خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیروز حدود ساعت 17:45 کبیر و همسر اومدند. شام رو با علی و سعیده و بابا و مامانم خوردیم. همه چی خوب و عالی. امروز کبیر رفته سمت بسطام و خرقان برای زیارت بایزید و شیخ ابوالحسن. الان مهسا و عظیم و همسر کبیر رفتند بیرون برای تفرج و خرید. من و متین هم خونه هستیم و بساط ناهار رو آماده می کنیم. آخرین قسط های سال 96 رو هم پرداخت کردم. امسال چهارمین سالیه که من و متین با هم هستیم و دومین عیدی که خونه خودمون هستیم. دو تا عید گذشته رو رشت بودیم. انشاالله برای همه سال جدید، سال خوبی باشه و خدا همه رفتگان رو رحمت کنه، خصوصا عموی من و خاله متین. 
راستی دیشب بعد از رفتن مهمون ها جلوی کبیر و همسر اجرا داشتیم. سفارش سیر من از رشت رسید، ولی ترب من به جایی نرسید و در حسرتش دارم میسوزم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۸

مهمونها اومدند. باجناق آمد. باجناق با تار آمد. ناهار عالی بود. متین کتلت درست کرده بود که با پلو زدیم. الان هم داره با پدربزرگ و مادربزرگش صحبت میکنه. به این دورهمی خیلی نیاز داشتیم، هممون. حالا قراره کبیر و همسر هم بیان و جمعمون به کوری اعدا تکمیل بشه. یه سورپرایز برای کبیر دارم. میخوام براش بنر خوشامدگویی بزنم. چه خنده خونه ای بشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۷

دیروز آخرین قسط وام ازدو.اج رو هم دادم و تموم شد. باورم نمیشه سه سال گذشت. 
الان هم صبحونه رو خوردیم و منتظر اومدن مهسا و عظیم از رشت هستیم.
توی این مدت یه هفته به اندازه تموم 33 سال سنم رفتیم بازار. کلی خرید برای متین و خونه و پذیرایی از مهمونا.
نکته بسیار مهم: هر کسی در پاسخ به این سوال که بهترین فصل کدومه غیر از بهار چیز دیگه ای بگه، واقعا یه چیزیش میشه. تموم سال منتظر عید و بهارم. سرحال و سرخوش و اتفاقا خواب آلود و ...
الان مشغول مرتب کردن نهایی خونه برای ورود مهمان ها هستیم. الان هم متین داره با بابا و مامانش صحبت میکنه که ببینه کی میان سمت ما. دو تا مهمون بالقوه دیگه هم داریم. نوروز شلوغی داریم. تا باد چنین باد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۳

یا رب بلا بگردان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۹
به پیشنهاد متین از روز چهارشنبه مشغول تماشای تله تاتر "تله موش" شدیم و امروز بالاخره تموم شد. خیلی خوب و هیجان انگیز با بازی های عالی، خصوصا حمید مظفری. فقط مونده برم خودم در موردش بخونم. 
دیروز بود یا پریروز بود که خبر مرگ شخصی به نام "عباس سیاحی" به گوشم خورد. توی خبر نوشته بود که یکی از پیشکسوتان رنگرزی سنتی بوده و اینکه درس "بابا آب داد" توی کتابهای اول ابتدایی از او بوده. عکسی هم از او بود که دستش بالا بود و رنگ آبی داشت.
بعد تموم شدن تله موش، فیلم گبه رو باز کردم و زدم جلو که دقیقا همون عکس رو دیدم. تعجب کردم. همون حادثه همیشگی. اینکه یهو توی دو سه روز راجع به چیزی که هیچ نمیدونم اتفاقاتی میفته که راجع بهش بدونم. الان منتظر اولین فرصت هستم که بشینم و فیلم گبه رو ببینم. جالب تر این بود که خوندم که قبری که برای عباس سیاحی در نظر گرفتند، کنار قبر "محمد بهمن بیگی" هست. نافم رو با عشق به این آدمها بریدند. دست خودم نیست.
امروز بعد شاید 20-25 روز ، اولین روز بود که روز تعطیل خونه بودم. همش روزهای قبل به ماموریت و کار سنگین گذشت. یه استراحت خوبی کردیم من و متین و الان هم منتظریم شام، علی و بابا بیان بالا و شام پی ما باشند. متین کله پاچه گذاشته که دیروز توی بازارگردی و خرید روز زن قسمتمون شد.
دیروز برای متین یه انگشتر طلا خریدم. از سر کار که اومدم همش استرس داشتم که چیزی براش نخریدم و خدا رو شکر تونستیم بریم بازار و چیزی رو که دوست داشت براش بخرم.
اما چیزی که خواستم بگم و بهونه نوشتنم شد این بود:
من خیلی چیزا رو توی زندگیم نمی فهمیدم و از خیلی چیزا بدم میومد، اما الان که برمیگردم، تموم اون چیزهای نادانسته و تموم اون چیزهایی دوست نداشتنی، به زندگی من هدف دادند و نقاط بارز زندگی من شدند و شاید مسیر آینده زندگیم رو تعیین کنند. برای مثال این شعر مولانا:
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش      باز جوید روزگار وصل خویش
عجیب درکش میکنم این شعر رو. شعری که سالهای سال نمی فهمیدمش.
دلم تار محسن نفر میخواد. والسلام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۴

روزی که گذشت دامغان بودم. مشغول کارهای خودارزیابی. منم برداشت اطلاعات می کردم. ساعت حدود 17:30 رسیدیم سمنان. توی ماشین رفت و. برگشت رخشی مگه گذاشت دقیقه ای به بطالت بگذره. کلی خاطره که توی همشون مدیر نقش اصلی رو داشت. اما خاطره تدریس ریاضیش توی مشهد از همه جالب تر بود، جوری که سه چهار ساعت بعد حین برداشت اطلاعات یهو زدم زیر خنده. همدانی گفت چی شد، گفتم یاد خاطره تدریس ریاضی رخشی افتادم. بعد اومدن به خونه دیدم یه خانومی مشغول تمیز کردن آسانسوره. نگو مامان بابا کارگر گرفتند برای خونه تکونی. 
بعد سری به بابا زدم تا متین هم از خونه سالمندان برسه. بعدش ناهار خوردم. جوری ناهار خوردم که الانم سیرم و حس شام ندارم. بعد تخت خوابیدم و بعد از بیدار شدن با متین رفتیم و عینک جدیدم رو خریدیم. خیلی ازش خوشم اومد. فردا هم راهی شاهرود هستم ساعت 6 صبح. دقیقا همین لحظه متین اومد کنارم برای جستجوی جوش هام و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. خدا صبر عنایت بفرماید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۷

امروز بعد نزدیک به یک سال با آریا تسویه حساب کردم. بامداد هم از شاهرود اومدیم. دومین بار بود توی مدت 10 روز اخیر می رفتیم تست TPS. امروز خونه تکونی بود و نصب درب کمد اتاق مطالعه. عصر بعد یه استراحت خوب، سریع مشغول نظافت خونه شدیم. خدایی 90% کارها رو متین انجام داد. بعد هم سفارش غذا دادیم به یاسین. چون دیگه وقت درست کردن غذا نبود و حس بیرون رفتن هم نداشتیم. دلم هوای دوریش محمود رو میکنه همش. فردا هم عینک جدید رو می گیرم انشاا....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۳

الان آهنگ "سوگ" از آلبوم "زیر تیغ" حسین علیزاده رو انداختم. به متین گفتم دستگاهش چیه و لامذهب گفت شبیه آهنگ شد خزانِ. دقیق زد وسط خال. خیلی استعداد موسیقی داره. فکر نمی کردم بگه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۴

دوشنبه صبح بعد از اینکه حدود ساعت ۷ از ماموریت شب قبل رسیدم، اومدم و یه راست توی تخت تا بگیرم بخوابم. جالب اینجا که متین درب ورودی خونه و درب اتاق خواب رو قفل کرده بود. اولین شبی بود که بدون هم خوابیدیم. 

ساعت حدود ۱۱.۳۰ بیدار شدیم و قرار بود به کارامون برسیم و بریم بیرون که زنگ زدند و قرار شد ساعت ۱۳.۳۰ بریم کارخونه ای که سابق من کار میکردم. متین قرار بود بشه مترجم اونجا. سر ساعت با کمی تاخیر اونجا بودیم و بعد متین رفت داخل و تا ساعت ۱۷ کارش طول کشید. بعد خوشحال اومد بیرون و گفت تموم شد و قرارداد بستم. دلم میگفت متین رو ول نمیکنن. خیلی خوشحال بودیم. رفتیم طرف خونه. هنوز ناهار نخورده بودیم. سفارش دادیم و بعد با مامان و بابا و ساناز و زن عمو و سعیده دور هم غذا خوردیم. بلافاصله برای خرید لباس برای متین رفتیم بیرون و بالاخره چیزایی که میخواستیم خریدیم. آخر شب هم مدیرعامل اون شرکت با متین توی تلگرام مشغول حرف زدن بود و بعد چون بی نهایت خسته بودیم خوابیدیم. 

اتفاقات امشب و روزهای قبل رو سعی میکنم بنویسم. الان متین خوشحال و منم خوشحال تر منتظر فرداییم برای اولین روز کاری متین. انشاالله که خیر باشه براش. آمین. از خدا میخوام تموم اتفاقات خوبی که برای ما افتاده برای همه بیفته. انشاالله.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۲