خزعبلات

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۲۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پاره ی تنم را خاک میکنم.

به خدا میسپارمت شهنازی.

دوسستتتت دارم بسیار هنوزززززر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۵

راستی چهارشنبه شب، امیر هم به جمع مرغان پیوست. (اینجا باید آهنگ یکی به آخر فیلم مادر پخش بشه)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۸

دیشب یهویی یه پست ساده ی اینستاگرام یک نفر باعث شد بریم فیلم چریکه تارا رو ببینیم. یعنی روال اینجوری شد که با دیدن پست پوریا اخواص که صدای مضراب حسین علیزاده بود و تصویر مربوط، یاد فیلم "گبه" افتادم و قرار شد بریم گبه رو ببینیم. هی گشتم و پیدا نکردم و بعد فهمیدم رایتش کردم و چون حوصله آوردنش رو نداشتم، توی تخت نشستیم و فیلم چریکه تارا اثر بهرام خان بیضایی رو دیدیم. ادامه اش رو هم امروز قبل اومدن آرمین و زهره و آراد دیدیم. یعنی همون جوری که همیشه گفتم اگه شجریان خوانندست پس بقیه غاز چرونن، اگه سوسن تسلیمی بازیگره، بقیه واقعا ول معطلن. 
نوشتم برای ثبت در تاریخ وگرنه خیلی دلم میخواد حرف بزنم و حسش نیست. سوسن تسلیمی آخه تو چرا انقدر خوبی؟؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۵۷

از بلاهت ، شخص بنده بود.

خودتی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۰۳:۲۱

امشب و همین دقایقی پیش دلم میخواست و میخواد زمین دهن باز میکرد و منو میبرد توی خودش. تموم تنم میلرزه. تپش قلب گرفتم. دندونام داره منو دیوونه میکنه از درد. امان از حماقت و نادونی و بلاهت. یعنی نادون ترین موجود عالم هم این کارو نمیکرد که این بابا کرد. خاک بر سر من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۹
رشت هستیم. اومدنمون روی هوا بود. خیلی دلم میخواست خودم متین رو می آوردم رشت. با این اوضاع خاله متین، همه چی بهم ریخته. بالاخره شرایط دست به دست هم داد و برنامه شاهرود هم افتاد هفته بعد و من تونستم خودم با متین بیام رشت. شنبه رو هم مرخصی گرفتم. 
الان هوا آروم شده و دیگه بارون نمیاد. دیشب بود که بعد از مدتها چشمم به جمال بارون روشن شد. برگردم به عقب. دوشنبه شب آقارضا کاستاندا اومده بود خونمون. طبقه علی رو که کاغذ دیواری زد، بعد اومد طبقه ما. من تا حدود ساعت 8 خواب بودم و بعد سر حال و قبراق با آقارضا بودم. کلی حرف زدیم و کاغذ دیواری بهانه ای شد برای دیدار مجدد. شام پیش ما موند و چه افتخاری بالاتر از این برای من. بهش گفتم این دفعه باید با خونواده بیاد. دل منو برده این مرد. سرش سلامت.
اما اگه از رشت بخوام بگم، این بار هم توشه ما رسید. ما بامداد چهارشنبه رسیدیم، ساعت 5:30 صبح. بعد خوابیدیم و 11 صبح بیدار شدیم و توشه من قبل از ظهر رسید. رفتم توی اتاق کبیر که مثل همیشه یه کتاب بردارم برای خوندن که کبیر حرف ملاهادی سبزواری و ملاعلی حکیم الهی سمنان و منظومه ملاهادی رو پیش کشید. من چقدر به این بشر مدیونم و چقدر ازش انرژی می گیرم. سرش سلامت. دیشب خونه مهسا و عظیم بود و خیلی خوش گذشت. کلا رشت خوش میگذره حتی اگه کدورت و دعوایی باشه، رشت تیکه ای از بهشته. شک ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۴

در بامداد عید  حرفی که میخواستم رو به مامان بابا گفتم.

با گریه

اینکه نون حلال بهمون دادند و شرف یادمون دادند و مثل منجنیق ما رو پرت کردند به هزار کیلومتر جلوتر

از کتابهای بابا.

از همه.

وای

سبک شدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۰۷:۴۰

پریشب و دیشب، بکوب نشستم و کتاب "قطران در عسل" رو که از دو ماه پیش شروع شده بود، تمومش کردم. دیشب خونه علی بودیم. قرعه کشی که تموم شد، مشغول کتاب شدم تا تموم شد. مهرماه که تهران بودم، کتاب "با گام های فاجعه" رو تموم کردم. بدجوری درگیر شیوا فرهمند راد شدم. همونجوری که متین این چند روز درگیر سال بلوای عباس معروفی و سنگسر شده. خیلی دلم میخواد وقتی بود و مفصل و اساسی در مورد قطران در عسل می نوشتم. همیشه کتابهای مبتنی بر واقعیت رو دوست داشتم، خصوصا اگه تاریخی باشه، خصوصا اگر مربوط به گروههای چپ دهه 40 و 50 باشه و خصوصا و خصوصا اگه یه بیوگرافی و خصوصاتر اگه اتوبیوگرافی باشه. 
این کتاب به لحاظ نوشتاری بسیار پخته و غنی و به لحاظ ساختاری هم با رویکردی مدرن و روایتی نامنظم نوشته شده بود که مثل داستان های هزار و یکشب آدم رو وادار میکرد که داستان رو ادامه بده.
چقدر اسم آدم های مختلف رو دیدم و چقدر نکات و حقایق برام روشن شد. چقدر اسم سمنان و پادگان چهل دختر و شاهرود و انزلی و مهدیشهر و شهمیرزاد و ... اومده بود توی کتاب. از دانشگاه شریف و خیابون های اطراف اون. خیابون هاشمی، خیابون زنجان، خیابان 16 آذر و ...
خیلی برام جالب بود که رضا قاسمی بزرگ هم کتابهای شیوا فرهمند راد رو خونده و براشون نکته هایی نوشته. اول کتاب "با گام های فاجعه" نوشته رضا قاسمی رو دیدم.
دلم میخواد برم سوئد و پای حرفهای شیوا بشینم. انشاالله با رفتن اکرم، جور بشه و بتونیم بریم سوئد برای دیدن اونها و شیوا.
دلم درد میکنه. امروز که از خواب بیدار شدم، مستند اعترافات سران حزب توده رو گذاشتم و دیدم. فکر کردم دقیقا لحظه ضبط اون مصاحبه ها شیوا کجا بوده؟ واقعا مارکسیسم، اون چیزی نبود که این همه آدمی که عاشق خدمت به خلق بودند رو به میل درونیشون برسونه. خوشحالم از اینکه شیوا فرهمند راد عارش نمیاد که عقاید گذشته رو ببره زیر سوال و بسیاری جاها بهشون بخنده. به آرمانشهر شوروی و طبقه کارگر که خیال خامی برای سوءاستفاده همین طبقه بدبخت نبوده.
اما حرف آخر از میون بی نهایت حرفی که دلم میخواد بزنم و نه حالش رو دارم و نه حوصلشو. اول فیلم فروشنده اصغر فرهادی، دیدم که فیلم به "یدالله نجفی" تقدیم شده. جالب بود که شیوا ماجرایی از یدالله نجفی و همسرش آورده بود و بسیار قدردانشون بود برای پناه دادن بهش، در روزهای سخت اون سالها. بسه دیگه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۷


اندر باب گریه بر آثار شما

 برای دو چیز اشک آدم می آید.یکی برای فهمی جدید که همیشه فهم جدید درد دارد.یکی برای طی طریق جدید که همیشه نمیشود اسمش را سلوک گذاشت ولی من میگذارم.

گریه ی سلوک ، تازه ، دردش بیشتر است.چون نه تنها فهمیده ای که درد آمده مهمان جانت شده، باید راه بیفتی بروی اول گذشته را شخم بزنی دنبال تکه پاره هات بگردی، بعد بشینی فک کنی چه خواهی شد و چه خواهی کرد، بعد درد اصلی سلوک ،نه رفتن، بلکه ماندن ، می آید مینشیند روی سینه ت.مثل بختک.

سلوک را همه مقصد میدانند، ولی سلوک برای خیلی ها پا در گل داشتن است.

آدم پایش در گل باشد، دلش در رفت و آمد. این است که سلوک این مدلی درد دارد.اول ریشه ها را میبَرَد سمتِ باد ِشاخه ها.بعد کوتاه می آید.فشاااااااار میدهد.هلللل میدهد.بعد که خیالش جمع شد این ریشه گسستنی نیست، رمیده میشود.هلهله میکند.بالا میزند، پایین میکوبد.طوفان میکند.

برای من سلوک رفتن و رسیدن نیست.

سلوک ماندن و رسیدن است.

باید ماند.

درد ماندن بیشتر است.

آدم اشکش می آید.

سلام و عرض ادب 
حقیقت اینکه از وحید پرسیدید چرا خوانندگان اشک میریزند ، من دو ماه داشتم دنبال دلیل میگشتم، دلیلی که از فرط ظهور، مستور بود.از بس بدیهی بود دلم نمی آمد همینجور ازش بگذرم.
امشب رمانی را تمام کردم، به شدت متاثر شدم.ولی اشک نریختم.پس تاثر و همدردی و هیجان احساسی یا مظلوم کشی و درد اجتماعی نمیتوانند اشکم را بیاورد.داستان خصوصی تر از این حرفهاست.یاد زبان خصوصی ویتگنشتاین افتادم.آقای قاسمی، یکبار ما روی کوه میرویم، یکبار روی مو.یا چنان جای مولف مینشینیم که از فرط شبیه سازی تا مدتی خود اوییم.یا مرگ مولف میشود قبله ی ما.ذهنمان را الکی الکی برمیداریم پرت میکنیم دورترین جایی که دست اثر هم بهش نمیرسد.این وسط "خود" بودن  عجیب ترین حالتی است که تجربه میشود.در کنار آثار شما، نه با شما آمیخته ام چنانکه انگار برای من اتفاق افتاده باشد ، نه چنان دورم که انگار این کتاب از لایتناهی خیال آمده تا مرا ببرد.در تمام مسیر سلوکتان خودم بودم.از "خود بودن" چی عاید آدم میشود؟ 
جز اشک!
حیف اسم اشک را خراب کردیم.اشک رنج و خون دل و سوگ و شوق داریم.اشک فهم و اشک سلوک جایش خالی .
من با آثار شما اشک ریختم، چون خصوصی ترین حالتی بود که هنوز برایش "کلمه "درست نشده است.
تازه اشک ریختن دردی دوا نمیکند.باید دید توی سینه ی آدم چه آتشی زبانه میکشد که چشم میکوشد خاموشش کند.

خانواده ی دو نفره ی خیلی مدیون شماست.
خیلی مراقب سلامتتان باشید.
تا بعد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۲:۵۰

باید درباره ی سال بلوا گفت.

بنظرم رمان پر از فلش بک است.جریان سیال ذهن برای من جور دیگه ایست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۱

چون میدونم وقتی حالم افتضاحه نمیشه رو وحید حساب کرد

فقط مثل خرس خودش رو میندازه رو آدم و میگه بیا بغلم

بعد از دماغش چنان بادی میخوری به صورت که تهوع محضه


امروز که گفتم عصبی ام گفت به شخمم.


من داغونم 

کلاس دارم تا ۸ شب فردا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۴:۴۵

کلا در دریای نشانه ها غرق بود

شمال

آذر

به وقت دی ، شهریور


مزد امشبم رو گرفتم.برم بخوابم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۴:۰۱

چرا به یاد نمی‌آورم!؟ هنوز تَنگِ غروب دریا بود،
که فانوس کومه‌ی مرا تو روشن کردی.
پیاله‌ی باژگون ستاره در مصیبت شامگاه
هم از آن تفأل تاریک شکست،
ورنه من این همه تردیدِ رفتنم نبود.


چرا به یاد نمی‌آورم؟ پیراهنم از خواب میخک و
تبسم سایه،‌ غلغلْ نیلوفر از هجوم هماغوشی،
و دهانم پُر از بوی واژه بود. بوته‌ی گل سرخی بر شانه‌ی چپم،
هزار نام آسیمه از نشانیِ ماه،
و دری بی‌کلید، مشرف به کوچه‌ی بی‌نام.


چرا به یاد نمی‌آورم؟ گلدانی تشنه بر ایوان آذرماه،
بارش غبار ستارگان دنباله‌دار، پاکتی بر از بوسه و کمپوت،
عیادت و سیگار، و پَریْ‌دختری مغموم
در زمهریرِ دریچه و خشت. دیوار و چکمه و پسین،
راه شمال و بچه آهویِ تشنه‌ای در نشیب.


چرا به یاد نمی‌آورم!؟ به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی.
هرگز هیچ شبی دیدگان ترا نبوسید.
گفتی مراقب انار و آینه باش.
گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت.
زبانِ زمستان و مراثی میله‌ها.
عاشق‌شدن در دی‌ماه،‌ مردن به وقت شهریور.


چرا به یاد نمی‌آورم؟ همیشه‌ی بودن، باهم بودن نیست.
گفتی از سایه‌روشن گریه‌هات،
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد.
یکی از همین دوسه واژه را به یاد نمی‌آورم.
همیشه پیش از یکی، سفرهای دیگری در پی است.


چرا به یاد نمی‌آورم؟
مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
مرا از به یاد آوردنِ تو و تغزلِ تنهایی، ترسانده‌اند.
گفتی برای بردنِ بوی پیراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم.
انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر
در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگریست. 




چرا به یاد نمی‌آورم؟ دریچه‌ای رو به شمال و
گلدان تشنه‌ای بر ایوانِ آذرماه.
به گمانم اگر باران نمی‌آمد تو حرفی برای گفتن داشتی،
مرا از شنیدنِ صدایِ گریه‌های تو ... ترسانده بودند.
من از هراس تماشا،
پلک تمام پنجره‌های جهان را خواهم بست.
چشم‌ها، درخت‌ها، چارپایه‌ها، مردمان و رازی غریب
که بر حلقه‌ی ریسمانی، سایه‌روشن مرا می‌نگریست


چرا به یاد نمی‌آورم!؟ هنوز صدای سایش سوهان
بر استخوان جمجمه می‌آید. من می‌ترسم،
می‌ترسم ای ترانه‌ی ممنوع!
مرا از به یاد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
چرا به یاد نمی‌آورم؟ آن سوی شعله‌های شاخسار ارغوان،
شبحی معلق، تردید مرا می‌نگرد.
نام تمامی میادین جهان، مرگ است.
یا مرگ، نامِ تمامیِ چند نقطه‌ی مجبور ...؟!
چرا به یاد نمی‌آورم؟ نشانی مرا در خلوت میله‌ها زمزمه مکن

نشانی ترا در ازدحام دیوارها زمزمه نخواهم کرد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۵۸

رفک مادر یه کلیپ فرستاد ، بعد منو بلند کرد برد ارومیه

دقیقا شیب شیخ تپه به سمت دانشکده زبان

منو کنار آجر سه سانتی ها گذاشت و برگشت


چرا به یاد نمی آورم؟ 


این بیت سید علی صالحی درد میزاد تو من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۵۷

خدا میدونه این بدمست داره چه میکنه

خودش چپ و راست میپرسه این هیژده داره چه میکنه


ولی در اصل  خودش داره چی میکنه ش بیشتره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۵۴

رفتم هیژده دیدم اوایل مهر پست گذاشته

ععععععع

دلم رفت ۳ سال پیش که در پی کشف وحید در مثلث برمودای هیژده بدمست خزعبلات سرگردان بودم

خدایی بی شوهری بد دردیه

ندیدمش خیلی وقته

ولی آیدی جدیدش رو خواهم یافت

هیژده

چقد دلم تنگته بابا

به یاد ماشینت

به یاد خانه ی معلم

به یاد چاووشی

به یاد دزیره


چرا اینهمه زود گذشت 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۵۱

رفتم بدمست و هیژده رو خوندم

عععععع

۳ سال پیش من چقد دلباخته شون بودم که سر دربیارم کی به کیه

ععععع

هیژده کجاییییییی

بیا رادیو بذار

این صدای هیژده است که میشنوید ......

دلم چقد تنگ شد بره



بره معادل برادر رشتی است و ربطی به تناسل گوسفند ندارد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۳

موجود عجیبی بود

بعدها شاید بشه جای مشکاتیان یا علیزاده یا اسماعیلی

از این حرفها گذشته 

من خسته ام

زیاااااااااد

۷ کلاس دارم و خرپف آسوده ی وحید منو تا حد جنون قتل پیش میبره

از بیرون صدای بیل زدن رو آسفالت به وضوح شنیده میشه

۳ شب؟ 

بیل؟ 

خسته ام

وحید خوب است

من بد استم

تمام صفحه ی هاله سیفی زاد را گوشیدم

دستم درد است

خواب نیست

خوابم است

خرپف است

بیل است 

این پسره آخرش میره اتریش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۰

غم نخور

دیشب حدود ۴ صبح که از درد بیخوابی به آسمون رسیده بودم همت در حالت تمام کما چرخید و چنان مهرانگیز بغلم کرد که رمیده شدم.

از زیر دستش سریدم و عکس گرفتم بس که واسم پر احساس بود.تا اینکه تو دلم گفتم خداااا عاشقانه ترین صبح عمرمه.تا اینکه صبح جا موند و ماشین رو برد.منم سگ شدم.و تمام روز به انتظار حال بد داشتم فحش ناموس میدادم به رباب که سادونلی در واشد و همت اومد، عاقا دوباره من حالم شد تایتانیک.

رفتیم بانک و حالم محشر بود با الیاس.

بردمش شرکت پیادش کردم تا خونه داشتم میخوندم از سادی.

تا رسیدم رب گفت ساناز زنگ زده که وااااای چرا تنها بیمارستانی و ..

حالا رو به دیوار میگه گفتم زن عمو حان بچه هام هستند

یعنی چرا ما نرفتیم کون تراپی خانم.

لامصب ریده شد به روزم دوباره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۳

امروز با حضور امین، اولین جلسه مثنوی خوانی رو کلید زدیم. امین شروع کرد به خوندن و تا قبل از حکایت اول خوند. بعد شروع کردیم به حرف زدن و آب چقدر این حرفها قشنگه. بیشتر متین و امین حرف میزدند و من استفاده می کردم. خصوصا چند تا چیز جدید شنیدم: غار افلاطون، خواب فیلسوف چینی که دید پروانه شده، عالم مُثُل افلاطون و ....
بیت شاخص امروز به نظرم این بیت اومد که حرفها از سر همین بیت شروع شد:
چون که گل رفت و گلستان درگذشت              نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۷
آراد در حال بزرگ شدن و زیباتر شدن است. بچه کوچیک زیاد دیدم تو زندگیم، اما این یکی یه چیز دیگست. امشب یه شلوار عین پیرمردها پوشیده بود راه راه. قیافش توی اون لباس دیدن داشت. امشب کلا حالش خوب بود، بعد یه خورده بدقلقی میکرد که معلوم بود گشنشه. بعد که شیر خورد، انگار مست شده بود، فاز محبت گرفته بود و به در و دیوار می خندید. انقدر ازش تعریف کردند که براش صدقه کنار گذاشتم. بعد که اومدیم خونه، مشغول شستن ظرفها بودم که یهو یاد این افتادم که این داماد بشه. من و متین مثل پدر و مادرش کنارش ایستادیم. 
امشب سمنان خیلی سرد شده. سوز هواش شروع شده. برای اولین بار بعد از زلزله کرمانشاه یاد زلزله زده ها افتادم که توی چه هوایی دارن شب رو صبح میکنن. تموم تنم یه لحظه درد گرفت. تصور کردم اگه برای خودم چنین چیزی اتفاق افتاده بود، چقدر دردناک بود و جانکاه. خدا رو برای همه نعمتهاش شکر گفتم.
متین سخت درگیر حال خاله اش شده. از خدا میخوام همه مریض ها رو شفا بده. خاله متین، دو تا عموهای من و...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۲

شروع صبح با سه گاه به اندازه شروع کردن صبح با چهارگاه می چسبد، شاید هم بیشتر. 
آلبوم "وطن من" چقدر خوبه.
الان امین اومد. این بشر منو یاد سید خلیل میندازه. خصوصا ادبش. یاد نوشته رضا قاسمی در مورد سیدخلیل می افتم. انگار هر چیزی اونجا در مورد سید خلیل گفته، در مورد امین هم صدق میکنه. خدا ما رو با رضا قاسمی و سیدخلیل و امین محشور کنه. آمین
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۲

من فدای لحظه ای که عین بچه ها دور گردن و لباست غرق عرق میشه و حاضر نیستی از پتو جدا شی

بعد نعره میزنی آآآآآآب  متین لیوان سفیدبزرگه آآآآب

بچه جان ساعت ۲ و چهل دیقه س.ملت خوابند


عاقا جمعه ی سیاه دیجی چرا اینقد چرته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۷

من میدانم که حوصله ت را سر میبرم

بچه ی هشت ساله ای هستم زالو صفت

میپیچم به دست و پات

بالا پایین میکنم

به ندرت فاصله ام از تو یک متر بیشتر میشود

به ندرت اجازه داری کتاب بخوانی

هرگز نرفتی بیرون بی من

هرگز خونه ی کسی نرفتی بی من، جز اون شب که پریسا اینا بودن رفتی خونه ی امین

میدونم چقد تلاش میکنی

قبلا کشاورزی و الان اساسه رو تحمل میکنی که زندگی منو بسازی

اخلاق و قیافه ی کریه منو تحمل میکنی 

تا حد جنون زر میزنم و لبخند میزنی

خیلی وقته فیلم ندیدی

بیرون نرفتی

خلوت نکردی

تنها نموندی

فکر و خیال نکردی

همیشه مزاحمت من بوده و بس

همیشه مثل طفیلی دور و برت چرخیدم و زمان طلاییت رو هدر دادم

گاهی با حرفهای ناچیز

گاهی با وعده های دور و دراز

گاهی با خاطرات تکراری

گاهی با گله و گریه

بهرحال هر رووووووووز یه تاپیک مزخرف دارم که اعصابتو ساییده کنم

من خجالت میکشم از اینهمه سربار بودن

ولی به شرفی که تو یادم دادی قسم

تا آخر دنیا  چنان پشتیبان تو ام که آب تو دلت تکون نخوره

در دارایی و نداری

در سلامت و بیماری

در شادی و غم

مردونه رو من حساب کن آقایی

متین فداته


حیووون بهمن باید بریما.من حساب کردم.میشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۲:۲۲
اول که شرکت قبول شده بودم، خداخدا میکردم نیفتم بهره برداری، ولی الان که 8 ماه کامل از حضورم توی این معاونت میگذره، بهم ثابت شد که جایی که باید می افتادم همین جا بود. خیلی خیلی خوشحالم و به دوستانم همیشه میگم من تا 3-4 سال دیگه جوری میشم انشاالله که خودم به خودم میگم مهندس و میشم یه مهندس واقعی. امروز رفتیم و استارت برای گرفتن حقوقمون از شرکت آریاترانسفو رو زدیم. متین رفته بیرون و منم تازه از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و قبراق و البته با شکمی که ناهار رو هضم کرده و الان گشنه شده منتظر اومدنشم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۶

امروز اول آذر، سالروز تولد عزیز کبری بود. اگه بود الان ۹۲ ساله بود. سه سال پیش رفت. دلم چقدر تنگ شده براش و چقدر منو دوست داشت و چقدر دوست داشت به قول خودش زنم رو ببینه. زنی که یه عمر زحمت کشید و از زندگی فقط کار رو فهمید و رفت. من و علی بهش میگفتیم کُبی جون. یادش بخیر وقتی از سفر حج خودش حرف میزد، میگفت خدا وسط کعبه خوابیده. با تصورش فکر میکرد کعبه هم مثل مثلا ضریح امام رضا. روحش شاد که چقدر دلتنگشم. خیلی وقته سر مزارش هم نرفتم. آرزوم بود من برم توی قبر و لحظه دفن کنارش باشم که بودم. برای نبود و رفتن هیچکس اندازه او و پدربزرگ دلتنگ نشدم. روحشون شاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۸