خزعبلات

آخرین نظرات

جشن تولد کودکان سرطانی و دندون درد لعنتی

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

صبح خوابم میومد. خیلی دلم میخواد اون چند دقیقه رو توصیف کنم و کتابها در موردش بنویسم. اول از خواب بیدار میشم و می فهمم که باید برم سر کار. بعد اینو مقایسه میکنم با حال خودم. می بینم خسته ام و اینجاست که جالب میشه. بعد حدود 25 ثانیه فکر میکنم برم یا نرم. ولی اگه بدونید توی این 25 ثانیه چه حجمی از اطلاعات توی مغزم پردازش میشه. اگه خروجی پردازش و کلنجار 25 ثانیه ای به اینجا برسه که حسش نیست و نباید برم سر کار، در دو پیامک به مسئول و مهرداد میگم که دیر میام. بعدش میرم به خواب ولی خوابی پراسترس که هر لحظه اش منتظر اینی که یکی زنگ بزنه مثل همین امروز که مسئول زنگ زد که مدیر کار داره و بیا. سریع حاضر شدم و رفتم سر کار. تا رسیدم کار شروع شد. روز خوب و شلوغ دیگه ای پشت سر گذاشته شد و کلی چیز دیگه دستگیرم شد. من واقعا خوشبختم و خوش شانس که دقیقا توی این سمت مشغول کارم. بی شک یکی از بزرگترین فرصتهای زندگیه که آرزوی کسیه که به علم علاقه داشته باشه.

القصه... کار تموم شد ولی فردا روز وحشتناک شلوغی رو دارم. تا رسیدم خونه ناهار رو با متین زدیم و بعد سریع لباس پوشیدیم برای مراسم جشن تولد کودکان سرطانی که متین بواسطه ی یکی از شاگرداش دعوت شده بود. جشن تولد 10 تا کودک سرطانی که البته قرار بود 12 تا باشن و دو تاشون تا رسیدن به مراسم فوت شدند.

بعد هم رفتیم دندونپزشکی و عکس OPG و خرید دارو و اومدن به خونه و دیدن بابا و مامان و الان اومدیم بالا. احتمالا درگیر کارهای فردا بشم. از الان خوشحالم هفته بعد سفر در پیش داریم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی