خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

زن داداش خانم کلهر.کجاییه؟ رشتی، چه جور ؟ اتفاقی تو گیل آرته.

حالا چی میشه؟ 

پیمان برادر زن کلهر و دوست دخترش قراره بیان سمنان.

ععععععع

برادر زن کلهر، خونه ی ما؟؟؟؟؟؟؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۴


امروز سر کار بود که فهمیدم پرسپولیس توی جام باشگاههای آسیا بازی داره و اگه ببره میره نیمه نهایی. امروز بعد از کار بسیار طولانی و البته دلنشین و البته در آخر جانفرسا روی میترهای ION اومدم خونه و سبزی پلو و ماهی رو زدم به بدن و رفتم برای خواب. حدود دو ساعتی خوابیدم تا اینکه با صدای بابا و متین که توی خونه حرف میزدند از خواب بیدار شدم. ساعت 19:45 هم نشستم به دیدن فوتبال. بازی عالی شروع شد و دقیقه 5 جلو افتادیم که سوتی کمال کامیابی نیا باعث شد دقیقه 11 اخراج بشه و من فاتحه بازی رو بخونم. 
اما انقدر بچه ها خوب بازی کردند که بالاخره مزد زحماتشون رو گرفتن و 3-1 در نهایت ناباوری برنده شدند. چقدر من داد زدم. رفتم پایین به پدر تبریک بگم (مارشال هم از پرسپولیسی های تیر و دو آتیشه هستند از رژیم سابق تا الان) که دیدم داداشم پاهاشو دراز کرده و روی پاهاش کرم و خمیردندون مالیده و بعد فهمیدم بعد گل دوم پرسپولیس که رفته خوشحالی کنه، چای داغ رو ریخته روی پاهاش.
انقدر به دلم نشست این بازی و انقدر بچه ها خوب دویدن که مجبور شدم توی اینستا هم پست بذارم و عمق ارادت قلبی و خاکساری و جان نثاری خود رو به این سلسله فوتبالی عرض کنم.
متین که نبود فقط یادمه که یه روز تاریخ بیهقی خوندم و دیروز و امروز روزی 5 صفحه خوندم و چند روز دیگه به امید خدا باقیمانده مجلد 5 تموم میشه. هر چی از این کتاب بگم کم گفتم، به متین گفتم که از شاهنامه و هر کتاب دیگه ای بیشتر دوستش دارم. به n دلیل که جای بحث نیست.
همه چی خوبه و فردا ساعت 6:30 راهی جلسه تحلیل حوادث منطقه شرق هستیم.
در پایان:
پرسپولیس زلزله     محبوب هر چی دله
پرسپولیس سرور استقلاله (جالبه بگم که متین استقلالیه!)
و ............................... (این مشکل اخلاقی و منشوری و منکراتی داشت و نتونستم بنویسمش، خودتون از این مجمل بخوانید حدیث مفصل را!!!!!)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۹

مثل همیشه سخنم رو با دور تند بودن دور زندگی آغاز میکنم (یاد انشای دوران ابتدایی افتادم که 75% بچه ها انشاشون اینجوری شروع میشد : به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان. چه دورانی بود. واقعا یادش بخیر). رفتم رشت و متین رو آوردم. این سفر هم روی دور تند بود. انگار هر چی جلوتر "هم" میریم تند تر میشه (یادش بخیر، قبلاها "هم" که می نوشتم از کلمه "هم" زیاد استفاده می کردم). من هر دفعه که متین میره میگم بشینم به کارام برسم، اما لامصب نمیدونم مهره مار داره چی داره که تا میره، نه به کارام میرسم و نه دست و دلم به کاری میره. الان "هم" رفته بیرون و قراره یه کار جدید توی تدریسش شروع بشه. این چند روز خیلی حالم خوبه با اینکه به غایت خسته شدم. بامداد شنبه ساعت 5 صبح بعد ترافیک جانفرسای رشت برگشتیم و من حدود 5:30 خوابیدم و ساعت 7 صبح سر کار بودم و تا رسیدم رفتیم دامغان. خدا رو شکر که متین هست همه جور سختی رو میتونم تحمل کنم. امشب قرار بود بریم آراد رو ببینیم که بابابزرگ آراد حالش مساعد نیست و نمیتونیم بریم دیدنش. برای آخر هفته هم قرار گذاشتم با یاسر که بریم خونشون و به کارامون برسیم. راستی این برج بدجوری مارکوپولو شدم. همش اینور و اونور بودم. مثال جالب غیر کاریش این بود که چهارشنبه گذشته رفتم شاهرود، بعد برگشتم و رفتم رشت و تا از رشت اومدم رفتم دامغان. تا آخر هفته هم 3 بار دیگه باید برم اینور اونور. دو بار شاهرود که فردا و پس فرداست و پنج شنبه "هم" گرمساریم.

پ.ن:
چه میکنه این "هم" در نوشته های من.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۵۵

امروز جمعست و من برای صاف کردن دهن مدیرم اومدم شرکت. صبحونه رو پایین خوردم و بلافاصله راه افتادم. مسئولم هم توی اتاقه. با هم مشغولیم. بعدش یه کار دارم که امیدوارم انجامش بدم. باید به خرمیان هم بزنگم. ماشین آب کم میکنه. کار انقدر زیاده که حد نداره. میام و می نویسم. فعلا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۷

امروز رفتم توی فیسبوک و دو تا پیام داشتم از رضا قاسمی و شیوا فرهمند راد. پیام رضا قاسمی رو برای یادگار می نویسم که اگه فیسبوک یه روزی پرید، نوشته اش رو داشته باشم. ازش از بی خبری و کم کاریش توی فیسبوک و سایت دوات نوشتم که این جواب رو بهم داد و در آخر یه سوال که از متین پرسیده بود و منتظر جواب متینم تا بهش منتقل کنم:

سلام وحید عزیز. ممنونم از این همه محبت و شرمنده از ناتوانی خویش به پاسخ درخور. نوار کنسرت با نظری را خواسته بودی. یک نسخه خودم داشتم که نوارش را ضبط صوت جوید و ضایع کرد. وضع من جای نگرانی ندارد. دیگر ریه ام طاقت سیگار نداشت باید ترک می کردم. نشد. حالا به جای روزی چهل نخ فقط شش نخ سیگار می کشم و این مقدار کافی نیست برای آنکه در وضع روحی معمول باشم. ناچارم با همین وضع بسازم چون نه می توانم به کل ترک کنم و نه ریه اجازه سیگار بیشتر می دهد. به همین سادگی.

و اما یک سوال: خوانندگان زیادی عکس العملی مشابه همسر محترم تان داشته اند. برای خودم سوال است که کجاها می گریند و چرا می گریند. 

شاد باشید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۵

کم با هم دعوا نمی کنیم. آخریش همین دیشب بود. این پنج شنبه هم مثل پنج شنبه های گذشته باید میرفتم سر کار. تموم هوش و حواسم به متین بود (دقیقا همین الان بابای متین زنگ زد و اطلاع داد که متین رسیده به ویلایی که میخواستن برن). با اینکه سه ساله که همدیگه رو میشناسیم، هنوز که هنوزه دعوا میکنیم. دعوامون هم دقیقا وقتی شروع میشه که یکی به اون یکی کم توجهی میکنه و بعدش هیچ کدوممون کوتاه نمیاییم. امروز قرار بود و امین متین رو ببریم تهران که از اونجا بره رشت. بعد خبردار شدم که خانوم صبح با مارشال رفته ترمینال و رفته تهران.
حالا عدل کار ما توی پست تموم نمیشد. از اولش دیگه هیچ حالی برام نموند و دلم نمیخواست به کارها دل بدم و فقط وقت گذروندم تا وقت تموم بشه و بیام خونه. ساعت 5 عصر رسیدم خونه و خسته و مونده. الان هم خونه تنهام. عصر هم خوابم نمی اومد و تا الان نخوابیدم و خستگی داره منو میکشه. دیوارهای خونه لعنتی هم داره منو میخوره. خونه ای که هی دم میکنه و انگار قرار نیست این تابستون لعنتی تموم بشه. کولر رو خاموش میکنم گرم میشه و روشن میکنم، از سرماش لرز میکنم. رفتم مغازه صالح و 8 تا بستنی لیوانی و 6 تا بستنی کیم خریدم سرجمع به مبلغ 7000 تومن و اومدم خونه. یه کیم و یه لیوانی رو خوردم و نشستم. حس و حال که نمونده از خستگی. باید این هفته برم سراغ کارها تا ببینم چی میشه. از امیر هم بابت مراسم فرداشب خبری نشد. این بشر آدم بشو نیست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۲

شدم مارکوپولو. این مدت فقط اینور و اونورم. الان از دامغان اومدم. فردا گرمسار هستم و تا آخر شهریور کلی اینور و اونور روی دارم. مهر هم که 5 روز کامل تهران هستم. خدا میدونه چقدر دلم ورزش میخواد. قراره با علی برم استخر. البته امشب که امین مهمون ماست اونم بعد قرنها.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۷

الان از اتاق مدیر اومدم بیرون. حس میکنم یه شهریور طوفانی و شلوغ رو در پیش دارم. خدا بخیر بگذرونه. مرتیکه شعورش در حد آب بینی بز سرماخورده شبه جزیره عربستانه، مغز در حد شعاع اتمی الکترون، قدردانی در حد صفر کلوین بعد چیزایی از آدم میخواد که آدم مخش سوت میکشه. خدا واقعا بخیر بگذرونه شهریور رو.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۹

اینه که من بعد ۳ ۴ روز بیخوابی و شلوغی و مزاحمت ، چش و چال خوابو درآوردم و سبکبارم

آخیییییش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۵