنوز خونه خنک بود

با وجوداینکه کولر خاموش بود حدود نیم ساعت

گوشی خونه و گوشی  خودمو برداشتم درازکش افتادم وسط تخت

و یادم نیست کی خوابم برد

انگار تو خواب گرمم شد و تبلت رو برداشتم و گرفتم سمت کولر دیدم کار نمیکنه

از سایلنت که درش می آوردم کاملا یادمه

باز کار نکرد

گوشی خونه رو گرفتم سمتش و دکمه ها رو زدم

باز کار نکرد

باطری ها

جلبجاشون کردم و چند بار زدم لبه ی تخت واقعا داشتم آبپزمیشدم

یهو یادم اومد اینجا سمنانه 

من نزدیک به یکسال و نیمه که دیگه تو اتاق خودم نیستم.

من دیگه کولر گازی ندارم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۰

شامی رشتی از اصول دین است‌.

امشب سرخش کردم.

رفتیم پایین.

شام تموم شد.اومدیم بالا که سگ رگ زنونه ی من زد بالا که هاااااای چرا فلان کسک به من احترام نذاشت و تو عین ببو گلابی بودی....

که همینجا وحید چهارشونه ی من یک جور تو خودش جمع شد که گفتم متین س... گند زدی پاشو جمعش کن.

بعد هی من فدات و تو مرد روزا و شبهای منی و الهی واسه موهای زیربغلت بمیرم و ...

پاشدیم رفتیم بیرون.سیگاری خرید و بستنی ای برای من.

از همینجا بود که من داستانم شروع شد.

مثل اینکه پوست موز را بکنی و دوباره توش جای موز،پوست موز باشه.

یا هلو را گازبزنی و جایط هسته توش هلوچه باشه

دبل چاکلت دیگه چه غلطیه آخه.

داشتم تهوع میگرفتم که رفتیم بابا رحیم و آب هویج زدم تا اون کوفتی بره پایین.

بعد خیلییییی

خیلیییسیییییی در شهر دور زدیم تا بنزین حرف زدمان تمام شد

آرامش نسبی برگشت

آمدیم

نماز خواندیم

ساز زد و من دو تا تصنیف چه چه زدم

توی تخت کلی حرفهای زبانشناسانه زدیم

طبیعیون

قراردادیون

فرمالستها

نقشگراها

صورتگراها

یاکوبسن 

اخوان ثالث

و ......

اون کتابی هم که آورده بود مثل شهرزاد برایم بخواند ،نخواند 

و گرفت خوابید

الان دارد خرپف میکند.

من دارم فکر میکنم

الهی برای موهای زیر بغلش بمیرم وقتی ساعدش را میگذارد ر

وی پیشانی و به لوستر من ساخته ی اتاق نگاه میکند و بعد یک عالمه سکوت میگوید

متین 

قشنگ شده ها.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۹

بیا ضامن شو تا رشت نرم و برگردم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۳

از ۲۹ تیر که روزانه ۸ تا ۱۶ پای نت میشینم و یه کله نت برمیدارم خیلی چیزا دستم اومده.اینکه یه سری از ما قوانین رو در حد تجربیات خودمون میدونیم،اینکه یه سری قوانین رو اندازه ی نوشته ای رو تکه کاغذ میدونیم،و در نهایت امروز که قوانین در حد فقط حفظ کنید بره و بدرد هیچ چیزی نمیخوره .

دهنمون صاف شد از این همه هماهنگی و یکدلی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۶

امروز کتاب "سوگ مادر" رو شروع کردم. صبح توی سرویس، شب توی مهمونی خونه علی و بعد الان قبل از خواب. متین عالیه. برام کلی ادا در میاره تا بخندم، اما به قول خودش من عرضه خندوندنشو ندارم. خب هر که را بهر کاری ساختن. بهش گفتم انقدر ادا در نیار که بعدا من باید عذابشو بکشم. گفت چرا که یه جمله از سوگ مادر رو براش خوندم و جفتمون داغون شدیم و چشامون رفت. به قول متین، بزرگترین درد همین بودنه و بدتر اینه که رهایی یکی از این درد، مضاعف کردن درد دیگریه. آخه مثل گیاه عشقه بهم پیچیدیم و در هم تنیده ایم.

دوستت دارم متین

بمونی برام تا کنارت پیر بشم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۶


دیشب برای اولین بار شام درست کردم. متین روی مبل با تبلت ور میرفت و منم مشغول آشپزی. چیز بدی نشد. اگه تونستم عکسشو میذارم. دلم میخواد اندازه یه خط هم شده وقت کنم توی وبلاگ بنویسم. دیشب زود خوابیدیم. پنج و نیم صبح بیدار شدم و رفتم دو تا میوه خوردم و آبم روش و دوباره خوابیدم. متین هم مشغول کلاس هاست و منم امشب میخوام برم سراغ کارهای پروانه نظام مهندسی و احتمالا سینما برای فیلم "ایستاده در غبار".

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۸


از شرکت برات می نویسم
آخر از دست هم دیوونه میشیم. تا کنار همیم اون جوری داستان داریم، دور هم هستیم اینجور.
فقط خودمو سرگرم کار کردم که زمن بگذره و زودی بیام پیشت.
آی بدونی صبح با چه بدبختی و حس فلاکتی بیدار شدم.
منتظرم صد میلیون گیرمون بیاد، بشینم خونه و بیکاری طی کنیم. تا اون روز!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۴

عشق را باید به اندازه لیاقتش صرفش کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۸