خزعبلات

روزمره های یک زندگی دو نفره

خزعبلات

روزمره های یک زندگی دو نفره

خزعبلات
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۴ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

در مسیر برگشت از شاهرود هستم. الان دامغان رو پشت سر گذاشتیم. صبح حدود ساعت ۶.۳۰ از خواب بیدار شدم. عجیب خوابم می اومد، ولی مجبور بودم بیام سمنان و روز عید فطر رو برم ماموریت. راس ساعت ۷ به محل کار رسیدم. راننده چند دقیقه ای دیر اومد. خلاصه حرکت کردیم سمت شاهرود. کمی توی مسیر خوابیدم. رسیدیم سر ترانس معیوب و بازدید داخلی ترانس بود. همه جا رو بالا پایین کردند، اما چیزی پیدا نشد. خلاصه با هماهنگی ها، ترانس رو با ازت با فشار مثبت نسبت به محیط پر کردند و رفتیم برای بعد از تعطیلات که متخصصان بالاتر هم بیان و این ترانس مفلوک رو ببینند. ناهار رو هم توی پست خوردیم. چلو وزیری بود. صورتجلسه اقدامات انجام شده رو امضا کردیم و به سمت سمنان حرکت کردیم.

دیروز یعنی ۱۰ فروردین، اولین روزی بود که ماموریت نبودم و توی اتاق کارم بودم. کارهای بررسی کسورات نهایی قرارداد قبل رو انجام دادم. گزارش ماهیانه رو هم ارسال کردم و اومدم خونه. شب، صاحب خونه ما و خونواده برای عید دیدنی به منزل ما اومدند و بعد از اونها هم علی و سعیده به منزل ما اومدند. 

پ.ن:

امیر در شب عید فطر دقیقا چهار سال پیش از این دنیا رفت. توی گردنه آهوان و دقیقا همون جایی که راسته‌ی چراغ های روشنایی جاده وجود داره، جایی که همیشه وقتی به اونجا می رسیدیم، دو نفره سیگار می کشیدیم، قطعه "جامه دران" از "نی نوا"ی حسین علیزاده رو به یادش گوش کردم. چقدر دلم براش تنگ شده. بارها شده ناخودآگاه شماره اش رو گرفتم تا باهاش حرف بزنم و یهو یادم اومده که دیگه نیست. جات خیلی خالیه امیر عزیز.

  • . خزعبلات .

تهران هستم، داروخانه هلال احمر، تقاطع طالقانی و قرنی. و محشر واقعی اینجاست. اومدم تا داروهای دوره هفتم شیمی درمانی مادر رو بگیرم. متین هم همراه من اومده و توی ماشین هست تا داروها رو بگیریم و ببریم منزل پدر سعیده در تهران تا شنبه هفته بعد دوره هفتم رو شروع کنیم. واقعا دوران سختیه. درگیری های تموم نشدنی محل کار، اوضاع متعفن مملکت، بیماری مادر و مشکلات زندگی شخصی. 

صبح ساعت ۴.۴۰ از خواب بیدار شدیم و ساعت ۵ صبح به سمت تهران حرکت کردیم. کارهای شخصیم رو انجام دادم و به سمت تهران حرکت کردیم. مسیر خیلی خلوت بود و مستقیم اومدیم داروخونه هلال احمر. پیش فاکتور رو گرفتم. بعد رفتم جنب سفارت افغانستان و تاییدیه پزشک معتمد بیمه تکمیلی رو گرفتم. الان هم توی صف نشستم تا صدام کنند و داروها رو بگیرم و ببرم منزل پدر سعیده و دوباره برگردیم سمنان. یعنی اگه یک ساعت دیرتر می رسیدم به داروخونه، احتمالا امروز کارم تموم نمی شد، از بس که در فاصله رفت و برگشت به ساختمون بیمه دی، اینجا شلوغ شده. واقعا این همه نکبت زندگی رو درک نمی کنم.

دیروز یعنی ۸ فروردین، افطار رو پیش بابا و مامان بودیم و شب هم بعد مدتها رفتیم منزل وحید و مهتاب و بعد از مدتها در منزل سمنان خودمون خوابیدیم و صبح به طرف تهران حرکت کردیم.

  • . خزعبلات .

دیروز قرار بود بریم گرمسار برای ماموریت. دقیقه ۹۰ برنامه عوض شد و رفتیم شاهرود. همون ترانسی که آخر سالی تقش در اومده بود. سر خر آخر سالی افتاد به اول سال و تا زمان پیدا شدن عیب و رفع اون، درگیرش هستیم. دیروز فقط به تخلیه روغن گذشت و چون زمان بر بود، برگشتیم سمنان. 

امروز صبح ساعت ۶.۱۵ بیدار شدم و اومدم سر کار. راننده هم ساعت ۱۰ اومد و به اتفاق پسرخاله ام که همکارم هست، به طرف شاهرود حرکت کردیم. توی مسیر آخرین قسمت پادکست "تاریخ جهانگشای جوینی" استاد مهدی سیدی رو تموم کردم. توی همین زمان های پرت رفت و آمد روزانه و تهران رفتن های با مادر، کلی کتاب رو همراه استاد سیدی خوندم. تاریخ بیهقی، چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی، سیاست نامه و تاریخ جهانگشای جوینی رو توی همین زمان های حدود یک سال و نیم اخیر تموم کردم. به شدت منتظر شروع خوانش سفرنامه ناصرخسرو با روایت جالب و گیرای استاد سیدی هستم.

پ.ن:

دیروز بعد از اومدن از ماموریت، سری به بابا و مامان زدم. بابا واقعا توی یه سیاره و یه فضای عجیب زندگی می کنه. کلی باهاش حرف زدم، ولی انگار این بشر با مردن قابل درست شدنه و هیچ امیدی به بهبودش نیست. تازه این موجودی که الان هست با موجود سی سال پیش غیر قابل مقایسه است. فکر کن اون موقع چی بود.

خوب شد سفر سنگده کنسل شد، وگرنه باز متین مجبور بود تنهایی و بدون من به اون سفر بره. این هم اندر معایب کار و پیشه‌ی من. 

این پست هم از روی ترانس افلیج نوشته شد.

  • . خزعبلات .

سال ۱۴۰۴ هم شروع شد. جمعه ۳۰ اسفند، حدود ساعت ۱۱ صبح اومدیم سمنان و در منزل پدر و مادرم بودیم و ساعت ۱۲.۳۱ ظهر، سال تحویل شد. بلافاصله بعد از سال تحویل، بابا به منزل دایی بزرگم رفت تا رسم همیشگی رو به جا بیاره و اولین نفری باشه که خونه اونها پا میذاره. بعد اومدیم طبقه بالا و یه سری خرت و پرت رو از خونه جمع کردیم و بار ماشین کردیم که ببریم مدرسه متین و بدیم به این و اون. افطار رو هم اونجا بودیم. بازی فوتبال ایران و امارات رو نگاه می کردیم که فرید و مائده برای بردن آش به منزل بابا و مامان اومدند و اولین مهمون های نوروزی اونها بودند.

روزهای بعد به استراحت و دیدار فرید و مائده و تماشای مستند و ... گذشت. 

روز اول فروردین سری به مدرسه متین زدیم و وسایل داخل ماشین رو خالی کردیم. بعد در هوای عالی شهمیرزاد که نم بارونی هم میزد، چشممون به سبزی های مازندران افتاد که اتفاقا توی گیلان هم موجود هستند، مثل واران بو، چوچاق، گیجا واش و ....متین رسما به رقص و سماع در اومده بود. اما هنوز داستان ادامه داشت. در ادامه توی یه مغازه دیگه، چشممون به سیر تازه افتاد. از اون روز، کلا مشغول خوردن سیر تازه هستیم.

روز دوم فروردین به همراه متین و فرید و مائده به اطراف شهمیرزاد رفتیم. هوا سرد بود و باد هم می وزید. به طرف روستای رضا آباد حرکت کردیم و بین راه به بنایی قدیمی که شبیه قلعه بود رسیدیم. فعلا در حال جستجو هستم که این بنا، سابقه اش به چه دوره ای میرسه. آبگیری اونجا بود و چند تا درخت در اطرافش. عکس های قشنگی گرفتم که اگه شد اینجا میذارم. اون شب بعد از افطار به منزل فرید و مائده در شهمیرزاد رفتیم و شام در معیت اونها بودیم.

روز سوم نوروز، آخرین قسمت "خونه مادربزرگه" رو تماشا کردیم و پرونده اش رو بستیم. چقدر شخصیت ها، فضا و دکور، دست اندر کاران و خلاصه تمامی عوامل عالی بودند. نکته جالب صدای بسیار گیرای "آقای حلزون" یا به قول نوک سیاه، "آقای زون" بود که "مسعود کرامتی" صدا پیشه اش بود. با یاد خانم "آزاده پورمختار"، صدا پیشه نوک سیاه که در سفر صربستان، هم سفر ایشون و همسرشون آقای هرمز هدایت بودیم.

اون شب فرید و مائده بلافاصله بعد از افطار به منزل ما اومدند و شام رو با هم بودیم.

روز چهارم فروردین به اتفاق متین رفتیم به سمت روستای "ده صوفیان". برف خوبی باریده بود و می بارید. بعد متین گفت سری به باغچه کوچیکمون بزنیم. به سمت سنگسر حرکت کردیم. هوا آفتابی بود. دو تا نهال انار از همسایه مون خریدیم و کاشتیم. ناگهان ابرهای سیاه اومدند و در آنی، شروع به باریدن دونه های بزرگ برف کرد. حد وسط برف و تگرگ بود. تمام دشت در عرض چند دقیقه سفید پوش شد. دیشب سریال پایتخت ۷ هم شروع شد و به همراه متین تماشا کردیم.

الان هم در مسیر ماموریت به گرمسار هستم. ساعت ۶ صبح بیدار شدم و الان آرادان هستیم. سال جدید رسما شروع شد. فروردین شلوغی دارم. خصوصا که دوره هفتم شیمی درمانی مادر رو هم داریم. هفته بعد برای خرید دارو به تهران برم و هفته بعد تر هم دوره هفتم شیمی درمانی رو در پیش داریم.

قرار بود به همراه فرید و مائده و مهندس و خانم مهندس، آخر هفته رو بریم سنگده که خانم مهندس بینار شد و قضیه کنسل شد. 

مثل همیشه‌ی زندگی، امیدوارم امسال بهتر از سال و سالهای قبل باشه. تا الان که چنین نبوده. 

  • . خزعبلات .