خزعبلات

آخرین نظرات

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

من توی آزمون استخدامی قبول شدم. دلم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ میــــــــــــــــــــــــــــــخواد
بعدا میام می نویسم. الان سر کارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۰

طبیعتا دلم واسش غش میره ولی دلیل نمیشه عملیش کنیم

امشب به وحید میگفتم

مامان اینا رفتند با یه حاملگی غیرمنتظره و بدون تشریفات پزشکی آزمایشگاهی...

نذاشت تموم شه حرفم

جفتمون گفتیم نه


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۶

 بسیاری از پدر و مادرهایی که دو سه تا بچه قد و نیم قد دارند، حتی همین حالا هم نمی توانند به یک سوال ساده جواب بدهند: «چرا بچه دار شدید؟» قدیم ها می شد بچه دار شدن را یک جور سرنوشت بیولوژیک دانست که هر ازدواجی را منجر به چند تا بچه می کرد، اما حالا دیگر اوضاع عوض شده است. روش های پیشگیری از بارداری و آگاهی زنان و مردان جوان از مسئولیت های مادری و پدری باعث شده عملا بچه دار شدن یک فرآیند پیش بینی شده باشد. به همین دلیل است که والدین امروز فرصت مناسبی برای فکر کردن به جواب این سوال دارند: «چرا می خواهیم بچه دار شویم؟» به جواب های خودتان فکر کنید و آن ها را با جواب های این صفحه چک کنید؛ اگر خدای نکرده، یکی از این بهانه ها، دلیل شما هم هست، در تصمیم تان تجدیدنظر کنید.


1- خلاصی از دست گیرهای فک و فامیل

اگر چند ماهی از ازدواج تان گذشته باشد و بچه دار نشده باشید، حتما چندتا از این جمله ها را شنیده اید: «شما هنوز بچه ندارین؟»، «بسه دیگه هر چی دونفری بودین، سه تا بشین!»، «یه کاری کنین تا ما زنده ایم نوه مون رو ببینیم!» و جملاتی شبیه این که می تواند از زبان مادر و پدر خودتان یا حتی دورترین فامیل و همسایه و دوست و همکار بیرون بیاید. اغلب زوج های جوان چند ماه اول را استقامت به خرج می دهند و در مقابل این حرف ها لبخند می زنند و سر تکان می دهند. اما اگر کارتان به جایی رسیده که این حرف ها به شما برمی خورد و از دست شان خسته شده اید، مواظب تصمیمی که می گیرید، باشید. مبادا به خاطر خلاص شدن از شر این حرف های خاله زنکی بخواهید یک بچه به دنیا بیاورید تا دهان آن ها را بسته باشید؟! برای بچه دار شدن به زمان مناسب و زمینه های آن فکر کنید. دهان این جور آدم ها هم هیچ وقت بسته نمی شود؛ مطمئن باشید!


2- بچه ها خیلی نازن!

بعضی ها از بدو تولد عاشق بچه اند! حتی پیش از ازدواج هم از دیدن یک بچه لپ گلی دل شان غش می رود و برای همه بچه های فامیل کادو می خرند و هر جا باشند، بچه ها از سر و کول شان بالا می روند. اگر هر یک از شما (زن یا شوهر) این طوری هستید، برای بچه دار شدن اصرار نکنید. بزرگ کردن بچه خود آدم، با بازی کردن و کشیدن لپ بچه های دیگران خیلی فرق دارد. بعدا نگویید نگفتیم!


3- داشتن یک پسر/ دختر

ممکن است شما عاشق دختر کوچولوهای تپلی باشید یا همسرتان به داشتن یک پسر قلدر افتخار کند، اما این اصلا بهانه خوبی برای بچه دار شدن نیست. ۵۰ درصد اصلا احتمال کمی نیست و هنوز هم هیچ راه عملی و قطعی برای انتخاب جنسیت بچه وجود ندارد. بنابراین اگر به این بهانه بخواهید بچه دار شوید، به احتمال ۵۰ درصد با کودکی مواجه می شوید که آن را نمی خواهید.


4- یک تجربه ناموفق

مرگ کودک بزرگ تر یا سقط جنین، هرچند ضربه عاطفی بسیار بزرگی است، اما به هیچ عنوان بهانه مناسبی برای به دنیا آوردن یک کودک دیگر نیست. این که فکر کنید یک بچه دیگر می تواند جای خالی کودک از دست رفته را پر کند، کاملا اشتباه است. از طرفی، هیچ چیز نمی تواند اندوه و جای خالی تجربه ناموفق قبلی را پر کند. از سوی دیگر، نباید به کودک به چشم جایگزین کودکی دیگر نگاه کرد.


5- بچه داشتن مد شده

بله، واقعا تعداد بچه ها در اطراف ما خیلی بیشتر شده و این به دلیل رسیدن خیل جمعیت دهه ۶۰ به سن باروری است؛ پس این را به حساب مد نگذارید. مطمئن باشید اگر زود بچه دار نشوید از هیچ چیز عقب نمی مانید!


6- داداشم اینا دارن بچه دار می شن!

چه به خاطر چشم و هم چشمی باشد و چه خوشحالی از این که کودک تان یک همبازی در فامیل دارد، این بهانه، دلیل مناسبی برای بچه دار شدن نیست. بچه دار شدن مسابقه نیست که بخواهید سریع خودتان را به جاری و خواهرشوهر و برادرزن تان برسانید! اگر چنین بهانه ای را برای بچه دار شدن انتخاب کرده اید، هنوز خیلی برای مادر و پدر شدن بچه اید!


7- خانه داری به جای شاغل بودن

اگر یک خانم شاغل هستید و حالا از چند سال کار مداوم خسته شده اید و دل تان یک تغییر در روش زندگی می خواهد، بچه را بهانه نکنید. درست است که بعد از زایمان ۶ ماه مرخصی دارید، اما برای استراحت روی آن اصلا حساب نکنید. بچه دار که شدید، می فهمید کار کردن در اداره در مقابل خانه داری و بچه داری یک جور استراحت به حساب می آید!


8- حل اختلافات خانوادگی

اگر با همسرتان دائم دعوا و بگومگو دارید، یکی از شما دو نفر عادت های زشت یا اعتیاد به سیگار یا مواد مخدر دارد، خانواده همسرتان تحقیرتان می کنند، از خانواده خودتان دور هستید یا مسائل دیگری شبیه این، به داشتن یک بچه برای پناه بردن به او از شر این اختلافات فکر نکنید. کودک، مسئول حل مشکلات روحی شما نیست. اتفاقا برای بچه دار شدن باید زمانی را انتخاب کنید که روابط تان با همسرتان به یک پایداری نسبی رسیده باشد.


9- ما مشکل پزشکی نداریم

بعضی ها می گویند «حالا شما یه بچه رو بیارین، مطمئن شین که مشکلی ندارین، بعد اگر نخواستین، دومی رو نیارین!» این یکی از تئوری های شاهکار بزرگان فامیل است! برای رد فرضیه خاله خان باجی های فامیل در مورد این که چرا شما بچه دار نمی شوید و اشکال از کدام یکی تان است، لازم نیست یک بچه بیاورید. اجازه دهید آن ها هم موضوعی برای گردهمایی های شان داشته باشند!


10- لباس هایی که روی دست تان مانده اند

اگر کلی لباس بارداری و لباس های کوچک نوزادی از فرزند یکی دو ساله تان دارید، لزومی ندارد برای استفاده مجدد از آن ها به فکر یک بچه دیگر باشید. می توانید آن ها را به یک مادر باردار دیگر ببخشید یا برای سیسمونی افراد نیازمند، کنار بگذارید. برای به دنیا آوردن فرزند دوم دنبال بهانه های بهتری باشید!


چه دلایلی برای بچه دار شدن خوب است؟

عجیب نیست اگر با خواندن ۱۰ بهانه نادرست، این سوال به ذهن تان رسیده باشد «پس چه دلیلی برای بچه دار شدن خوب است؟» این دلایل را بخوانید، تا بدانید دلایل درست برای بچه دار شدن کدام ها هستند.


 دلیل فردی: می خواهم نوع دیگری از عشق را تجربه کنم

همان قدر که ازدواج، دریچه ای تازه ای از عشق را روی شما گشوده است، بچه دار شدن می تواند دنیا را در نظر شما عوض کند. اگر فکر می کنید قلب تان گنجایش یک عشق عظیم و غیر قابل توصیف را دارد و می خواهید تمام این عشق را به کودک تان ببخشید، دلیل خوبی برای بچه دار شدن دارید.


 دلیل خانوادگی: می خواهیم یک خانواده واقعی باشیم

این دلیل، کاملا عاقلانه است. تا وقتی که یک زوج جوان دو نفره باشید، هنوز خیلی هم «خانواده» به حساب نمی آیید. تعریف خانواده با وجود یک یا ۲ کودک شکل می گیرد. حضور بچه ها شما را بیشتر به بستگان و به همدیگر گره می زند و روابط انسانی پیچیده تری را تشکیل می دهد.


 دلیل انسانی: می خواهیم به آدم های خوب دنیا یکی اضافه کنیم

این که بگوییم در این دنیای کثیف و ال و بل و جیمبل نمی شود بچه دار شد، لعنت فرستادن به تاریکی است. آن هایی که می خواهند به همین دنیای جیمبل یک آدم خوب اضافه کنند، شجاعت روشن کردن شمعی را داشته اند. این دلیل، یک دلیل عالی برای بچه دار شدن است، اما با بچه دار شدن تمام نمی شود. یادتان باشد آدم های بد و معمولی در این دنیا زیادند! تربیت یک آدم خوب، خیلی سخت تر از تصمیم برای به دنیا آوردنش است.


 دلیل دینی: می خواهیم فرزند صالحی از خود به جا بگذاریم

باقیات صالحات تنها چیزی است که بعد از مرگ آدم روی زمین می ماند و می تواند اثرش را بعد از مرگ هم نشان بدهد. یکی از این باقیات، فرزند صالح است. با به دنیا آوردن یک فرزند و تربیت درست او، می توانید یک نسل صالح به جا بگذارید که تا دنیا باقی است، خیرشان (و خیرتان) در دنیا بماند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۲

شنبه شب به اتفاق مهسا و عظیم و متین و بابا و مامان متین رفتیم سمنان گردی. بابا و مامان خیلی زود از ما جدا شدن و ما 4 تا پرسه میزدیم توی بازار سرپوشیده سمنان و تکیه ناسار و مسجد جامع سمنان و بعد تکیه پهنه. بعد از گذری که به مسجد امام یا مسجد سلطانی یا مسجد شاه سابق میخورد وارد مسجد شدیم. تا الان که 32 سال از سنم گذشته، یادم نمی اومد اولا یه بار درست و حسابی به قصد دیدن این مسجد رفته باشم اونجا و ثانیا اینکه شب رفته باشم اونجا. آقا من تا وارد صحن مسجد شدم، دیگه با مهمونا کاری نداشتم. ابهتش منو گرفت. یه مسجد چهار ایوانی عـــــالی و ماه شب چهارده هم که تو آسمون می درخشید. واقعا حسرت خوردم که چرا زودتر نرفتم اونجا. به متین گفتم اگه این بنا توی یه کشور دیگه بود، قطعا شب و روز انتظار میکشیدم تا اون بنا رو ببینم. همینه که میگن یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم.
عکس مسجد رو براتون میذارم، فقط عکس مال روزه، حالت شبش رو خودتون متصور بشید.
پ.ن:
روزهای خوبیه. امشب متین خبر داد که امتحان بیمه رو قبول شده.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۹

شید برید دیگه

اه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۷

دعوامون شد

کرم از من بود

مامان اینجا بود و وحید علی رغم چشم و ابرو انداختن من حاضر نشد صداشو بیاره پایین

من گر گرفتم

بعد عروسی مون این دومین باره که مامان اینا مهمون منند

عصر خوابیده

پاشده

تعمیرات فلان رو انجام داده

من هم غذا بپز و نظلفت کن و ‌‌‌‌‌‌....

آخرش هم جلو مامان گفت فلان

از پله ها دویدم طبقه یک

من یکسال دارم زندگی میکنم و عملا یه سر سوزن نذاشتم کسی صدای دعوامون رو بشنوه

حالا جلو مامنان ؟؟

دوییدم پایین

کفش عزیز بیتا جلو در بود

عزیز خبرچینه

نرفتم تو

لباس از بند جمع کردم اومدم بالا

رسیدم تو خونه

منشی تلقفن گفت کالد فرام خونه بابا

پریدم

گوشی رو از دستش گرفتم

باباش بود

گفتم دست وحید درد نکنه

پذیرایی رو تموم کرد

سنگ تموم گذاشت

الان اومده

باقیشو بعدا 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۶

واقعا دوتا کاف مشنگ تو خونه نگهداشتن یه دردیه که من و وحید میفهمیم

خدایا

هرکسی را ببر خونه خودش

آمین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۶

رفتیم چش و چال بازار و درآوردیم.

چه حالی داد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۷

مادر و مادر شوهر آدم جمع بشند و چپ و راست از نوه دارشدن حرف بزنند آدم یه جورایی میشود.

اول دلش آب میرود واسه حاملگی که عجیبترین حس آدمیزاد است

بعد احساس میکند دارد دیوانه شوهرش میشود

بعد زل میزند تو چشم وحید که ببین چی میگند

بعد یک هویی قید همه چیز را میزند که ای بابا 

ایران هستیم

درآمدمان  یک تومن است

اتاق اضافه نداریم

حوصله ی ونگ ونگ نداریم

خودمان واسه خودمان بسیم

تز من مانده

شغل وحید لنگ در هواست

دلم میخواهد اقامت بگیرم برویم

هند و سنپیترز و قونیه چی پس؟

تازه

همه به شرط اینکه دم و  دستگاهمان سالم باشد.

بعد 

خیلی آرام

جوری که به زانو فشار نیاید

آدم از روی افکارش نیم خیز میشود

بلند میشود

شلوارش را میکشد بالا

زیپش را میبندد

دستش را صابون میزند و کلا میزند به چاک.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۷

یغما گلرویی:

«پسربچه ای که تو رو دوست داشت»


تو از کوچه‌ رد می‌شدی، یادمه! 

با یه پیرهن ساده ی صورتی

یه جایی حوالیِ دَه سالگیم، 

همون سالای روشن و قیمتی


دوتا جوجه‌رنگی توی پیرهنم، 

یه برگِ لواشک تو دستام بود

وطن واسه من خونه‌مون بود و بس، 

همون کوچه معنای دنیام بود.


تو مثلِ یه قو رد شدی، یادمه! 

رو دریاچه‌ای که منو غرق کرد

گذشتی و بعد از عبورت جهان 

دیگه پیش چشمای من فرق کرد.


می‌خواستم همه چیزو قسمت کنم، 

با اون چشمای روشن خواستنی

یه جوجه، یه تیکه لواشک، یه تاس، 

چهار پنج تا تیله، یه لیس بستنی


ولی تو گذشتی و با تو گذشت، 

همه آب‌های جهان از سرم

حالا با همین موی جوگندمی

از اون کوچه با فکرِ تو می‌گذرم.


پسربچه‌ای که تو رو دوست داشت،

به عشقِ تو تبعید شد از بهشت

سرِ زنگ انشا توی دفترش 

برات اولین نامه‌هاشو نوشت.


قایم کردشون تو کیفِ مدرسه‌ش

کنارِ کتاب و تراش و مداد

بغل دستِ پرگار و نون و پنیر

ولی هرگز اونا رو دستت نداد.


پسر بچه‌ای که تو رو دوست داشت، 

هنوزم به یادت نفس می‌کشه

هنوزم تو خواباش قدم می‌زنی

نمی‌تونه بعد از تو عاشق بشه.


هنوزم تو از کوچه‌مون می‌گذری

یکی این‌جا مثلِ قدیم مستته

می خواد نامه هاشو به دستت بده

ولی دستِ بچه‌ت توی دستته.


یغما گلرویی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۸

برگشتیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۰۹

بیاید دایرکت و یک عالمه تعریف تمجید کند و تو همش قند توی دلت آب بشود خیلی حال میدهد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۳

حقیقتش اینه که منم نمیتونم بفهمم بعضیا مثل شما، که داشته هاتون، روزمره هاتون، آرزوی ابدی و محال و نشدنیه امثال منه، چرا باید انقد قدرشو ندونین.

نمیدونم شایدم من چون یه آدم حسرت به دلم، به نظرم بودن تو شرایطی مثل تو، یه ایده آله. یه چیز فانتزی. شبیه کارتونای والت دیرنی. یه چیزی که اگه تو زندگی آدم اتفاق بیفته باید دو دستی بچسبیش و فقط ازش لذت ببری. 


نمیتونم بفهمم چه جوری ممکنه آدم اصلا با کسی که اینهمه دوسش داره دعوا کنه. چه برسه به قهر و چمدون و تجدید فراش.


شایدم من اشتباه میکنم. شاید زندگی واقعی همینیه که تو دربارش مینویسی. شاید من چون یه عمره دویدم و باز به هیچی نرسیدم، مثل تو قله فتح نکردم، و حتی یه شب،حتی یه شب، حتی یه شب یه نفس آروم نکشیدم، همیشه یا نفس نفس زدم و نفس کم آوردم، یا نفس عمیق کشیدم که مغزم خنک شه ، فکر میکنم خدا رو چه حسابی یه چیزایی رو به بعضیا میده و از بعضیا دریغ میکنه...




خب من هیچوقت نمیام بگم که داشتم توالت میشستم ، و کلی کثافت اسپلش شده از در و دیوار پاک میکردم.

خب نمیام بگم که دهن جفتمون صاف شد که شهریه ترم پیشمو با هزار خاک به سری تقسیط کنیم

یا روزی هزار بار همت بهم میگه سفر اینا کنسل تا سال دیگه که دستمون وا شه

خب من بهت نمیگم که واسه نصف شدن هزینه ها کلا شام و نهار پایینیم 

و عملا حال نمیکنم تو دوره زنونه های احمقانه مامان اینا شرکت کنم چون اونقد لباس و طلا ندارم که هربار نو بپوشم

یا خرید نصف وسایل خونمون از پلاسکو دو تومنیهاست 

یا با فاصله ماهانه معین خودمون رو مهمون بعضی کنسرتها و رستورانهر و .. میکنیم

هیچوقت دلم نمیخواد بنویسم که بعد هر تلفن چه فحشهای رکیکی به اونور خط میدم که طرف خودش لشه و زنگ میزنه مغز منی که در روز ۱۱ ساعت تنهام و ۸ ساعت خواب و فقط ۵ ساعت وقت دارم به کار مشترک مثل تعمیرات و خرید برسم ... باز جمله طولانی شد ساختارشو گم کردم 

طرف زنگ میزنه می ..اد

یا مارشال که واسه خل کردن یه قوم بسه و عملا یکساله تنها موجودیه که باهاش در طول روز در ارتباطم.

من هیچوقت اینجا نیومدم بگم از همه چیز و کسم زدم اومدم شهری که یک دهم شهرم جمعیت داره و فقط یک خیابون داره که بشه پرسه زد و لا غیر

یا اینکه از پنجره آشپزخونه روزا میمونم رو به کویر و عشقهای احمقانه و عاقلانه و عاشقانه ی قدیم رو مرور میکنم و هزار هزار بار میپرسم آخه از دل جنگل و دریا اومدم تو این برهوت چه غلطی کنم

یا اینکه کار

یا اینکه از بی کسی خانه سالمندان

یا اینکه از تنهایی و سکوت و سکون با صوت قهرم

روزی هزار بار به همت میگم وزوز نکن.کل روز خونه ساکته و حتی صدای راه رفتن و گاهی نفس کشیدن و غذا جوییدنش منو عصبی میکنه

دردی که از گذشته میکشم گفتنی نیست



ما همه تو یه تیمارستانیم ،فقط بخش هامون فرق میکنه.دلم نمیخواد مثل اون احمقا که بدبختیهاشونو ردیف میکنند به نظر بیام ولی درد کم نیست.درد منحصر به یه نفر نیست.درد درده.از هر جنسی باشه میسوزونه.

تو از دویدن و نرسیدن بسوز.من از دیر رسیدن.

چه فرق داره.

آتیشش همونه.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۵

هرقدر هم هورمونی باشد

فیزیکال باشد

آنزیم ترشحی باشد

کدام قانون فیزیکی میتواند هرشب مرا وادار کند زیر نور کمرنگ شبخواب زل بزنم به دماغ بیریختش و توی دلم همش فریاد بزنم پسر از این خوشکل تر تا به حال ندیده ام.

آدم که نمیتواند به دل خودش دروغ بگوید

وقتی دلم برای قدش آب میشود.وقتی انگشتهای پاهایش از تخت دومتری بیرون میزند 

خب

من که خر نیستم

با خودم تنهایی

توی دل شب 

یواشکی همه ی پسرهای زندگی ام ( دیده و ندیده) را چک میکنم

قد همه

خوشکلی همه

تیپ و مردانگی همه 

کوفت و درد و بلای همه

را هزار بار چک میکنم.

بعد یک نفس راحت میکشم که بهتر و خوشکلتر و خوش تیپ تر از وحید تویژ دنیای من زاده نشده

بعد انگار دوردست ترین قله را فتح کرده باشم

یک نفس راحت میکشم که مال من شده

بعد میخوابم

از خدا میخواهم همه ی زن ها و مردها و دوستها همین حس را داشته باشند

چون خیلی خرکیفی توش دارد

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۱

یغما گلرویی:

«ماتریکس من و تو»



بعد از ما

پیج های عاطلمان باقی می مانند

چون روح های سرگردانی

که با خود حمل می کنند

چمدانی لبریز خاطره را.


بعد از ما

ایمیل های فراوانی 

برایمان فرستاده می شود

از آشنایان بی خبر،

همکلاسی های قدیم،

شرکت های تبلیغاتی،

لاتاری های یک میلیون دلاری حتا 

با خبر برنده شدن

و ایمیل باکسمان - چون سگ ولگردی

که از باز کردنِ قوطی کنسروی زنگ زده 

عاجز است-

توان خواندن آن ایمیل ها را نخواهد داشت.


بعد از ما

تا همیشه منجمد می شوند 

کلماتمان

در وبلاگ هایی که این بار

صاحبانشان هک شده اند

اما دوستت دارمی 

که با ایمیلی مخفیانه برای تو فرستادم

با مرگِ اینترنت هم

از بین نمی رود. //



یغما گلرویی


photo by yaghma golrouee

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۰

آقا یکی به این متین بگه ما می فهمیم ما رو خیلی دوست داری، ولی به قول خودت هم خودت داری عذاب میکشی هم من. میام شرکت فقط خداخدا میکنم بیام خونه. بابا مردت باید اعصاب داشته باشه بره سر کار. نه اینکه تموم هوش و حواسم به خونه باشه. خودت میدونی نوشتن توی شرکت چقدر سخته. با بدبختی میام پشت سیستم اینترنت و برات می نویسم. بیا و یه خورده کمتر وابسته باش بهم. ببین من از خدامه انقدر دوستم داری، ولی از همه چی می افتیما. تو هم که بدتر، تا من نباشم دست به سیاه و سفید نمیزنی. الان جلوی این قضیه رو نگیریم بعدا درست کردنش غیرممکن میشه ها، از ما گفتن بود. حالا خود دانی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۴

سید مهدی موسوی:

دنیا هنوز آماده نیست. دنیا برای بچه دار شدن آمادگی ندارد. من دوست ندارم کسی را اذیت کنم. آن وقت چطور بچه ی خودم را شکنجه بدهم؟

امروز دیگر نمی شود بچه دار شد. فقط جمعیت زیاد می شود، آمار بالا می رود. حالا ساده است بچه دار می شوی، ولی بعد یک روز می رسد که بچه ات می آید توی چشمت نگاه می کند. چیزی نمی گوید. فقط نگاهت می کند. همین.

آن وقت چه می کنی؟ خودت را روی پاهایش می اندازی؟ یا چی؟...


خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

@seyedmehdimoosavi2

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۷
دلم میخواد یه صد میلیون داشتم دیگه کار نمیکردم. نه ساعت توی طول روز روی صندلی شرکت، یک ساعت و نیم رفت و برگشت و بعدش هم خستگی. دیشب همش به خواب گذشت. دلم میسوزه برای خودم و متین. میرسم خونه نعشم. تموم سعیمو میکنم تا میتونم بیدار باشم و کنار متین. دیشب نمیتونستم خودمو نگه دارم. اما خیلی تک و توک پیش میاد اینجوری بخوابم. باید برم تو کار ورزش، البته مدتهاست میخوام برم تو کارش. خدا توفیق بده انشااله. سلامتی باشه

پ.ن:
راستی دیروز علی پاکی هم به جمع متاهلین پیوست و بمب خبری شرکت شد با حرکتش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۵

این دومین هفته ایه که آخر هفته رویایی داریم. الان هم احضار شدم برای نصب دریچه کولرِ توری شده ی اتاق مطالعه. بیدار شدیم تا الان مثل بنز مشغولیم. بعد انار پاک کنون داریم و پازل عارفه چسب زنون. میام زودی
وحید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۵۷

ساعت بیولوژیک من گیر داده به این موقع

پسری که داماد شده اومده بود ، با یک جعبه شیرینی رولت فرد اعلا و من همش نگران همه ی دخترایی بودم که الان تو بلاگش دارن شرحه شرحه میشند

نیست خودم و وحید تو بلاگفا آشنا شدیم و کتار به جاهای باریک رسید،میفهمم دختر چشم انتظار یعنی چه.شاید از خیل دلدادگانش یکی چش براه باشه پس بهتره زرودتر بگه عروس شده.ووو

رفتم دانشگاه

زبان فنی معماری

و زبان تخصصی بود

تموم شد و رفتم بانک سرمایه

همه چیز الی بود

دلیوری زنگ زد که خونه ای 

من باهاش مشاهیر قرار گذاشتم و خرید رو ازش تحویل گرفتم

داریم سه تایی میریم خونه زهره

تا همت از کار بیاد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۰

۷:۲۰ با صدای هشدار موب همت بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم.

همت تصمیم نداشت با سرویس بره و عملا تا ۱۰ لالا بود

چندتا کار مهم داشتم

اول activation ویندوز جدیدم که از سری _GX_ getforce و خیلی خفنه

پچ چند مرحله ای داره و کلی دنگ و فنگ و بلاخره حدود ۹ last start up اومد و با دیدن preparing your desktop نفس راحته رو کشیدم و به خیری تموم شد

شیر کاکائو درست کردم و سرگاز نیم لیترش رو بالا کشیدم 

گذشت و حدود ۱۰ همت به صورت روح سرگردان رفت تو توالت و منم با روغن زیتون یه تابه پنیر  برشته درست کردم( غذایی رشتی که برای صبحانه و میان وعده عالیع، روغن زیتون داغ میکنم پنیر گودا یا پارمزان یا اگه میخوام خرکیف شم پنیر خیکی تبریز که تلخشور ه میریزم و به محض آب شدنم پنیر دوتا تخم مرغ میشکونم و میذارم نیم بند شه) .

با هم خوردیم و همت رفت و من گفتم پنجره آشپزخونه رو درزگیری مجدد کنم که خاک رو کابینت بیداد میکمه.

تو دلم گفتم با صدای اولین ضربه چکش پلاستیکی رو چهارچوب پنجره رب رب میاد بالا و یا حداقل مارشال میزنگه که بابا جان چی شده؟

و 




همینطور شد.

خخخخخخ

دهن سرویس تو شلوارش زنبوره.از بس بیقرار و جستجوگره وقت نمیکنه سوار آسانسور شه 

گاهی به پا دویده و گاهی به سر شده 

نهار کل ساختمون پایینیم

دارم آماده میشم برم

با ورم وحشتناک تتوی دیشب موندم چه جور در انظار جمع حاضر شم.

وحید

بابت نون سیر ممنون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۳

متین من می خوام بات دوست بشم. از بچگیم دیگه به کسی اینو نگفتم. 

(لبخند و اینا)

حالا بعدش چی؟ نمی دونم.





خخخخخ

وااای اگه شوووهرم بفهمه چی؟

دوستی بابا

دوست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۹

بیدار شدم.

هم تز مانده بود ،هم بیمه.

هم کار خونه و هم سالمندان.

و .‌..

تمام روز به شیرین نشاط گذشت.

چرا ما اینقبد بدبختیم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۷

از رفتنش نمیگذره که شدیدا دلتنگ شدم

حالم خوب نیست

بیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۴۶