خزعبلات

آخرین نظرات

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

خونه پر شده بود از موی بلند و بنفش.همه جا ریخته بود.منم یه یا علی گفتم و از آشپزخونه شروع کردم.جوری نظافت تمام و کمال انجام شد که گردگیری عیده انگار.دوتا خواب مونده و سرویسها و راه پله.خسته ام.از ۸ بیدار شدم دارم لعن و نفرین میفرستم به خاله گودا.الان هم ساقه طلایی و چای بزنم برم دانشگاه.تنها حال اساسی این روزهام صربستانه.پریسا اگه اینجا رو میخونی با آرش برو کالیفرنیا.سمیه برو.خخخخخخخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۹

امروز به خواب گذشت. بدجوری خسته بودم. پریسا هم طرفای ظهر از پیش ما رفت. من و متین بردیمش ترمینال و رفت. بودنش غنیمتی بود برای روزهایی که سر کار بودم و او با متین بود. اتفاقا الان با متین داره چت میکنه. دوستیشون پایدار.
امروز هدی رستمی یه پست گذاشته بود که ده تا کلیپ بود از عبدالله امیدوار. همش رو دیدم. منی که کارم نبود. از ماجرای آشناییش با همسرش می گفت و اینکه چطور به هم رسیدند و فهمیدم چرا توی شیلی زندگی میکنه.
عصر با متین نشستیم و ارباب حلقه های 2 رو دیدیم. توی دو سانس. وسطش من خوابیدم و میتن خونه رو تمیز کرد. بعد هم سانس دوم رو دیدیم و شام تن ماهی و نون لواش زدیم با سبزی تازه باغ خاله.
فردا ارزیابی داریم و دلم میخواد تموم شده که این استرس سه ماهه تموم بشه.
در مورد سرو کاشمر فقط از حمید مصدق شعر خونده بودم، اما امشب فهمیدم هم فردوسی شعر در موردش داره و هم شفیعی کدکنی.
مطلب سرور کسمایی در مورد شایگان و مسکوب توی کانال بخارا عالی بود. رفتم توی فیسبوک و پیداش کردم و براش متنی برای تشکر نوشتم. درس گفتارهای مسکوب رو به روز کرده و باید برم تو کارشون.
و حسن ختام شعری که امروز از مولانا خوندم و تا امروز ندیده بودم:
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو، تا که قرار آیدت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۳۳

دیروز پریسا از تهران اومد خونه ما. منم خوشحال که متین تنها نیست و میتونم این چند روز مونده به ارزیابی رو برم سر کار. دیشب وقتی متین و پریسا مشغول رنگ مو زدن بودند، نشستم و مستند "لیلی کجاست" درباره محمدرضا درویشی رو دیدم. عااااااالی بود. جالب این بود که نیم ساعت قبلش، توی پستی که دختر مشکاتیان توی اینستا گذاشته بود، دیدم دو تا دختر به فامیل درویشی تگ شدند و خیلی شبیه محمدرضا درویشی. بعد به یکیسون پیام دادم که سلام و اظهار ارادت حقیر رو به استاد برسونه. امروز متین و پریسا رفته بودند دامغان و همین الان برگشتند. من هم از صبح با رییس مشغول کارهای آزمایشگاه بود. ضمنا امروز اولین داوری حسین توی لیگ برتر بود.

جالب تر اینکه دبشب سه نفری نشستیم و ارباب حلقه های ۱ رو تماشا کردیم. لامصب چهار ساعت بود. نصفشو دیدیم و امشب میریم برای نیمه دومش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۸

امشب مستند بانوی گل سرخ رو پیدا کردم و با متین تماشا کردیم. نوشتم که اگه شد بیام و تکمیلش کنم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۱۶

اومدم دیدم از تیر ۹۴ بلاگ مشترک داریم.اگر بلاگفا خراب نمیشد وبلاگمون مید برای اسفند ۹۳ فکر کنم.حیف شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۵

سردرد کشنده دارم

وحید هنوز خوابه

خواب دیدم وحید اومده دنبال وحید من که برند خونه سیلو

دلشون وا شه

وحید تو اتاق خواب ازم خواسته که نیام چون وحید اونجا یه کارهایی داره برای دل خودش

من خیلی ناراحت شدم ، اومدم بیرون اتاق دیدم یه عالمه زن و مرد ریختن تو خونه ما

بهناز داره کمد خالی میکنه

جمال گردن شکسته که گوشیمو شکوند داره سیب زمینی سرخ میکنه

صالحیان داره ظروف رو میگرده

رضا رفته دونه دونه کشوهای اتاق خواب رو میگرده

خخخخخخ توش کاندوم بود خودش خجالت کشید خخخ

تقریبا ۱۵ نفر دارند دل و روده ی خونه رو بیرون میریزن و من تنهایی از این اتاق به اون اتاق میدوم 

وحید هم با وحید سیگار روشن کردند و بیخیال 

فروغ هم بود اتفاقا

سعیده هم با دامن گلدار

وحید هم دامن سارک منو بدون شورت پوشید و من همش نگران بودم کسی چیزی نبینه

جهنم مجسم

الان پا شدم چایی گذاشتم بروم سروقت همت ببینم چرا اینهمه منو اذیت کرد؟ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۲

شانس آوردم و کار امروز تعطیل شد. خونه موندم و به کارای خونه رسیدم و مهم تر از همه پیش متین بودم. از ساعت 13:30 تا همین دقایقی پیش مشغول کار خونه بودم که انگار هیچ وقت تمومی نداره. از اون روزی که به متین گفتم هند ارزش تابستون رفتن رو نداره و چند روز بعدش پیشنهاد دادم بریم صربستان، تو فضای صربستان سیر میکنه. انشاالله مشکلی پیش نیاد و بتونیم بریم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۰۲

آراد داره خیلی سریع بزرگ میشه. شیطون و پرجنب و جوش ولی بدون بهانه گیری و نق زدن. امشب شام مهمون ما بودند. سوسیس گرفتم و آرمین بندری زد و مثل همیشه عالی. 

با اینکه امروز پنجشنبه بود رفتم سر کار. روز خیلی خوبی بود و مستقلا کار رو به همراه نیروهای جدید پیش بردیم. حالا فردا هم باید بریم سر کار. ولی با دفعات قبل فرق داره. زن دایی و پسردایی ها و بچه هاشون اومدن برای عید دیدنی خونمون.

متین داره نوا گوش میده. تار قمصری و صدای همایون شجریان.

خوابم میاد به شدت عشق مجنون به لیلی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۳

همین امشب یهویی تونستم استخون بندی اصلی چهارمضراب ناز اثر رضا قاسمی رو روی سه تار پیدا کنم. شاید بعد از قطعه راز و نیاز حسین علیزاده دومین قطعه ای بود که دلم میخواست یادش بگیرم که اینم شد. حالا باید برم با امین بیشتر کار کنم تا تکمیلش کنم.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۰۳

امروز 15 فروردین 1397. امروز روز تولد دایی مَدادی عزیز من که اگه الان زنده بود، 57 ساله بود. مردی که توی 29 سالگی از این دنیا رفت. آدمی که برخلاف سن کمش، خاطره هایی برای من و بقیه خواهر زاده هاش و برادر زاده هاش به جا گذاشته که یه پدربزرگ یا مادربزرگ به جا نذاشتند. خیلی خیلی به یادش می افتم، وقت و بی وقت، مثل همین امروز که سر کار بودم و یادش افتادم و یهو یادم افتاد که امروز روز تولدشه. با اینکه پنج سال و یکی دو ماهم بود که رفت و فقط دو تا تصویر ازش به یادم مونده، ولی یادش همیشه و همیشه برام واضح و زنده اس. تصویر اول توی خونه بابابزرگ و بالای پله ها که داشت دستاش رو با حوله خشک میکرد و دومین تصویر روی پله های خونه خودمون که اومده بود و برای من اسباب بازی آورده بود و داشت با مامانم که خواهرش میشد حرف میزد. همین دو تصویر.
هر وقت معین میخونه، ناخودآگاه دایی و یادش زنده میشه. خصوصا آهنگای قدیمیش، خصوصا مخور غم گذشته، خصوصا یکی را دوست می دارم، خصوصا مست (اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن، تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن ...) و .... برای همینه از معین خوشم میاد. تا میخونه محلات و خاطراتش یهویی بیدار میشه. حال عجیبیه. دلتنگشم. دایی جان خیلی میخوامت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۰

سیزده بدر که رفته بودیم سمت شهمیرزاد، یاد کلیپ مسعود بهنود بودم که برای دکتر رضا براهنی داده بود. به کلمه های برهان و براهین و هم خانواده اش فکر می کردم که به متین گفتم براهن (که از فامیل دکتر براهنی به یادم اومده بود) معنیش چیه. حرف به اونجا رسید که متین گفت باب های رباعی داریم. تا رسیدم خونه سرچ کردم و دیدم هم رباعی مجرد و هم رباعی مزید داریم. بعد 33 سال اولین بار بود اینو می فهمیدم. همیشه برام سوال بود که چرا بعضی کلمات عربی به باب های ثلاثی نمیرن. اینم شد جوابش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۰

دیشب پای تلویزیون مشغول تماشای پایتخت بودیم و داشتم کانتکتهای موبایلم رو مرتب می کردم که دیدم سه نفر فوت شدند. خاله متین، آقای کاظمی و عمو یوسف. متین هم کنارم دراز کشیده بود و داشت به صفحه موبایلم نگاه میکرد. تا اسم عمو رو دیدم، یهو خشک شدم، بعد متوجه شدم متین هم متوجه شد. بهش گفتم دیدی چی شد و او هم سر تکون داد. بعد به اسم خاله متین رسیدم و بعد آقای کاظمی.
روحشون شاد. ما هم یه روزی میریم... به یاد این شعر مولانا:

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۲

سری دوم مهمون ها هم رفتند. اما یه نکته جدید: عدم داشتن استغنای فردی درد بسیار بسیار جانکاهیه. بزرگترین بدیش متوجه خود فرد و کمترینش، انرژی منفی به دیگرانه. تازه میفهمم بعضی ها چرا بعضی کارها رو انجام میدن. خدایا شفا، خدایا شفا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۸

دیروز مهمون ها رفتند. مثل همه کارهای دیگشون، یهویی تصمیم گرفتند و رفتند. بعد حدود یه هفته من و متین تنها شدیم. اول استراحتی کردیم و بعد از شروع کردیم به تمیز کردن کامل خونه، شستن لباس ها و ملحفه ها و .... تا آخر شب درگیر بودیم. بعد هم شام رو گرم کردیم و نشستیم و با سیر رشت و دوغ زدیم به بدن. خوابمون میومد اساسی ولی تا دیر وقت بیدار بودیم و مقاومت می کردیم. متین زودتر از من خوابید. منم نشستم و به مطالعه خودم مشغول شدم. حدود ساعت 4:30 صبح بود که دیگه رفتم و خوابیدم.
ساعت 13 امروز از خواب بیدار شدیم. ای کاش همیشه همین جوری باشه. آدم راحت بخوابه و اختیارش دست خودش باشه. صبحونه ای زدیم و مشغول کار شدیم. بابای من زنگ زده که فلان کسک پایینه اگه خواستید ناهار هم بیایید پایین. آخه مرد گنه من چی بهت بگم؟ اصلا شاید دلم نخواسته باشه من بیام پایین. زندگی توی یه خونه با پدر و مادر این داستان ها رو هم داره. حالم رو بد گرفته. تازه بدتر اینه که تا بهش بگی کارت اشتباهه، عین این بچه های لوس و ننر قهر میکنه و گردنشو کج میکنه که چرا با من اینجوری صحبت کردید. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۴۱

اولین روز سال جدید هم سپری شد. ناهار رو با سیر رشت خوردیم. متین اناربیج درست کرده بود. شام هم رفتیم کباب بناب و مهمون کبیر بودیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۲