خزعبلات

آخرین نظرات

۲۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

موعد مقررش بفعهمیم ، قاعدتا مشکل ساز میشود.

مثلا باید موقع سکرات مرگ بفهمم که خان و مان و بخت و تخت و حال و فال و مال  نه به کار آدم میادو نه اثری تو کیفیت شعور آدم داره 

که ناگهان در سی سالگی فهمیدم و به صورت علّی آرایش مرگ گرفتم و منتظرم برسه.

همین شاخ شمشاد که روزی برای بدست آوردنش از انواع کارای اخلاقی و غیر اخلاقی ابا نداشتم ، الان شده ضایعه ی زاید.

یعنی خودم به طریق اولی زایده ام و هر آنچه متصل به من باشه زاید اندر زایده است.

الخ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۸

هیچی

قضیه از مرگ دایی وحید در هشت یل هفت سال پیش در چنین روزی شروع شد و قصه به ختم انعام امروز رسید.

من دلم میخواست برم فامیلا رو ببینم و اسن شد که از دانشگاه اومده نیومده رفتم خونه زندایی

از جلو در همه چیژ نرمال بود و در گام نخست پشت کردم به حاج خانم مجلسی و مستقر شدم کعه عمه با چش و ابرو گفت به میز حاج خانم پشت کردی

لاجرم رفتم و رو زمین بین دو تا مبل خودمو جا ساژز کردم و از آیه ۶۲ انعام به گروه پیوستم.

تا آوردن حلوا که خیلی شکننده بود همه چی خوب پیش رفغت.

بعد سوره تمام شد و در حالی که مریم جون داشت از فجاعت نوع مرگ مادرش خودشو شرحه شرحه میکرد حاج خانم مجلسی گفت مریم خانم شعری دلارم زبان حال خودت

بعد فک کنم تو شوشتری شروع کرد گلی گم کرده ام

بعد مریم جون خودشو جر داد

ناخن کشید

به دوتا پاش مشت میزد و نعره های بلند

بعد جمعیت در حالیکه یه قطره اشک هم واسه دوساعت بیان اسارت اهل بیت نریخته بودن 

گریبان دریدند  و خودشونو جر دادند 

هایده هم پاشد و تند تند دسمال چرخوند

منم تو دلم گفتم هزار تا مامان فدای یه لحظه از عصر عاشورا

مهم نیست مامانهای ما چه جور شرحه شرحه بشند

همین قد که عصر عاشورا رو درک نکردند بیخیال زندگی کردن و بیخیال مردند.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۷:۵۹

دامون ( آلبوم ناصر وحدتی) نوبت شد به گیله اوخان.

امروز با گیله اوخان ۱ شروع کردم.کاش وحید میفهمید رشتی .آخه چرا عسل رو با کلمات میریزه به کام آدم شیون فومنی؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۹

هر کی اینستام  و داره ژاکت سبز منو میشناسع که مهسا خریده تو فروشنده تن رعنا دیده و این جزو افتخارات منه

امشب بعد اسکان و گفت و شنود با هیژی و استاد والا مقام سر سگ و کج کردیم و بدون اغراق به آخرین سانس آخرین شب اکران فروشنده رسیدیم

وحید با یه سری حزبل دعوا کرد و من غرور آفرین لپشو کشیدم

اینها به کنار

واکسن هاری سری ب رو زدم

و اما فروشنده

حد وسط نداشت 

و من با سردرد خارج از سالن همش به وحید میگفتم هر کی به من دست زد خونش و بریز

و الخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۵

همه چیز از دور قشنگه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۸:۰۷

بعد اینکه پیشول گازم گرفت و داغون شدم

پروسه ی کزاز شروع شد

و لاجرم سرم کزاز خریدم و القصه

جمعه به بیخیالی گذشت

شنبه از اورژانس پرسیدم و گفت هاری زدی و گفتم نه

بزاقم خیلی شده، گلو درد دارم و کلا هاری از نظر روانی روم سواره

دیشب و پریشب با تب خوابیدم و درد واکسنهای بازو داغونم کرد




سه قطره اشک

دیشب چرخهیدم طرف وحید و داشتم تو تاریکی out line چهره شو تماشا مسکزردم که ( الان گیج ویجی ام نمیتونم خوب تایپ کنم) اشکام اومدن

هیچ کس دوس نداره از هاری بمیره

بخصوص اینکه دیروز هزار بار هزار نفر به من تلفن کردند و گفتند مجبورند گزارش بدن به نیرو انتظلمی و پزشک قانونی و ...

چون هاری انسان منجر به مخاطرات اجتماعی میشه

من هم تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که همش به خوذدم میگم اولین واکنش عصبی غیر مترقبه که ازم سر زد فقط زنگ بزنم ۱۱۵ 

داشتم میگفتم

خطوط چهره ی وحید و تو تاریکیدنبال میکردم

و حس کردم اگر ده تا پانزده روز دیگه قراره بمیرم چیبزی نیست که منو به دنیا وصل کنه و عملا راضی ام

بعد گفتم خب وحید چی؟

بعد بهش گفتم وحید من نمیتونم بمونم، تو هم زود بیا

بعد بغلم کرد

خیلی سفت تر از حذ نرمال

دنیا کش اومد

کاملا محاط شده

اولین باری بود که بغلم کرد جوری که نصف بدنم تو دنده ها و بازو و شکمش ذوب شد

بعد گفت من چی؟ من نمیتونم باعث موندنت بشم؟

مثل کسی که چیزی نداره راحت گفتم نه.

گفت بالشت خیسه و میرم رو بالش خودم

اون موقع فهمیدم که یه چیزی دارم که بحخوام واسش زنده بمونم.

چیزی نگفتیم.

پشت کرد.

بغلش کردم.

گفت تب داری که.

دستشو سفت گرفتم.تو دلم گفتم وحید نکنه زود بمیرم.من میخوام کار کنم ، دفتر بیمه، دانشگاه، کار تو، زندگی، قونیه ، آگرا، و هزار جایب که باید بریم و هزار کار کهانجام بذیم.

بعد صدای اولین خرپفش اومد.

خیالم راحتذ شد.رو به سقف برگشتم.

پاهامو از پتو گذاشتم بیرون که یه کم حرارتم بپره

چشسامو بستم و مرگ بازی کردم

صبح تا تخت تکون خورد بیدار شدم

گفتم کاپشنت چروکه بذار اتو کنمش و لبتاس گرم بپوش

واضح یادمه، گفتم شرمندتم که من خوابم و تو باید بری سرکار

چند بار بلند گفتم شرمندتم که بوضشوح صدام تا آشپزخونه پیچید

بعد ب خودم گفتم تو یه کاپشن واسه اتو کردن داری، پس هنوز وقت مرگ نیست.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۲

این پست رو باید دیشب میذاشتم. وقتی داغ داغ بود. وقتی کلی چیز دست به دست هم داده بود تا دوباره برم تو خاطرات. "امیر شهاب رضویان"، "مینای شهر خاموش"، "آپارات بی بی سی فارسی" و همون قصه مینای شهر خاموش. از پدر امیرشهاب رضویان، از زیبایی بیرجند، از "رابعه" و دوتار بازیگری که امروز فهمیدم نویسنده و انسان بزرگی هم بوده، از "رضا خمسه ای" که آخرین نسل از خیمه شب بازان ایران بوده و این هنر هم مثل نقاشی قهوه خونه منقرض شد و فقط نقل قول هاش مونده. از شرم دوست که به دوست خودش نمیتونه بگه چقدر خاطر خواهرش رو میخواد...
اتفاقی چشمم خورد به اینکه ساعت 9 شب آپارات داره. من و متین که پنج و نیم صبح از رشت حرکت کرده بودیم و یازده و نیم سمنان رسیده بودیم و کلی هم خواب داشتیم، نشستیم به دیدن فیلم. متین حالش اصلا خوب نبود و رفت خوابید، دلم براش میسوخت، هم میخواستم فیلم ببینم و هم کنارش باشم. بالاخره از پیشش اومدم و فیلم رو تا انتها دیدم. اون روز سه تا سیگار کشیده بودم. متین ناراحت بود که چرا سیگار کشیدنم زیاد شده، خواب که بود، بعد تموم شدن فیلم یه سیگار کشیدم که شاید بگم تموم دودش رو تو سینه هام حبس کردم، مثل همون شبی که متین و خونوادش داشتن میومدن سمنان و من توی فیسبوک با "رضا قاسمی" حرف زده بودم، اخه رمان "چاه بابل" رو تموم کرده بودم و خیره به دوردست های کویر، براش نوشتم و سیگار کشیدم و منتظر متین بودم.
بعد رفتم توی اتاق مطالعه و کاغذ و قلم رو برداشتم که بعد مدت های مدید، چیزی از ته ته دلم بنویسم. اومدم که به متین سر بزنم که بیدار شد و نشد بنویسم توی اون کاغذها. حس دیشبم انقدر خصوصی بود که دلم نیومد اینجا بنویسم، اما که الان از اون حال دور شدم، دیدم باید مثل اسناد چند ده ساله بنویسمشون و نوشتمشون. چقدر دلم برای متین رفت، خصوصا اینکه حالش خیلی بد بود و تب شدیدی داشت. بغلش کردم و بوسیدمش و آروم کنار هم خوابیدیم.

پ.ن:
اسم اون فیلم، "سفر مردان خاکستری" بود.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۴

از کربلا چی می آموزی؟

می آموزم که بهشت و جهنم هرکس خودشه و به زور کسی رو نباید برد بهشت و جهنم.

ممنونم.

خدانگهدار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۲

مشتی کاه میماند برای بادها.

دیشب وقتی حالم خیلی خوب نبود و داشتم مشت میکوبیدم به سینه ی وحید

گفتم     وحیییید     تو تصور کن رو یه توپ معلق اونم بین میلیردها توپ دیگه آویزون و خاک به سر چه میکنیم؟ اگه یه روز چسبش تموم شه هر کدوم یه ور پرت میشیم و رندم جو هر کره ای ما رو جذب میکنه من میشم ساکن f5673 و  تو همینجور به راهت ادامه میدی

حالا اون به کنار که ما اینجا چه میکنیم؟

بعد مرگ ما اونجا چه میکنیم؟

کلا ما هرجا چه میکنیم؟

بعد خودم هنگ کردم و  اشکم اومد و خوابم برد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۷:۳۸

موم انداخته بودم.چهار روز پیش.دست و پا.اندازه ی سه چهار قاشق غذاخوری مانده بود تهش.دلم نیامد بندازمش دور.

همینجورماند روی ظرفشویی.

امروز نونوار میکردم برم رشت.

گفتم بیا و دل به دریا بزن و صورتت را موم بنداز.

همانند دل به دریا زنندگان ظرف آب جوش آماده کردم و موم را گذاشتم نرم شد و یا علی از تو مدد




سکانس الان:

خیلی هم جواب میدهد.واسه من که بعد از سی سال اولین بار است که موهای صورتم را کندم خیلی حس هلو شدن و غیره و ذلک دارد.تورم و قرمزی کاملا رفته و من هستم و وحید ، که میگه شبیه مامانت شدی.لپ سفید شدی.پف کردی و الخ از این حرفها که مردهای تنگ میزنند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۸

موم انداخته بودم.چهار روز پیش.دست و پا.اندازه ی سه چهار قاشق غذاخوری مانده بود تهش.دلم نیامد بندازمش دور.

همینجورماند روی ظرفشویی.

امروز نونوار میکردم برم رشت.

گفتم بیا و دل به دریا بزن و صورتت را موم بنداز.

همانند دل به دریا زنندگان ظرف آب جوش آماده کردم و موم را گذاشتم نرم شد و یا علی از تو مدد.



سکانس الان: 

خارش میدهم.لپها و گردن را.

گونه ها از بس ورم کرده میتوانم ببینم سایه می اندازند جلوی دیدم.

هر سه میلیمتر مربع از صورتم شده پنج میلی متر مکعب.

داغ شده و تب کرده.

رفتم ژل آاوئه ورا زدم ، ادکلن داشت بدتر شد.

گوشها متورم شده و انگار هزار تا مورچه روی لاله شان بدو بدو میروند بازار.

گردن هم باید صاف و رو به جلو باشد به محض خم کردن به سمت سینه پوستش تا میخورد و میسوزد.

آیا اگر ته کاسه ی موم را دور بیندازیم بهتر نیست؟

آیا خسیس به فاک نمیرود؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۷

منم اما هنوز می خونمتون و دوست می دارمتون.

پرچم شما برای من بالاست. نمی دونم... شاید خودمم چنین حس هایی را تحربه کردم می گم. حالا نه مثل شما مثل خودمون.


دعوا که باید بکنه متین. حقشه/





ممنون از دوستان مردستیز

خیلی متشکرم

یه تشکری بکنم از دوستانی که صحت و سقم مطالب رو تلفنی از دوستان دیگه جویا میشند.

عاقا چه خبره اینجا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۰

الان متین حدود یک ساعت و نیم میشه که خوابیده. منم خوابم نمی اومد. نشستم پای لپ تاپ و دارم فوتبال ایران- ازبکستان رو تماشا میکنم. یهو به سرم زد سری به وبلاگ یزنم. دیدم متین پست وصیت نامه رو گذاشته. انشاالله که عمرش دراز باشه (بوی عود توی خونه پیچیده و داره دیوونم میکنه، آخه چند روزی میشد که بدون عود سر کردیم و تازه کلی عود مخصوص خودم رو خریدم). 
گفتم در جواب این وصیت نامه، چیزی بنویسم.
شاید خیلی هایی که این وبلاگ رو میخونن یا دوستانی که از اینستاگرام، بنده یا متین رو دنبال میکنن، فکر کنن ما خیلی توی رویاها زندگی میکنیم و همه چیزمون  رویاییه و هیچ بدی و دعوا و ناراحتی و غم و غصه ای وجود نداره. چرا اینو نوشتم؟ چون خودم که وبلاگ رو میخونم چنین حسی به من دست میده.
اما درسته که به واقع ما بی نهایت خوشبختیم و بی نهایت همدیگه رو دوست داریم، اما مثل دو تا گاو با هم دعوا میکنیم (برای تصور ظاهر گاو، ورزا رو تصور کنید). دعوا میگم شما می شنوید، یا مثلا متین بهونه میگیره در حد بنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز (به همین شدت و کشش). مثلا برای یه خطا یا اشتباه ناخواسته من، دیدی سه روز با من حرف نزد و منم هر کاری بکنم (با علم به اینکه من هیچ کاری نکردم) ایشون رضا نمیدن که نمیدن.
بگذریم...
از روز یکشنبه حالم وحشتناک بد بود. دیشب هم که به اوج خودش رسید. اما نکته مهم اینه که توی این چند روز احساسم بهش برگشته بود به روزای اول. عین روزای اول دوستش دارم و عین همون روزا حوصله دارم (همین الان بیدار شد و میگه که قهوه میخواد).
انشاالله که عمرش دراز باشه و منم در کنارش تا بتونیم یه زندگی خوب و مفید هم برای خودمون و هم برای دیگران بسازیم.
من هیچ وصیتی براش ندارم، فقط میگم اگه مردم دار و ندارم مال اون و هر کاری خواست بکنه، فقط اگه به عمرم قد نداد، اون کاری رو که ازش خواستم بکنه.
جالبه، سه چهار روز پیش بود که فکر کردم بزرگترین کاری که از دست ما برمیاد و بعد مرگ میتونیم بهش بنازیم چیه؟ جوابش سخت نبود. گفتم مدرسه سازی یا کاری در حد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای بچه های ایران. حتی برای جای اون مدرسه هم فکر کردم، نه سمنان، نه رشت و نه هیچ جای دیگه ای که فکر کنید، فقط یه جا: خراسان. به متین گفتم اگه شد با هم و اگر عمری نبود توی یه روستای دورافتاده خراسان (ترجیحا نزدیک مرز) مدرسه بسازه. همین. من هیچی از دنیا نمیخوام. همه مال متین.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۹

دلبر جانم

اگه جواب خون مخفی من مثبت شد این کارها را به ترتیب انجام نده

به مرگ عادیانه فک کن

جوری برنامه ات را تنظیم کن که به من پیوندی

توی خونه ی من زن نیار

ماشین مرا بده مهسا

طلاهای مرا بده مامانم

کتابها را بذار کتابخانه ملی رشت

لباسها اردوگاه افاغنه    کفش و کیف اکسسوری های دیگه هم جزوشه

وسایبل خونه را خاک بر سرت اگه بفروشی چون با خون دل جمع کردم

من دیگه چیزی ندارم

رمز ایمیل و اکانتها هم همون متین فلانی صفر یک است.

رمز کارتهای بانکی هم ۶۸ میلاد است.

لوازم الکترونیک هم مال تو.

اگر خواستی زن بگیری توی این خونه نباشد.

زن شمالی نباشد.

دکتر نباشد.

موهاش هم پسرونه با چشم ابرو مشکی نباشد.

پوستش تیره نباشد.

و زیاد حرف نزند.

دقیقا نقطه مقابل من باشد.

با بچه ها دوست نشود.

پرنده ها را بده به بابای مهندس ک .

زنت نباید عکس مرا ببیند.

عکسهای عروسی را بده مهسا.

بعد همین دیگه.

جان مامانت فک نکن شر و ور گفتم.

این یه وصیت نامه واقعیه.

موقع دفن کردن هم منو ببوس.

بعد بلند بگو متین زودی میام که من راحت بخوابم.

مثل احمقها اشک نریز.

تف به روت اگه سمنان دفنم کنید.

سنگ قبرم هم باید پر از نوشته باشه و گرانیت قرمز یا جگری.

اون عکس پاسپورت هست که با شال انداختم بذار سر قبرم ولی اگه فک میکنی غیرتت نمیذاره، نذار.

بعد بیا خونه و بالش منو سفت بغل کن و بنداز دور.

به خودت بگو اون تنها زن احمقی بود که هر یه ربع عاشقم میشد و چند دقیقه بعد باز فاز عوض میکرد.

اون لحظه من عاشقت میشم.

بعد مگافن بخور و چند روز بخواب و از مهندس ص ترام بگیر و بزی.

این بزی واقعا عجیبه

بِزی دلبر جان خوشکل پشمالو دماغ دراز چهارچشم شکم گنده خوشبوی مهربون خودم

شب هفت هم کباب تورنگ طلایی بده با اشپل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۲:۱۲

حس خیلی عجیبی باید باشد .زهره ماه اولش تموم شده و صدای تپش بچه اش را شنیده.امروز سعیده گفتمتین دعا کن بچه بگیرد، فهمیدم لقاح نمیشود توله سگ.

بعد همینجور تو هوای بچه بودم ، رفته بودم پاپ اسمیر.ما موروثی سرطان میگیریم.

رفته بودم که دیدم نوزاد آورده اند

تب داشت

کامش خشک

زبانش را داشت میچسباند به لبش

لپ گلی و بهههه غغغغغغاااااااایت ظریف

بعد نشستم توی اتاق انتظار عین خر زارزدم

همه داشتند نگاه میکردن

همه هی پچ پچ کردند که بچه ام نمیشود

داشتم اشک میریختم

الان عم دارم میریزم

خدایا

هییییییییچوقت

هییییییییییییچوقت 

کاری نکن که روسکهای زند ه مریض شوند

بعدش هم اصلا من طاقت ندارم

جوووووون میدم

هیچوقت نذار باعث خلقت باشم

همینجوری گاوکی اومدم بذار گاوکی برم

بعدش هم به قول مهندس صاد دکمه رو بزن تموم شه بریم

خیلی دلم آتیش گرفته 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۶

حالم چه جور شد وقتی لباس مامانی رو تو تن سالمندان دیدم و تو دلم گفتم مامانی تو کجا ؟ سالمندان اینجا کجا؟!؟


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۱

تنها در خانه ام. دراز کشیده ام روی زمین. لپ تاپ روی شکمم. نور مهتابی ملعون روبروی من توی چشمام (که الان با یه پیچ حدود 15 درجه با لپ تاپ اونو ماسکه کردم). متین خونه نیست. رفته بیرون به اتفاق یه همشهری خودش. این بشر درسته از شهر و آبادیش بریده، اما خیلی ناسیونالیسته. پلاک نمره 46 یا 56 ببینه دیگه وحید کیه؟ با سر می دوه سمتش، جوری که موسی(ع) ندوید سمت آتشی که از اون درخت سبزه می دید.
القصه...
باید یه پست کامل راجع به پنج شنبه و جمعه بذارم. رفتیم تهران عروسی یکی از بستگان همسر که همه غول های مملکت اونجا بودن. بعد شب خونه خاله شهین و کلی خاطرات ایشون که بسیار خوش گذشت و جمعه و امان از جمعه که زدیم یه ری گردی حسابی کردیم. شاه عبدالعظیم و باغ طوطی و کباب شاه عبدالعظیم و برج طغرل نازنین من و گورستان ابن بابویه و ...
اما... اما...
الان تنهام. حس و حال غریبی دارم. دیروز که رفتیم ابن بابویه، کلی گشتیم تا مقبره مشاهیر رو پیدا کنیم که خیلی ها رو پیدا نکردیم. داشتیم می اومدیم بیرون دیدیم که تابلو زده و مزار چند نفر رو نوشته، مثل رجبعلی خیاط و رحیم خان موذن زاده اردبیلی و ...
اما... اما...
رحیم خان موذن زاده اردبیلی با اون اذان جاودانه اش توی گوشه روح الارواح بیات ترک، یه داداش گل داره به اسم "سلیم موذن زاده اردبیلی". 
این پست رو فقط برای این بشر نوشتم که از وقتی این پست رو شروع کردم به نوشتن، صدای نازنین اذانش داره به گوشم میخوره و هی تکرار میشه. اگه از من بپرسن بهترین اذانی که شنیدم متعلق به کیه، بی برو برگرد میگم برای سلیم موذن زاده.
یادمه اولین بار یه ماه رمضون بود و خونه سابق بودیم. اذان صبح رو زدن. دیدم یه صدای عجیبی داره میاد. اولین بار بود به گوشم میخورد. از همون موقع حس کردم ( و به یقین حس کردم و الان هم بهش یقین دارم) که داره با خدا معاشقه میکنه. فقط خدا میدونه کجاها میرم با این صدا. خیلی دلم میخواد بدونم این اذان رو توی چه دستگاه یا آواز ایرانی خونده. احتمال میدم توی ماهور یا راست پنجگاه خونده باشه، آخه اذان داداشش هم توی بیات ترک خیلی شبیه این اذانه و تفاوت بیات ترک و ماهور بسیار کم.
از خدا میخوام تن سلیم موذن زاده به ناز طبیبان نیازمند نباشه و بمونن و برای ما بخونن. خصوصا توی این دهه محرم با اون نوحه "زینب زینب" که اونم یکی دیگه از شاهکارهای دست نیافتنی این انسانه.

پ.ن:
متن تموم شد و متین نیومد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۳

من توی زندگی چندتا مرد را خیلی دوست دارم

اولیش مهدی عباسی است.آرزو میکنم خوب باشد.آرزو میکند همانقدر که من دوستش دارم همامقدر خوشبخت باشد.مهدی همکلاسی دمپایی پوش من بود که از بس کثیف بود کسی حاضر نبود دوستش باشد.سیاه برزنگی از باروس.دقیقا وسط در وسط جاده قیر به جهرم.روزی که جدا شدیم یک تکه قلب مرا برداشت گذاشت توی شلوار شیش جیبش و با بوی گلاب تند امام رضایی دور شد و بعدها فهمیدم ازدواج کرده و ارشد و توزیع کنسرو و .... حالا هرجا هست یک تکه از من پیشش مانده.

نفر بعدبا اختلاف فاحش موسی زنگنه است که داستان علاقه من به صدا و اشعارش  تا ناکجا آباد رفته و خودش میداند چقدر اثر میگذارد روی من و توی اینستا که پیداش کردم و جواب منو داد و به من گفت مهربانو متین جان من فقط داشتم تو بغل وحید شلنگ تخته مینداختم.

بعد وحید گفت وقتی رضا قاسمی جواب منو داد همینجور شدم.

بعد دیگه کسی نیست.

نیست.

نیست.

بعد حجت اشرف زاده بود.

تا اینکه امروز از تهران اومدم و آرش بیات مرا خواست دنبال کند.واااای

اول گفتم فیکه

بعد دوباره فرستاد

بعد ناگهان دیدم خود ناکسشه.

و الان همت هر پنج ثانیه میگه خب چی میگه؟

و ما داریم چت میکنیم.

و عملا این دومین باریه که دارم با یه فرد که دلم راس راستی میخواست باهاش بحرفم میچتم.

خوبه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۰

کلی اتفاق خوب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۵

شناس بود فک کنم.پزشک نبود.هیچی دیگه.احمق بود.دست تو دست هم در حالی که وحید کیفشو تاب میداد برگشتیم خونه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۵

روانپزشک.دیشب بعد ناراحتی سوپر احمقانه من ، رو بالا دراز کشیدم و تو ذهنم محاسبه کردم

پنجره آشپزخونه توری داره    نمیشه

پنجره بالای شوفاژ  هم       نمیشه

پنجره آخری پذیرایی توری نداره    میشه

ولی ارتفاع طبقه دوم نهایتا منجر به شکستگی شه

پشت بام

کلیدش 

همه رو مرور کردم 

و این یعنی بزرگترین الارم زندگی

۷:۲۰ بیدار شدم

وحید ماشین رو برد

زنگ زدم ۱۲۳

گفتم که یه دکتر خوب معرفی کنید احساس خطر میکنم

گفت کجایید؟

گفتم خونه.

گفت کی اونجاست؟

گفتم تنها

گفت خطر؟

گفتم خودم.

بعد خندید و گفت خیلی عالیه.شما سالمید.

بعد شماره داد.

زنگ زدم ااف.یه مشاور بود .تعریف میکرد ازش که مطب زده.

عصر

تا عصر دیره.

عصر باید برم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۳

اتفاقی نیفتاده

تو فقط با یه آدم نسبتا کم شعور ازدواج کردی.

خودت خواستی.

حالا بکش.



ببینم سبک میشم یا نه.

چرا مردها اینقدر کودن اند؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۴

دیشب بعد حدود پانزده روز داماد را دیدم و به محض دیدار گله که چرا نیامدی عروسی و من رفتم تو لک و کلا چیزی نگفتم

خیلی کینه ای شده ام

وحید همش اشاره که پاشیم برویم

ما هم کاسه کوزه را جمع کرده و از شرکت زدیم بیرون

فک کنم حدود ۱۰ و نیم اینا بود و من از تنگی خلق گرفتم خوابیدم

الان که ۷:۱۵ صبح است تازه فهمیدم که وحید دیشب خربزه و آفتابگردون خورده و لپ تاپش وسط خونه ولو شده

پس تا ساعت یک بیدار بوده یحتمل

خواب دیدم جن شده ام

البته این چند هفته از بس سگ اخلاقم جن ها بسمل میگیبرند مرا میبینند

دیشب زنگ زدم به سعیده گفتم چندتا دکتر داخلی و روان و زنان معرفی کند پاشم بروم چک آپ.

یه چیزایی تو من کم و زیاد شده.

خواب دیدم جن شدم و در ارتفاع دومتری زمین میجهم.

پرش سینوسی و همش دنبال وحبدم.

آن بالا خیلی تاریک است و کلی از تاریکی استفاده میکنم و اذیتش میکنم.

وحید خوف میکند و میرود طبقه اول.

بعد دوتایی با مامانش همه پنجره ها را میبندند و پرده را میکشند و من میخندم چون میدانم میتوانم از آنها رد شوم.

با سگ لرز پاشدم و به زور وحید را چرخاندم طرف خودم و زورکی دستش را حلقه کردم دور خودم و گفتم خواب دیدم جن زده شده ، چشاش تو تاریکی درخشید و گفت دور از جونت.حالا شانس آوردم نگفتم جن شده ام.

بعد هی بوسم کرد و مثلا وانمود کرد نگران خواب زدگی من است در حالیکه با شناختی که ازش دارم میدانسیتم داشته تو دلش میگفته توله جن، توی بیداری که دهن ما را با اون اخلاقت صافیدی حداقل نصفه شبی بذار بخوابم تا قیافه ت رو نبینم.

این را که گفت ( یعنی من به جاش گفتم) خودم را از بغلش بیرون کشیدم و عملا دیدم هیچ تقلایی برای نگهداشتن من نکرد.

بعد خوابم کلا رفت.

دوباره که بیدار شدم ۶:۴۵ بود و من کاملا از حالت جن به حالت انسانی تغییر حالت داده بودم و اولین فکری که بنظرم رسید صبحانه بود.

یک لیمو ترش شیراز را از وسط قاچیدم و آبش را ریختم تو لیوان.پالپ هر نیمکره را مالیدم به دست و صورتم و لیوان را با آب ولرم پر کردم و عین حرص خورها سرکشیدم.

بعد رفتم سراغ قهوه ساز.قهوه ساییده شده رو به اتمام .نصف پیمانه هم نمیشد.

کل ظرف را برعکس کردم در محفظه دیدم جان ندارد دو قاشق قهوه آماده ریختم روش و مخزن را پر آب کردم‌ و شروع کردم به قدم زدن و فکر کردن.

من از امروز باید تز را ....

وحید از اتاق بیرون آمد و به وضوح دیدم فقط انگشتهای پایش را کرد تو دمپایی و نشست رو توالت.

این آدم همیشه جیش دارد.

فک کنم اون دنیا هم قبل رسیدگی به پرونده ش یه وقت تنفس بگیرد برود جیش کند بیاید.

آخرین قل هایش را زد و قهوه آماده شد.

لبریززززز

خم شدم و از هر دو تا فنجان هوووورت کشیدم تا جا برای شیر باز شود‌.

شیر ریختم روش.

دیروز خیلی اتفاقی شیر پگاه گیلان پیدا کردم.

یهو از دل سیاهی فنجان ، مثل انفجلار هسیته ای ،شیر قارچی زد بالا.

ساقه طلایی اش را گذاشتم رو دهنه فنجانش و خودم سرپا وسط آشپزخانه هورتش کشیدم.

بعد الان شد.وحید رفت و من دارم بخارا ورق میزنم‌.

همان بهتر که بخارا نمیخوانم.

چون آدم دود میشود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۷:۳۱