خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فک و فامیلا دس به دست هم دادند اعصاب من داغون شه.

خاک خری سر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۹

اینجوری خیط بشم؟

چرا من داغونم الان؟

تکلیف دخختره چی میشه؟

دلم گرفته

وحید شیوه ی ابراز علاقه و درکش با آنچه منو آرام و راضی میکنه فرسخها فاصلهداره

خبر شیرین بود

حسش بهت آور بود

من شر کردم

وقتی تواتاق تنها بودیم چهارده دقیقه کتاب میخواند

دروغ میگه

اگه برای آدم موضوعی معم باشه ، چه طور میتونه کل شب رو صبر کنه تا با زنش تنها شه

اونوقت کتاب بخونه؟

کی میتونه ادعا کنه که هم دل منه ولی فید بک نده؟

شر و ور محضه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۳:۳۵

فکر کنم موروثی باشه چون قبلا از مامان شنیدم

وقتی توپ خواب جیش دارم و عملا مغز فرمان بیدارباش نمیده خواب میبینم تو صف توالت عمومی هستم و به هزار دلیل نوبتم نمیشه

امشب اینجور بود که خانم نظافت چی یه صندلی سبز فایبر گلاس گذاشت کنار کاسه توالت و گفت ما باید اینجا برای نظافت بشینیم و من شاش بند شدم

فک کنم ساعت شش صبح بود که از سر درد و استرس و توهم بیدار شدم اوره ی بدنم رفته بود بالا

رفتم دبل و اومندم

خواب زده شدم

اینستا آهنگ تتل و پلی کردم که همت چرخید و جوری منو کشید تو بغلش که گوشم موند رو قلبش

من واقعا دوستت دارم وحید

من واقعا دوستت دارم

تنها تو برام بمون

من واقعا خودمو گم میکنم

قلبم آب میشه کنارت

دوستت دارم

لطفا حیوون نباش و جواب بده

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۶:۴۹

امروز فروغ پاپیچ شد گوشیتو بده زنگ بزنم ممد که دوشومبا بیاد منو ببره مشهد

در این بین آب دهنش از یه ور دهنش شروع کرد به شارش

گفتم فروغ برو دست و دهن بشور بیا

از یه مجنون تقریبا بعیده ،زودی رفت ،شست و اومد گفت تمیز، الوووووو

برگشتم تو دلم یا زیر لب گفتم این تربیت شده ، 

رباب که کل این چن  ماه کلا سه کلمه بیشتر حرف نزده لب به سخن گشود و گفت دختر عمه ی رضا اعوانیه.

دهن باز ، گفتم چی؟

فروغ تا اسم رضا و پروین و ... شنید اومد با او لکنت کشنده ش که به زور دو کلمه میفهمم شروع کرد از بابابزرگ مادریش که اعوانی بودن تعریف کردن.

من حیرون.

داداش فروغ رفت خواهر پروفسور اعوانی رو گرفت.

فروغ خواهر شوهر پروین اعوانیه؟

باور شدنیه؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۴

مارشال صاف کن علی الطلوع زنگید به وحید که به متین بگو پاشیم بریم صافکاری.ما هم راهی شدیم.

دوم اینکه استانبول ترکید و من همش دارم تصور میکنیم خاک بر سرم، تصورش هم وحشتناکه.

دلما نرفتیم هنوز رو دلم مونده.

نمیدونم عارف باهامون میاد رشت اور نات.

باید لیست بلند بالای کارهامو انجام بدم.

کله ی سر صبح اسپری پرسپولیس تو سطل زباله ی حیاط منو پرتاپ کرد به گذشته.این ملعون چرا دسیت از سرم بر نمیداره.

اسپری پرسپولیس ؟ سمنان؟ حتما من داده بودم به وحید اونم داده به علی.یا نه.من دادم به فافا.مال من شماره هشت علی کریمی بود؟ 

چرا یادم نمیاد؟

چرا یادم میاد؟ کاش یادم نیاد.

چی دارم میگم؟ مگه میشه یادم نیاد؟

بگذریم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۵

بسیار عصبی ام.دیشب و امروز نشد یه نفس بگکشسم که با خلط و سرفه و عن دماغ همرا نباشه.همتی که دیشب مث زائوها لش کرد و فقط حدود یازده گفت بیا بریم دکتر و این در حالی بود که من از شدت داغونی انونس دادم تو گروه که یکی کیک بخره بیاد خونه ما و دمشون گرم دوتایی اومدند تا حدود ۱۱ و نیم کلی دلم وا شد.صبح ساعت ۱۰ دیبدم جنبنده ای زیر پتومه و سادونلی فهمیدم همتی نرفته و گفت کلا با کار حال نمیکنه و زنگ زده ممد و سنگسری و گلگیر و تصادف روز برفی من.

بعد من گریه کردم چایی شیرین میخوام با پنیر تبریزی و پا شد درست کرد و من راهی دانشگاه شدم.

دو نیم اومدم خونه و دیدم دایی رضا پایینه، چون همت خوایب بود رفتم پایین حداقل دوتا آدم ببینم سه اومدم بالا و زورکی بیدارش کردم.تا بیدار شه و اصلاح کنه و دوش بگیره شد ۴ و نیم یهو گفت شش کلاس دارذم باید درس آماده کنمو نشست پای لپ تاپ.

منم خوابیدم

کره خر یه ربع به شش منو با اون لامپ قرمز عزاییای ها بیدار کرد و رفت و الان از سر درد فقط دارم ننه بابا و عزیز بیتاشو میفحشم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۹

چرا زنگ میزنید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۴

ما نبود و باید صبر میکردیم صاحبش بیاد و تحویلش بگیره.

تمام صبح غرق افکارم بودم.دوسال پیش وحید نامه نوشت و پست کرد خونمون.از دانشگاه که اومدم مامانم گفت نامه داری از سمنان.کلی صفحه است.گفتم از انجمن ادبیات ، یه چیزی تو این مایه ها یادمدنیست الان، نتیجه ی داوریم اومده.

هیچی دیگه.

دوماه بعدش که وقت خواستگاری رو گذاشتیم و قرار شد از سمنان بیان رشت کلا برملا ش د

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۶

الوعده وفا مامانی

ولو در خواب از تو و بیداری ازمن

انجام وظیفه کردم

برای شخص تو دو رکعت اختصاصی

و برای همه ی کسایی که دلشون با مولانا بود دو رکعت جمعی

و تنها برای خودم دو رکعت بر مزار شمس




امشب بیا به خوابم و بگو زیارتت قبول شده

منتظرم مامانی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۰۲:۰۶

شبیه ایا صوفیه میشد؟

اونوقت هر روز با رب رب میرفتیم، که اون به خواهرش سر بزنه و من به عشق تمام نشدنیم از این مکان؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۲

برف میاد و تو رفتی مهدیشهر برای کلاست. موبایلت رو هم نبردی. از آموزش دانشگاه زنگ زدند که نرسیدی. سه دفعه دیگه هم زنگ زدم و گفتند راهها هموار نیستند و احتمالا گیر کردی. کاش بدونی چقدر حالم بده و استرس دارم. کاش موبایل لعنتی رو می بردی تا از استرس در بیام و انقدر زجر نکشم. زودتر برگرد پیشم. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۲

بهر حال خوابیدن اصلا گزینه ی خوبی نبود

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۴:۰۰

نمیکنم بنویسم.

مامانی رو دیدم

گفت رو قبر مولانا دو رکعت نماز برام بخون!!!!!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۶