خزعبلات

آخرین نظرات
  • ۱۶ مهر ۹۶، ۱۰:۴۲ - متین
    بمیر

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

مردهایی که زیر شلاق اربابان مرده اند و خانه های بی اجاق و کودکانی که حتی به سن ۳ سالگی نرسیدند، 

از من به تمام نوعروسانی که طعمه ی کدخدا شدند و کارگرانی که در معدن زنده به گور شدند و بیوه هایی که رختشور خانه ی مردم.

از من به تمام کسانی که زمستان لرزیدند و تابستان تب کردند و تمام عمر ، تمام عمر یک وعده غذای گرم نخوردند.

از من به روسیه ی همیشه سرد و قحطی زده، به آفریقا، به سودان، به اتیوپی گرسنه، به تک تک آدمهایی که زیر چرخ دنده ی زندگی دنده خرد کردند و رفتند.

از من به طول تاریخ بشر، به مادران بعد از زایمان رفته، به پدران از کار افتاده، به کودکان پابرهنه.

از من به زندگی دوست تر نداشتنی.

از من به خدا.

چیزی برای زیبا دیدن ندیدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۷:۲۳

و اکی و نگار و وحید تهرانم.وای که چه خوش میگذره.بعدا بیام درباره رضا بنویسم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۶

این دوست داشتنیهای بیوقفه

دیروز کلاس اول ۷ و نیم تا ۹ رو سر کردم.حدود وسط کلاس دوم مرگ یواش بواش خودشو نشونم داد زنگ زدم آقا.

سخاوتمندانه مرخصی گرفت گرچه میدونم این کار خیلیییی بعید بود.آوردم خونه ، صبحانه داد ، منو خوابوند و وقتی بیدار شدم ۴ ساعت بود که مرده بودم.

دیشب بهم گفت من زن ندارم، یه دختر ۸ ساله دارم و پشت بند این حرفش من واقعا حس ۸ سالگی بهم دست داد .صبح چشامو که وا کردم موهامو رنگ مشکی گذاشتم و بینهایت فرشم.عاقا این جمله ممله ها چقد رو زن اثر داره.بیشتر و بیشترش کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۴

دیشب بود که طبق معمول هر شب تاریخ بیهقی میخوندم. رسیدم به مجلد ششم و جایی که بیهقی داستان خیشخانه رو تعریف میکنه. لامصب سلطان مسعود غزنوی عجب آدم اهل حال و هولی بوده. اون موقع که ادوات امروزی برای تماشای فیلم های مستهجن و صحنه دار نبوده، ایشون امر کرده بودند که در و دیوار اون محل خلوتش رو عکس های مستهحن (به قول بیهقی الفیه) بکشند و خودش با خلوتیان اونجا مشغول بوده. باز جالب تر اینه که سلطان محمود (پدر سلطان مسعود) کلی بپا داشته برای پسرش، بعد پدر خبر نداشته پسرش از خودش زرنگ تره و توی دربار بپای مخصوص داره که مهم ترینش عمه سلطان مسعود و خواهر سلطان محمود (حره ختّلی) و خادم مخصوص سلطان محمود بوده. ماجرای بیهقی در مورد فرستادن یه پیک برای دیدن خیشخانه خیلی جالبه و رکبی که مسعود از طریق خادم مخصوص به باباش میزنه از اون جالب تره.
کتاب خیلی خوبیه. باید حتما یک بار خوندش.

پ.ن:
متین به نشانه قهر رفته بیرون از اتاق
میگم آروم تر حرف بزن، صدا میره پایین، ناراحت شده. چه کنم من؟؟؟ 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۵

ست که یک مرغ مهاجر دارد.

من یه چیز توپ کشف کردم.مغزم هیرارکی داره، یعنی درخت سلسله مراتبی و هر مرتبه منقطع از مراتب دیگه س.

واسه همین نمیتونم یه پست چند موضوعی بذارم

میبندمش و برای مطلب جدید ، سرفصل جدید وا میکنم.

همونجور که زندگی قبلی رو بستم و برای وحید سرفصل تازه واکردم.

منی که بچه ندارم یه کم هراس دارم که کتمانش نمیکنم.به پریسا گفتم.دوست دارم یکی این حرفها رو بخونه که درددل منو به یاد بیاره.حرفهای ما ارث ماست، هرقدر سخیف باشه، دندون اسب پیشکشی رو نمیشمارند.تازه تابلوئه وحید روزنگار داره که بعد مرگش مثل مسکوب چاپ شه.منتظرم بمیره کلی کتاب ازش چاپ کنم.

وحید راحت بخاب زنت بیداره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۲۰

بنویسم.گرچه من غلام ایسوسم ولی تبلت که جاشو داد به موبایل من دیگه متین سابق نشدم.دست و دلم به نوشتن نمیره.

عاقا کسی میدونه چرا من بد دهنم؟ اذیت میشم حرف زشت میزنم ولی زبانشناسانه عرض میکنم که باقی کلمات حق مطلب رو ادا نمیکنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۵

خلاصه میشه تو رژیم غذایی دوست داشتنیم.با وحیدی که آدم شده و به شدت آروم و بیقراره.حس بینهایت شیرین تنهایی که خیلی وقته بالا یا پایین نرفتم و دوستهایی که دورادور خبر دارم سلامتند و حالشون خوبه.

پریسای حیوون داری میخونی؟ پیشتههههه

به شدت حس پولداری میکنم چون دیجی کالا شده همه کسم.خونه تمیزه و نهار آماده س.دارم به تاسیس دفتر بیمه فکر میکنم و به نظرم همه چی کامله.

وحید غلط کردی مخالفی.داری میخونی؟

بابت خاتون بدجور ناراحتم.یکی در میون یادش میفتم داغ میکنم.

خودم و خدا هستیم ، وحید و ملنگو و چلنگو هم این دور و برند.فافا پرشین خرید و عن قریبه منم بخرم.

حالا زوده.دفاع کنم میخرم.

اسموکی دوست دارم از الان.

بیا که مادر فداته

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۲
الان توی اتاق مطالعه هستیم با چیدمان جدیدش که بعد رفتن مادر متین به این صورت در اومده. متین مشغول خیاطی و من هم مشغول کار با لپ تاپ و گوش دادن به قسمت منتشر نشده آلبوم "نی نوا" حسین علیزاده که برای اولین بار دارم میشنوم و دقیقا همین لحظه تموم شد.
روزهای خیلی خوبیه. این چند روز تعطیلی رو کلا خونه بودیم و احتمالا خواهیم بود. اصلا دلمون نمیاد بریم بیرون و پیش هم هستیم. عصر کتاب "خواب و خاموشی" شاهرخ مسکوب رو میخوندم که یه بخش از بخش های سه گانه اش مونده. من شاکرم که شاهرخ مسکوب رو شناختم و فهمیدم یه بابایی مثل خودم هم توی این عالم بوده و دنیا رو مثل من می دیده. نی نوا افتاده روی تکرار و متین گفت لعنتی یه ریتم تکرار شونده داره و خیلی هم مکرر شنیده شده ولی چرا انقدر زیباست. یه تیکه هایی توی آخر همین قطعه بود که یهو انگار از زمین پر کشیدم و رفتم روزهای مجردی خودم. یهو خیالم بعد مدتها پرواز کرد. دقیقا سر همون قطعه بود که متین گفت چرا انقدر این تیکه اش دردناکه؟ آخ که چقدر خوشحالم میفهمم این چیزا رو.
کارای مدیرمون هم مونده و باید به سامون برسونم. من رفتم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۴

پادشاه و مباشر از امروز متولد شدند. البته این دو تا با هم ازدواج کردند. عجب مباشری بوده که حکم قتل صدراعظم رو داده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۸

هیندا  هوندا هینسان هینگونه هوندول

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۲

امشب و دقیقا همین الان یعنی ساعت 10 شب به اتفاق همکاران حرکت کنیم سمت شاهرود برای تست TPS که کنسل شد. دقیقا 24 ساعت قبل به اتفاق متین و مادرش رفتیم تهران و بعد خوردن شام توی جوجه طلایی به خونه دایی متین رسیدیم. ساعت 12 شهر امروز هم حرکت کردیم سمت سمنان و ساعت حدود 3 رسیدیم سمنان. از وقتی رفتم سر کار جدید، این دومین باری بود که قرار بود برم ماموریت و شبش خونه نباشم که خوشبختانه امشب هم کنسل شد.
خیلی حس خوشبختی دارم. این مدت بگو مگوهامون خیلی کم شده و به قول شاهرخ مسکوب که تیو روزها در راه نوشته، روزهاست که به زبان همدلی با هم حرف میزنیم. متین با پارچه هایی که خریده و چرخ خیاطی تازه وارد خونه ما از دیجی کالا سرگرمه و داریم آلبوم "گنبد مینا" محمدرضا شجریان با آهنگاسازی پرویز مشکاتیان و تنظیم محمدرضا درویشی رو می شنویم توی آواز دشتی. به قول متین به یاد سریال "بچه های مدرسه همت" میفته با این آهنگ. 
من انقدر حالم خوبه اللان که حد نداره. یه همسر خوب دارم که خیلی گله. هر چی از خوبی هاش بگم کم گفتم. 

پ.ن:
شاخولی من خیلی چاکرتم.
استرس مدیرمون و فشاری که به ما نیروهای جدیدالورود آورده باعث میشه به هر چیزی دست بزنم تا یه کم از فضای استرسی دور بشم. وبلاگ هم یه جور تسکین شده برام.
پول بیمه ماههای فروردین و اردیبهشت من هم واریز شد و خدا رو شکر وضعیت اتصال بیمه من درست شد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۰

برای روزها و شبهایی که خواهند آمد و یکدیگر را نداریم.





نمیر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۰

دو تا آبدارچی داریم تک. یعنی من موندم اینا رو چه جوری پیدا کردند. علی اول صبحی یکیشونو دید. داشت از خودش صدا در می آورد. یعنی جوری خنده ام گرفته بود، منتظر موندم بره که منو نبینه. اما امان از آبدارچی اصلیمون. از اون باید توی یه پست ویژه طی همین روزهای اخیر بنویسم. خیـــــــــــــلی خوبه. می نویسم ازش که اگه ننویسم به تموم لحظاتی که با خنده هامون از دست اون گذشت جفا کردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۹

از سه شنبه شروع میکنم. اون روز با ماشین خودم رفتم شرکت. علی ساعت 3 صبح از کرج رسیده بود و خودم رفتم سر کار. اون روز کلا به آزمایشگاه و تست رله دیستانس P443 و کار با دستگاه تست OMICRON گذشت. بعد از اومدن از شرکتک اومدم خونه و رفتم بازرسی آسانسور. امیر رفته بود رشت و من به جاش رفتم بازرسی. بعد با متین رفتیم رفاه و کلی خرید داشتیم. تا ساعت 1 مشغول مرتب کردن و آماده کردن وسایل بودیم. ساعت 1 به سان نعش مردم. چهارشنبه دامغان بودیم و روز خوبی بود. همون جا به استوار رمضانی زنگ زدم. شد 5 سال که 29 شهریور بهش زنگ میزنم. برای دوستانی که نمیدونن بگم که این آقا روز 29 شهریور 91 اجازه داد بریم سر مزار مشکاتیان بزرگ. اون روزها من دوران آموزشی سربازی رو توی پادگان نیشابور میگذروندم.
ساعت 9:30 مهمونهامون رسیدند. عمو آخری متین و مادر متین. فردا رفتیم گردش خارج شهر و عصر هم داخل شهر. آخر شب هم خونه بابام دعوت بودیم. سری به پشت بوم زدیم و آخر شب عمو کلی چیز در مورد عروض بهم یاد داد.
صبح جمعه هم مهمونها رفتند و مادر متین پیش ما موند. 
من موندم چرا اینجوریه. وقت نمیکنم به کارام برسم. خیلی کارای عقب مونده دارم. شاید هم خودم رو زیادی به لحاظ کارهایی که باید انجام بدم شلوغ کردم. بگذریم ... هوا خوب شده و خنک و ساعت ها هم که عقب کشیده شده و دیگه از این به بعد زودتر شب میشه. ذکر این نکته هم مهمه که از هیچ چیز و هیچ موجود و هیچ حادثه ای به اندازه "تابستون" بدم نمیاد.
تموم مدتی که مهمون داشتیم با پسرعموی 8 ساله متین به اسم "معین" بازی میکردم و عجب بچه با استعداد و فهمیده ای بود.
امشب خرابی کشدار فلاش تانک و توالت فرنگی هم تموم شد و رفت تا خرابی بعدی.
جواب رضا قاسمی رو هم ندادم. ضمنا نمیدونم فردا جواب مدیرمون رو چی بدم اگه در مورد فعالیت های شهریور بپرسه. 
کلا در وضعیت قره قاط هستم. دارم چرند می نویسم. بسه.
تا بعد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۵