خزعبلات

روزمره های یک زندگی دو نفره

خزعبلات

روزمره های یک زندگی دو نفره

خزعبلات
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

نوروز ۱۴۰۴

سه شنبه, ۶ فروردين ۱۴۰۴، ۰۸:۱۶ ق.ظ

سال ۱۴۰۴ هم شروع شد. جمعه ۳۰ اسفند، حدود ساعت ۱۱ صبح اومدیم سمنان و در منزل پدر و مادرم بودیم و ساعت ۱۲.۳۱ ظهر، سال تحویل شد. بلافاصله بعد از سال تحویل، بابا به منزل دایی بزرگم رفت تا رسم همیشگی رو به جا بیاره و اولین نفری باشه که خونه اونها پا میذاره. بعد اومدیم طبقه بالا و یه سری خرت و پرت رو از خونه جمع کردیم و بار ماشین کردیم که ببریم مدرسه متین و بدیم به این و اون. افطار رو هم اونجا بودیم. بازی فوتبال ایران و امارات رو نگاه می کردیم که فرید و مائده برای بردن آش به منزل بابا و مامان اومدند و اولین مهمون های نوروزی اونها بودند.

روزهای بعد به استراحت و دیدار فرید و مائده و تماشای مستند و ... گذشت. 

روز اول فروردین سری به مدرسه متین زدیم و وسایل داخل ماشین رو خالی کردیم. بعد در هوای عالی شهمیرزاد که نم بارونی هم میزد، چشممون به سبزی های مازندران افتاد که اتفاقا توی گیلان هم موجود هستند، مثل واران بو، چوچاق، گیجا واش و ....متین رسما به رقص و سماع در اومده بود. اما هنوز داستان ادامه داشت. در ادامه توی یه مغازه دیگه، چشممون به سیر تازه افتاد. از اون روز، کلا مشغول خوردن سیر تازه هستیم.

روز دوم فروردین به همراه متین و فرید و مائده به اطراف شهمیرزاد رفتیم. هوا سرد بود و باد هم می وزید. به طرف روستای رضا آباد حرکت کردیم و بین راه به بنایی قدیمی که شبیه قلعه بود رسیدیم. فعلا در حال جستجو هستم که این بنا، سابقه اش به چه دوره ای میرسه. آبگیری اونجا بود و چند تا درخت در اطرافش. عکس های قشنگی گرفتم که اگه شد اینجا میذارم. اون شب بعد از افطار به منزل فرید و مائده در شهمیرزاد رفتیم و شام در معیت اونها بودیم.

روز سوم نوروز، آخرین قسمت "خونه مادربزرگه" رو تماشا کردیم و پرونده اش رو بستیم. چقدر شخصیت ها، فضا و دکور، دست اندر کاران و خلاصه تمامی عوامل عالی بودند. نکته جالب صدای بسیار گیرای "آقای حلزون" یا به قول نوک سیاه، "آقای زون" بود که "مسعود کرامتی" صدا پیشه اش بود. با یاد خانم "آزاده پورمختار"، صدا پیشه نوک سیاه که در سفر صربستان، هم سفر ایشون و همسرشون آقای هرمز هدایت بودیم.

اون شب فرید و مائده بلافاصله بعد از افطار به منزل ما اومدند و شام رو با هم بودیم.

روز چهارم فروردین به اتفاق متین رفتیم به سمت روستای "ده صوفیان". برف خوبی باریده بود و می بارید. بعد متین گفت سری به باغچه کوچیکمون بزنیم. به سمت سنگسر حرکت کردیم. هوا آفتابی بود. دو تا نهال انار از همسایه مون خریدیم و کاشتیم. ناگهان ابرهای سیاه اومدند و در آنی، شروع به باریدن دونه های بزرگ برف کرد. حد وسط برف و تگرگ بود. تمام دشت در عرض چند دقیقه سفید پوش شد. دیشب سریال پایتخت ۷ هم شروع شد و به همراه متین تماشا کردیم.

الان هم در مسیر ماموریت به گرمسار هستم. ساعت ۶ صبح بیدار شدم و الان آرادان هستیم. سال جدید رسما شروع شد. فروردین شلوغی دارم. خصوصا که دوره هفتم شیمی درمانی مادر رو هم داریم. هفته بعد برای خرید دارو به تهران برم و هفته بعد تر هم دوره هفتم شیمی درمانی رو در پیش داریم.

قرار بود به همراه فرید و مائده و مهندس و خانم مهندس، آخر هفته رو بریم سنگده که خانم مهندس بینار شد و قضیه کنسل شد. 

مثل همیشه‌ی زندگی، امیدوارم امسال بهتر از سال و سالهای قبل باشه. تا الان که چنین نبوده. 

  • . خزعبلات .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی