خزعبلات

آخرین نظرات

۵۰ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز سالگرد خواستگاری و آشنا شدن خونواده هامونه.خیلی دلم میخواد عکسی که یواشکی ازش گرفتم رو بذارم.حیف .نمیشه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۵

خب

ساده بگم

وجود داره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۰۱:۵۰

دوست دارم بدونم همه جا انقدر فیلترینگ هست؟ چیزی که فکر نمی کردم فیلتر باشه، فیلتر بود. همه چی داره تو ذهنم میشکنه. نهایت تنفرم از جماعت حیوون نمایی که این کارها رو میکنن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۴

دکتر کیوان زاهدی از آندسته آدمهایی بود که فقط پول ساعت و انگشتر و پیپش پنج میلیون میشد

از آنهایی که یک جای عجیب غریب کار میکرد

از آنهایی که نقش مهمی در روابط خارجی داشت

کارگاههایش در دانشگاهای معتبر آمریکا و اروپا بود

رفیق نزدیک ون ولین و رقیه حسن و هالیدی

به من بارها گفته بود از اتاقم برو بیرون این که تو نوشتی پایان نامه نیست این داستان کودکان است

همین بلارا سرم آورد تا من فقط ازف پایان نامه ام پنج تا مقاله چاپ کردم

بعد به طرز بدی در تنهایی تمام کرد

امروز کم کم دارد باورم میشود درسم تمام شده و باید بروم سراغ تز

تنها حسرتم نبود اوست

اگر بود باز برایش داستان کودک

باز گریه

باز توبیخ

باز اخراج از اتاقش

من باز التماس

باز جان میکندم

باز جان میکندم

تا دوباره از دکتر زاهدی نمره کامل بگیرم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۲:۱۵

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

این شعر،با من ،چه کرد، خدا میدونه.

مهیمن خداست.

علم آگاهیه.

دیار حبیب ،دیار حبیب الله است.

کوی میکده مدینه است.

الخ

درد دارم

خدا میدونه هیچوقت نه سرد میشه نه عادی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۱

به شکل احمقانه ای داره خوش میگذره

تا ساعت ۳ نمیذارم برند

خوبه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۵

تو بازدید کننده هام یکی هست با ویندوز ۹۸ میاد

این پدیده واسم مثل سفر به یه جای دوردسته که مجبوری با برگ انجیر ستر عورت کنی.

از همینجا یه سلامی بکنیم خدمتشون

افتخار میدی میای

ممنون

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۶

دوروز گذشته مهمون خونه مریم و مازیار بودم

از در و دیوار حرف زدیم و شب دو تا فیلم ترسناک دیدیم

بیف استراگانف درست کردیم البته بیفش اصلا بیف نبود و بیشتر چیکن استراگانف بود

تا مثل همه خلوت زنونه ها حرف من و مریم به بارداری و پیشگیری و اقدام و .. رسید

و اینکه عقب انداخته

و اینکه خواب دیده کسی گفته اسم پسرشو بذاره آبان

و ....

و صبح که میرفتم دانشگاه بی بی چک و آزمایش 

و بعد امتحانم فهمیدم که مثبت بوده و من تمام مدت دیروز داشتم با یه زن حامله که بچه اش سه هفته ایه حرف میزدم

آبان مرداد به دنیا میاد و دل باباشو شاد میکنه

من حاملگی رو خیلی دوست دارم و از اونجا که بهترین چیزای زندگیم مال وحیده،وحید حامله است.

همه شلواراش تنگ شدن

بلوزاش بد قواره

این اواخر  کم کم داره واسه شیردهی هم آماده میشه

من مطمئنم مامان خوبی میشه

فقط حیف نی نی که مجبوره سینه پشمالوشو تحمل کنه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۰

بعد ۲ روز اومدم خونه دیدم بچه ها دونه ندارند و یکیشون از گشنگی بیهوش شده.از شدت ناراحتی نمیدونستم چیکار کنم.آب قند دادم.یه کم گذشت جون گرفت و دونه خورد.

از وحید متنفر میشدم اگه میمرد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۶:۰۴

پکیج در کسری از ثانیه درست شد.

هر وقت _error f7 _ داد سمت چپ زیر دستگاه پیچ هوا گیریشو باز کنید تا درجه ی روش به یک و نیم برسه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۹

با وجود اینکه از گوشه و کنار صدای مخالفان بلند شده ولی لااقل طرح اقتصاد مقاومتی نافرم داره جواب میده تو خونه ما.

لباس که کلا نمیخریم

غذا به یک وعده در روز تقلیل رفته

دیده شده دوستان غذا میخرند و به بهونه ی دورهمی میذارند که ما گشنگان سیر شیم

خرید کلیه شوینده هام به بعد از آذر موکول شده

شیشه انداختن میزها رفت تا بعد از سفر

و بسیاری و بسیاری دیگر

حالا خیر سرمون میخوایم بریم یه خراب شده ای که 

یهووووووو

امروز پکیج ترکید

حالا پول این همه صرفه جویی رو باید بریزیم تو حلقش

.

.


.

.

اووو مای گاد

تازه یادم اومد که پکیج از ملزومات حیاتی نیست.میشه از حموم پایین هم استفاده کرد و یا لباس گرم پوشید.

یحتمل سرویس پکیج هم رفت تا ماه دیگه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۱

امروزتازه فهمیدم ارباب وبرده و ماده سگ چیه

لاحول ولا قوت الا بالله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۰۲:۲۹

to be or not to be مال اون ایام بود 

canon D600 or canon D700 

thats the matter now!!!!!!!

دوربین داراش جواب بدن



قاعدتا هر انسانی میتونه تصور کنه که خیلی شاخه.ولی من با جمله ی آخر شورشو درآوردم.آخه بلاگی که کلا ۵ تا خواننده داره، من و وحید و ص و خاتون و احتمالا اونی که از استونی میاد ( هنوز دلم میخواد به خودم دروغ بگم که طرف واقعا تو استونیه و داره چندتا اکران جدید از کارگردان مورد علاقمو میبینه) دیگه دوربین داراش جواب بدن چیه توش؟

یحتمل خودم یه کامنت مقایسه ای مشت واسه دوگزینه میذارم

بعد یه پست تشکر و آخرش اعلام میکنم حتما اونی که صدتا بیشتره بهترع.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۰۲:۰۰

خب فی النفسه چیز احمقانه ایست

همه چیزهایی که یک بار پاس کردی را دوباره میروی امتحان میدهی

نه یک بار

بلکه دوبار

اونهم یکی کتبی و یکی شفاهی

اون هم هربار ۶ ساعت 

خیلی میترسم

یک جورایی از دهشت قفلی زده ام به قول دوستان

ده دقیقه دیگر ساعت ۴ میشود

سگ ها هم خوابیده اند من باید واج بخوانم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۰۳:۵۱

همیشه واسم یه نابغه بوده

بعد اتفاقات امروز پاریس یاد فیلم ادیسه افتادم

وقتی انسان ماشینی میسازه واسه سفر به فضا

و ماشین بعد مدتی کنترل همه چیو به دست میگیره در حالیکه کمترین شعور لازم رو برای درک اوضاع نداره

همیشه واسم نابغه میمونه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۲

بنام خدا

اول صبحی حالمان از دیدن اون دختره که دوست پسر اولش اونو کشته و آلت دوست پسر دومش رو بریده گذاشته رو شکمش بهم خورد.

وحید نذاشت پاشم صبحانه درست کنم و حدود ۷ خونه رو ترک کرد.

تا ۱۰ خواب بودم و بعد رفتم دستشویی و صورتمو نشستم.

من هیچ صبحی صورتمو نمیشورم.اصلا یادم نمیاد صبح صورت شسته باشم.

بعد اومدم مثل همیشه گرام های عزیز رو چک کردم و اگه لازم بود پاسخ دلادم.چک میل کردم.بعد چند تا اس ام اس دادم.بعد جای خالی وحیدو نگاه کردم و مادر اونی که مردها رو مجبور کرداول صبح برن سر کارو دشنام دادم.بعد داشتم فکر میکردم که چی بخورم یادم اومد ساندویچ دیشب هست و خیلی خوشحال شدم.

از همه اینا گذشته

با اون همه خرفی که با بچه ها زدم و با متنی که امین رو تخته واسمون نوشت و پشت بندش حرفایی که وحید گفت و ابراز نگرانی کرد همیشه معتقد بوده ام که توبه گرگ مرگه.

من همچنان دل تنگم و منتظرم وحید بیاد خونه باهاش دعوا کنم.هم چنان دندون پزشکی نمیرم و تی وی روشن نمیکنم.

خاک بر سرم با اخلاق گهیم

کی میخوام آدم شم

راسته میگن مدرک شعور نمیاره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۵

جدل یک ماهه من و همسرجان ختم به خیر شد

با وساطت و قضاوت سه تفنگدار

(البته یکیشون که همش طاقبازه و دخترا ولش نمیکنن

اون یکی هم دمره و با اون دستگاه گرون قیمتش جک و جونور میکشه

اون یکی دیگه هم سازش و بذاره زمین بد نمیشه)

میگفتم بلاخره فهمیدم که

من زیادی عاشق شدم و حدفاصل ۴۰ دقیقه ای خونه تا محل کار وحید زمین تا ماه تخمین زده شده و ساعات کاریش حدود سه هزار سال نوریه و عملا من دیوونه میشم تا برگرده خونه

حالا به هر صورت اونچه که منو عذاب شب اول قبر میده رفتار و اخلاق وحید نیست بلکه انتظار مشنگانه منه که وحید سر کار نره یا سر کار کوتاه بره.

اون دو ماهی که وحید کار نداشت و همش خونه بود اوج خوشبختیم بود.

القصه

اجماع بر این شد که دلبر جانم کما فی السابق بره سر کار و من کما فی السابق دلتنگی سگی بیاد سراغم و هر وقت دلتنگیم عود کرد دوباره دعوا کنم و برای هیژده گریه کنم و اونا بهم بگن که وحید واسه سیر کردن شکم من میره سر کار و من با وحید آشتی کنم و بعد دوباره وحیدم بره سرکار و من گریه کنم و بچه ها دلداریم بدن و دوباره وحیدو ببوسم و بره سر کار و من از دوریش بمیرم و دعوا کنم و بچه ها بهم روحیه بدن و من باز وحیدو بفرستم سرکار و ....

همینجوری احمقانه زندگی کنم تا یه روز از دوریش بمیرم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۲:۳۴

در حال نگارش سطور پست پیشین بودم که غلتی زد و تقریبا نصف بدنش افتاد روی پشتم.

نرمالش این است که یا عاشقانه زیر بدن همسرت آرام بگیری یا بیصدا جا ب جا شوی تا بیدار نشود یا آرام او را جا به جا کنی


ولی راه دیگری هست


بدون اینکه ذره به خودت زحمت بدهی با تیزی آرنج به پهلوی لختش سقلمه بزنی بعد با صدای صفیری بگویی برو رو بالش خودت و لحنت عین جلادها باشد


الزاما هر دو نفری که ازدواج میکنند مِلو عاشق نمیمانند

میشود خیلی خشن عاشق بود

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۰۳:۲۷

من که کلا شبیه ابلهان هستم به کنار.آخرین بار که داشتم از این فوت فوتکهای حباب ساز را روی هیژده و اون دستگاه انیمیشن سازی خیلی گرانش تست میکردم بهم گفت تو کی میخواهی بزرگ شی.یه چیز تو مایه های یابو آدم باش بود لحنش.من اولش ناراحت شدم ولی به این فکر کردم که خودش بو گندو است و حمام نمیرود یر به یر شدیم و فیصله.

وحید ولی خیلی گرگ بالان دیده و مثلا مردی است.به ندرت شوخی میکند و شوخی هایش معمولا در حد تمسخر افراد غایب است احتمالا ک ...ش را ندارد تو چشم طرف نگاه کند و مثلا بگوید هی با توام ....فلان

اون وقتها که آدم دوست میشود و عروسی نیست هر دو طرف به شکل تهوع آوری عالی هستند.جفتمان برای ریگستان میمردیم و قرار بود اولین سفرمان ازبکستان یاتاجیکستان یا حوالی همان خراسان قدیم باشد

آدم که عروسی میکند یهو آن روی سگی اش می آید بالا.مثلا منی که همیشه افتخار میکردم وحید در جمع ساکت و پرجذبه هر نیم ساعت یک بار بله میگوید الان هر شب تا ساعت دو سه علی رغم داشتن آزمون جامع گریه میکنم و میگویم تو از سرکار میای خونه میخوابی و بعد لپ تاپ و بعد دوباره خواب.لالی مگه.با من حرف بزن.شوخی کن.شر و ور بگو.سراج و تمام فامیلهایش را دفن کردم.تو را چه به خاطرات عنکبوت بسته ی سیحون.جان مادرت از این شهروند درجه سه های معمولی باش.

از این جا به بعد را از طرف وحید مینویسم.

این دختره قبلا ها اصرار داشت که فاخر و فرهیخته وار با هم بحث کنیم،الان کار به جایی رسیده که بدمست گفته از شوخی هایش کبود میشویم و لنگ بندازیم جلویش و این دختر بی ادب نبود و فحش نمیداد .آها شاید خودش را فرهیخته جا زد تا در این زمانه بی شوهری مهندس تور کرده باشد.

بعدش هم این زنها چرا همش وق میزنند؟ من خست ه بیایم خونه بشینم چی بگم آخه؟ چهار تا ترانس تعریف کردن داره؟

بعدشم من از تمام وجود بهش محبت میکنم،دیگه خوشی زد زیر دلش.غربتی شده بهانه میگیرد و الخ

این داستان تقریبا یک ماه ماست

من در این یک ماه از وحید بیزارم 

وحید در این یک ماه محل سگ به من نمیدهد

این را میشود از قلم و شیوه ی نگارش پستهامان فهمید.او خیلی هنری و مثلا خیرسرش دغدغه فرهنگی دار مینویسد و من هم تا حدودی کرگدن گونه و فلان


شکر ایزد بیحسابیم چون موشک ج موشک


مثلا شبها خیلی حال میدهد که پشت کنم و بلند بگم شب بیخیر و او هم مثل همیشه یه وری شود و پتو بکشد سرش و بعضا جواب ندهد.علی رغم دعوای جانگدازی که منجر به فرار من از ماشین شد ،شرایط اصلا عوض نشده و من خریت کردم در آن شب سرد الکی مثلا قهر کردم و بعد مثل خرفتها به خانه برگشتم و بدتر از هم قهوه درست کردم،یعنی الکی مثلا خوبم.این دفعه تصمیم دارم از خانه فرار کنم ولی موانع زیادی از جمله مارشال و نداشتن کلید درب اصلی باعث میشود کلا صرفه نظر کنم.تازه گیریم مارشال نباشد و کلید هم داشت باشم ،دوباره مجبورم برگردم و چایی درست کنم و انگار نه انگار.

مگه از فرار بی ثمر آندفعه درس نگرفتم؟ گرفتم


سخن کوتاه

اگر دوست پسری دارید که خیلی باب دلتان است

اگر دوست دختری دارید که میخواهید جگرش را بخورید

اگر به ازدواج با او فکر میکنید

.

.

.

.

.

درست حدس زدید

شما یک احمقید

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۰۳:۰۲

بردمش سر معلم

رفت تهران

از معلم عین مادرمرده ها زار زدم تا الان که لش کرده ام وسط تخت

روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد





چون اگر نهان نکنی و متجلی بهش بدهی به مذاقش نمی آید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۶:۰۲

حالا اینکه یک نفر به رحمت خدا برود داغ دارد

ولی کارنامه اش را که میبینی تازه میفهمی اکسیژن خدا را الکی حرام نکرده

من دارم چه میکنم خدا میداند

باشد که رستگار شویم

این شوهر مرده پرست ما را هم خدا شفا دهد

جلوی چشمش داریم پیر میشویم،غم همسایه را دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۴:۴۰

نوشته میلاد عظیمی

دوستی تلفن کرد و خبر درگذشت خانم پوری سلطانی را داد. با اینکه منتظر این خبر بودم اما باز خبری نامنتظره بود؛ آخر نمی‌خواهی باور کنی که این انسان خوب که بر جهان می‌افزود، دیگر نیست، دیگر وجود ندارد؛ به خاک می‌رود و آن همه مهربانی و متانت و فروتنی در زیر خروارها خاک تیره و سرد نهفته خواهد شد.
پوری سلطانی از نجیب‌ترین و شریف‌ترین آدمیانی بود که من دیدم. یاد استادم ایرج افشار به خیر که بارها گفت: «پوری سلطانی زن باشخصیتی است» و از لحنی که آن پیر پختۀ روزگار، کلمۀ «باشخصیت» را بیان می‌کرد، می‌توانستی بفهمی که چه احترامی برای خانم سلطانی قائل بود.
و حقا که پوری سلطانی زن باشخصیتی بود؛ خاموش و هنرنمای. مهربانی و فروتنی و آرامش بود که از لبخند پر مهر و نگاه نوازشگر مادرانه‌اش می‌تراوید. با همۀ مهر آیینی‌اش زنی بود بشکوه و استوار؛ همان‌که بیهقی می‌گفت: سخت جگرآور... پوری همسر مرتضی کیوان بود؛ میراثدار زخم خوردۀ عشقی بود که در صبحی تلخ و تیره با شلیک چند گلوله به خون نشست. داغ و درد این عشق دیرینه یک عمر با پوری بود؛ یک عمر با پوری ماند... تا همین روزهای آخر که با سایه می‌نشست و یاران کهن از مرتضی کیوان می‌گفتند... خاطرات تکراری کهنه‌نشدنی را می‌گفتند و باز می‌گفتند و به درد می‌گریستند. داغ کیوان هرگز برای پوری کهنه نشد. یاد کیوان هرگز برای پوری کهنه نشد.
پنجاه سال، آه!
من بی تو زیستم
در خود گریستم.
پوری سلطانی بر آن شد که مرهم زخمی را که در عرصۀ ناجوانمرد سیاست خورد، در ساحت آرام و متین فرهنگ بجوید لاجرم کتابدار شد و کوشید کتاب‌خوانی و دانایی را رواج دهد. کارنامۀ ارزشمندی از تألیف و ترجمه هم دارد اما مادر کتابداری ایران، هرگز نخواست خدمات فرهنگی شایانش جلوه‌ای داشته باشد... پوری تا روز آخر، به خواست خود در سایۀ عزیز نام و یاد مرتضی کیوان ماند تا آنجا که حتی محفل بزرگداشت او در شبهای «بخارا» تبدیل شد به یادوارۀ مرتضی کیوان. با اینهمه دوستانش می‌گویند که به یاد نمی‌آورند که پوری هرگز به همسری مرتضی کیوان فخر فروخته باشد و ازین طریق جلوه‌گری کرده باشد؛
چنان پر شد فضای سینه از دوست که یاد خویش گم شد از ضمیرم
خبر درگذشت «پوری» را من به سایه دادم. پیرمردِ تنها، در کنج غربتِ غربیه‌اش نشسته بود و انتظار «روز مبادا» را می‌کشید. خبر را که شنید انگار پوزخند زد. چیزهایی با خود گفت. تسلی گونه‌ای؟... ناگهان چون مادر فرزند‌ مرده بلند بلند گریست... هق هق... هق هق... از آن هق هق‌هایی که شانه‌های پیرش را مثل گریۀ بید می‌لرزاند. هق هق‌هایی که بارها و بارها شاهدش بوده‌ام... در میان هق هق‌هایش اینقدر شنیدم که مویه‌وار و بریده بریده می‌گفت: پوری جان ... آخرین یادگار مرتضی کیوان... تنها شدم... تنهایِ تنها... وقتی بیمارستان بود، بهش التماس کردم و گفتم: پوری جان نمیر... گفت نمی‌میرم... هنوز مرتضی نیومده دنبالم... پوری جان ... تنهایِ تنها شدم... پوری جان... کیوان... پوری جان... کیوان... هق هق... هق هق...
پیرمردِ تنها می‌گفت: پوری هم مثل کیوان به سفر فلکی، به سفر خورشید رفته‌است...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۹

الان فهمیدم که پوری سلطانی هم رفت، بعد از 61 سال و 19 روز از مرگ همسری که فقط سه ماه باهاش زندگی کرد، بالاخره از این دنیا رفت. وقتی این خبر رو شنیدم، انگار خبر مرگ مادر خودم رو بهم داده باشن. برای مرگ مشکاتیان و لطفی خیلی متاثر شدم، ولی داغ این زن یه چیز دیگست. فقط امشب متنی رو که سایه برای پوری نوشته رو میذارم و بعدا میام مفصل در مورد این زن می نویسم. یاد شب سالگرد مرتضی کیوان بخیر، 27 مهر. من و متین و امیر و وحید. براشون کتاب مرتضی کیوان رو خوندم، اثر شاهرخ مسکوب. الان دیگه همه دور هم جمعن الا سایه. کیوان و پوری و کسرایی و محجوب و مسکوب. روح همشون شاد


پوری سلطانی رفت
و این رفتن را نمی توان به سادگی از کنارش گذشت.
پوری سلطانی تنها سه ماه با مرتضی کیوان زندگی مشترک داشت و انقدر این سه ماه عمق داشت که شصت و یک سال، شصت و یک سال، پای ان حرف و علاقه و شوق و دلدادگی بماند و کتاب را که مونس همسرش بود، جایگزین تمام نداشتن هایش کند. پوری سلطانی تنها یک اسم، تنها یک کتاب دار برجسته، تنها یک زن فرهیخته و ارزشمند، تنها یک همسر نیست. او نماد وفا است. مفهوم واقعی بودن، ماندن، ایستادن و دلبستگی است. کار ساده ای نیست، کسی که شصت و یک سال یعنی ٢٢٢٦٥ روز، نیست را دوست بداری و جهان را با جز او متصور نباشی. 
ان هم درست در زمانه ای که وفا، معنای خود را از دست داده است و دوست داشتن انقدر افول کرده است که مثل یک سند می توان ان را از فردی به فردی منتقل کرد بدون انکه ذره ای روزمرگی دچار خلل شود. 
کیوان ستاره بود
با نور زندگی کرد
با نور درگذشت. (ه. ا. سایه) 
___________
رونوشت برای مرتضی کیوان، که با تمام دهشتناکی مرگ در سی و سه سالگی و جوان مرگی درست سه ماه بعد از ازدواج، خوشبخت بود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۹

یکی برمیگردد میگوید تو ناپلئون من دزیره

آقا یهو مردم بلاخص شعرا سرپا به خودشان میشاشند

یکی میگوید آآآآآی من ترکستان بعد مغولم

اون یکی میگوید نگاهت خاورمیانه و من پرچم صلحم

یکی میگوید افتادم توی چال فلان جایت پایم اوووف شده و دلم ترک دارد

واویلا وقتی میشود که یارانه و سهمیه بنزین و زندگی دوزار سه زاری جهان سومی هم می آید توش

از اول اون یکی اولی برمیگشت میگفت تو لیلی من مجنون بهتر نبود؟

واقعا بهتر نبود به این مغز فندقی ها ایستگاه نمیداد؟

BOLD SHIT

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۱:۱۷

مشغول مطالعه درباره چین هستم، خوشحالم اولین جاهایی که میخواهیم بریم، از همین آسیای خودمون و جاده ابریشم و علاقمندی های منه. اما آرزومه اگه هیچ جای دنیا رو نبینم، سمرقند و بخارا رو ببینم، ریگستان سمرقند و مسجد بی بی خانم که عکسش رو اینجا براتون میذارم. آتیش میزنه به دلم این عکس...
یادشعر شفیعی کدکنی با مطلع:
تا به کجا می برد این نقش به دیوار مرا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۸

با وجود اینکه فهمیده که فهمیدم داره پست میذاره باز ده انگشتی تایپ میکنه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۰

این پسره نشسته پای لپتاپ که فک کنم داره گزارش میده

غذا بپزم نصفه شبی

درس بخونم

نفهمم چرا جوابمو نمیده

نگو گوشی گوششه

در خزعبلاتش مستغرق

پاش بو میده

خیلی خوبه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۹


دارم سلانه گوش میدم
یاد شبهایی که پیش بابابزرگ و عزیز می خوابیدم...
یاد موتور پمپ چاه های کشاورزی محلات...
یاد بوهایی که فقط از محلات میومد و دیگه نمیاد...
یاد سپیده صبح که بوی دود حموم محل همه جا ر وپر میکرد...
یاد آنتن روی پشت بوم که فکر کنم از زمون دایی مدادی مونده بود و با رفتنش اونم دیگه کسی رو نداشت که بهش برسه...
امشب، سلانه علیزاده همه اینا رو دوباره یادم آورد...
دلم میخواد واقعا واقعا واقعا نصف عمرم رو بدم تا دوباره یه شب برگردم به اون خونه و توی یه شب مهتابی بیام توی حیات و دزدکی سیگار بکشم و به دایی مدادی فکر کنم. خیلی زود گذشت، دلم میگیره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۸

حسین علیزاده یه تصنیف داره توی راست پنجگاه توی آلبوم "راز و نیاز". آخرین قطعه این آلبوم. سال ها پیش اون موقعی که نوار کاست خریدن بزرگترین (واقعا بزرگترین) لذت زندگیم بود، از خونه راه می افتادم و خودمو می رسوندم سر بازار بالا. مغازه کوچیک آقای صالحی، انگار بزرگترین مخزن کاست و نوار بود برام. انقدر مغازه اش کوچیک بود که فقط خودش میتونست توش بایسته، اما من همیشه (حتی الان) فکر می کردم که انقدر کاست تو این مغازه هست که به عقل جن هم نمیرسه.

الغرض، یه روز توی مسیر که داشتم می رفتم، دو تا کاست به چشمم خورد، اما توی مغازه ای شاید فقط چندماهی باز بود و کار فرهنگی میکرد و در کنارش نوار هم میفروخت. یکی از اون کاست ها "نی نوا" و اون یکی "راز ونیاز" بود. من با قطعه راز و نیاز که زندگی کرده بودم، اما این تصنیف هم برای خودش حال و هوایی داشت.
گذشت و گذشت تا پارسال رفتم کنسرت علیزاده، کنسرت تموم شد و ما همه مشغول کف زدن که دوباره گروه برگرده و یه چیزی بزنه. گروه برگشت و نشستن و شروع کردن به یه آهنگ. آهنگش خیلی ریتم تندی داشت، هر چی فکر کردم دیدم یادم نمیاد چیه، ای خدا؟ مگه میشه؟ من که هر چی بوده از علیزاده گوش دادم. آقا ما یادمون نیومد تا اینکه گروه با هم خوندن "بیا تا گل برافشانیم..." که اشک از چشمام در اومد. الان دارم اون تصنیف رو می بینم، اونم فایل تصویریش. فایل تصویری کامل این کنسرت توی دی وی دی "باده توئی" اومده ییرون، اما برای دوستانی که به آپارات دسترسی دارن، این آدرس اون اجراست. من توی این اجرا توی بالکن سالن میلاد نشسته بودم و مثل بچه سه ساله اشک می ریختم.


http://hw14.asset.aparat.com/aparat-video/24074c26501de6c697524d9b6ef9bb483314756-360p__79580.mp4

پ.ن:
علیزاده رو خدا برای یه مدت آورده زمین که ما زیاد بهونه نگیریم، بعدش دوباره میره بهشت، شک ندارم 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۳

صدای بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)، صدای یه قوم و یه تاریخ و یه فرهنگه...
منشا آب پشت بوم پیدا نشد که نشد...

متین داره درس میخونه و منم مشغولم با لپ تاپ و پروژه دوست بهروز و مرتب کردن فایل ها

زندگی شده شبیه این Road Runner. انگار نشادر ریخته باشی تو مقعدش (حالا بعضیا نگن بیان و به ماتحت و مقعد نوشتن ما گیر ندن!)

خیلی دلم کتاب میخواد، خصوصا کتاب حدیث نفس حسن کامشاد...
سه شنبه باید برم تهران، نمایشگاه صنعت برق (پدر این برق رو بسوزونن که شد بلای جونمون)
شنبه هم رییسمون گزارش میخواد ازمون. اینو دیگه نمیدونم کجای دلم بذارم...
ضدیخ ریختم تو ماشین (هیچی آب نداشت، همون جوری که فیلتر روغنش شده بود عین آدامس جویده شده)

بوی مرغ و کرفس میاد (صدای مسعود بختیاری خیلی خوبه، از ما گفتن)

تصمیم گرفتم هر شب که از سر کار میام سریع برم و یه ساعتی بخوابم. خیلی بهم انرژی میده تا ادامه دادن شب...

امیر خیلی دوست خوبیه، وحید هم همین طور، امین هم همین طور (از همین الان بغض رفتنشون داره منو میترکونه، مثل اون شب که با ماشین با زیدی اومده بود و من تا خونه رو با بغض رفتم)
اگه رفتم بهشت یا جهنم (کلا رفتم اون دنیا)، به خدا میگم اوس کریم این دنیا که نشد به علاقمندی هام برسم، آخه مثل کر و کورا رفتیم و نفهمیدیم چی شد، حداقل بذار اون دنیا مسوول نوارخونه بهشت یا جهنمت بشم (صدای مسعود بختیاری خیلی خوبه، خدا شاهده راس میگم)...

امروز بعد مدت ها توی دفتر یادداشت روزانه ام نوشتم، برگشتم و دیدم راحت 4 ماه هیچی ننوشتم...
بچه ها تخم گذاشتن، 4 تا جلوی آینه شمعدونه و 4 تا تو لونه هاشون (سفید هم مشغول تولیده)

دلم شیخ علاءالدوله میخواد، با سه تار امین و سیگار ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۷

عجیب که بعد سالها

یک دهه شاید خوابش را دیدم

نزار و گریان

هیهات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۶

این دوتا که دارن میرن

اون دوتا هم که کار خونشون تموم نشده نمیان

ما دوتا هم که بس ولخرجی کردیم دور بیجینگ و باید خط بکشیم

میمونه دوتا دیگه که نمیدونم کجان

هر جا هستن به سلامت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۲

آقایی شما باشید دعوا کردیم

نه از این دعوا ملوهاایی که هر دونفر میتونن 

دعوایی در حد اینکه خودمو از ماشین بندازم بیرون و مسیر امیرکبیر تا معلم و ساعت ۱ شب سرد زمستون با لباس خونه ماراتن برم 

و حتی پولمو چک کنم ببینم میتونم برم جایی شب بمونم

تمام مدت هم داد و بیداد کنیم و دلبرجان بزنه تو فرمون و

آقا بیا ببین چه قیامتیه

بعد که خر شدم و اومدیم خونه 

قهوه پزیدم 

کلی بوسیدمش امروز اصلاح کرده بود نرم نرم بود.عین بچه ها

اونم بوسید

تازه یادم اومد از بس سرش شلوغه بوی تنش یادم رفته

بعد تا ساعت سه دقیقا مثل دبستانی ها از کفش قرمز و کبل حسن و محلات و مرغ و گوگرد و .... گفت

بعد رفتیم حلواشکری طوطی خوردیم که باز دلبر جان گریه کرد

بابا بزرگ همیشه ازونا میخرید

بعد من فینشو گرفتم

خیلی غلیظ و سبز و سفید بود

بعد هم خوابوندمش

الان داره دقیقا پشت سرم خرپف میکنه و من ازش واسه حیوون بازیهای امشبم معذرت میخوام

تو دنیا کسی نیست که برام خواستنی تر از وحید باشه

من نوکرشم.

خودش میدونه


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۰۳:۱۰

بعضی ها یک جوری اند

بعضی ها خلاصی ندارند

بعضی ها آدم را دیوانه میکنند

آدم را خراب میکنند

له و لورده ات میکنند

همونجایی که نباید بسوزد را آتش میزنند

دل را میگویم

بعد دیگر نیستند

یعنی نه تنها نیستند

بلکه اصلا انگار نبوده اند

بعد تو میمانی و این دل رمیده

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده


چون قطره های شبنم 


وان رفتن خوشش بین 


.

.

.

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده


اگر آدم هستید بروید دانلودش کنید وگرنه به جهنم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۶

با صدای نامجو

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۶

آقا هیچی دیگه

خوردمش

یعنی قورتش دادم

یعنی اولش فهمیدما یه چی تو دهنمه

بعد گفتم چیز لقش هضم میشه

نگو

خره نخورش

اون مغز هل آب نبات قیچی نیست

ابله دندونته

هیچی دیگه

آقایی شما باشی خوردمش


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۹

بعد از اون دفعه که اسباب بازیهای بچه گیمو جا به جا کردم،تقریبا ۶ ساعت پیش یه سری فایل عجیب غریب پیدا شد.

اینم موردیه واسه خودش

بس عجیب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۱

همواره خودرا در یک حمق دسته جمعی دیده ام


جز ۳ نفری که دوست دارم همیشههههههه بیایند خونه ما دیگر هیچ جمعی برایم معنا ندارد

مریضم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۰۱:۱۹

اگر تسلسل وار هر عددی مادر عدد بعدیش باشد من از همینجا مراتب سپاس خودم رو از هیفده خانم اعلام و ابراز و مبذول و لحاظ میکنم.

البته با احتساب س به عنوان هیفده،مادر با یک پله سقوط میرند که داشته بشند جایگاه شونزدهم رو.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۶

از سال ۸۷ که تهران بودم میرفتم سپیدگاه مینشستم دست خط را اصلاح و ویرایش میکردم.البته اسم سپیدگاه آن موقع کافه سیاه سفید بود و نام نشریه اش ...

یادم رفت.

بگذریم.

آدم زیاد بود.دست نوشته هم زیاد بود.

آها 

یادم آمد.

اسم نشریه اول دست خط بود و بعد شد گاه نوشت.

مثلا علی پیک موتوری شعبه خرمند بود.خوب اورا یادم هست .پول نداشت برود سری فتوحات مکیه بخرد.با حیا آمده بود نشسته بود روبرو و از فتوحات سوالاتش را میپرسید.

خیلی آدم زیاد بود.

در نظر من هر آدمی که غلط املایی نداشت آدم بود و طبعا و تبعا باقی گوساله.

خزعبلات را هم اوایل غلط گیری میکردم.البته وحید غلط تایپی داشت و نه املایی.

امشب دیدم بزرگمهر حسین پور نوشته : ببعی سلیته بازی درآورد

به خودم گفتم از بس کاریکاتور من یک گوساله ام را کشید .....

پ.ن.

کافه سپیدگاه را هرکس کافه باز باشد میشناسد.

گاهان یا همان گاه نوشت را هم ایضا.

گوساله ی حسین پور را هم از چلچراغ دنبال کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۱:۱۳

آمدن پسرخاله کنسل شد.چون دانشجوست و دانشجویان هر ۳ ماه یکبار ویزاشان تجدید میشود و برای گرفتن ویزای چین باید حداقل ۶ ماه ساکن یه خراب شده ای باشی.

به قول خودش حالا که قرار شده ما دوتا تنها برویم شهر به اون بزرگی را بدون تور بگردیم خیلی adventurous هم میشود.

حالا منتظرم ۲۰ آبان ویزا برسد و این یعنی شاخ ترین غلطی که یه بارکی و تنهایی انجام دادم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۷

سلام

خدایا لطفا گلومو خوب کن

چون الان یه جوریه

مریض طوری شده

احتمالا از س گلو درد گرفتم

خدایا آب دهنمو قورت بده تو گلوم

تا بتونم بخوابم

خیلی خسته ام و کار زیاد کرده ام

خدا یا بیشتر از سه تا مهمون به من نده

خدایا اینایی که اینجان رو بفرست خونشون

۴ روزه که مهمونداری کردم

خدایا نسل مهمونو منقرض کن و جاش یه سری موجود هوازی درست کن که بیان خونه ما

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۰۳:۳۷

ک....خل شدن یه چیزه

ک...خل کردن یه چیز دیگه

وقتی فشار اونقد بالا باشه که نتونی ک...خل شی، یهو ک..خل میکنی

شدن با دگردیسی همراهه و کردن با فاعل و مفعول بودن

این پست رو فقط به بهانه روزهای سیاه و اتفاقات سیاهی میذارم که با یه اس ام اس شروع شد و با نکبت و زهر ماری تا کجا ادامه داره نمیدونم.

ازشون بیزارم

ک...خلا.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۰۳:۲۲
یادداشت کیخسرو پورناظری در سوگ داوود عزیزی
از دل او هیچ‌کس خبر نداشت
تاکنون در 2 فراز ناتوان کار کرده‌ام؛ یکم مدیحه‌پردازی و دوم مرثیه‌سرایی.

نمی‌دانم اکنون که باید یادی دریغ‌مندانه از هنرمندی ناتمام را یادآور شوم چگونه خواهد شد! به‌راستی بسیار دشوار است که برای کسانی که از من سنشان کمتر است، یا نزدیک به سن فرزندانم هستند و ناگهان می‌روند، من سالخورده دریغاگویی کنم.

درست و طبیعی آن است که انسان سن کمال را پشت‌سر بگذارد و در سراشیب پیری و کهولت به سرای جاوید نقل‌مکان کند و جوانان برای او شرح حال و احوالی گزارش کنند. دریغا از یاران گروه شمس و همچنین هنرمندانی که نه در موسم پیری و کهولت بلکه در نیمه‌ راه زندگانی، زندگی را بدرود گفتند و رفتند!

دریغا از مرتضی شریفیان، خواننده سابق گروه شمس، دریغا از کامران کلهر و هزاران درد و داغ و دریغا از نوازنده و آهنگساز و تکنواز گروه ما، زنده‌یاد سیدخلیل عالی‌نژاد، ستاره تک‌نوازی تنبور؛ شاگردی که تا همیشه حق‌شناس و سپاسمند استادانش و کرنشگر پیشکسوتانش بود؛ یار و دوستی که هنوز ارتباطش را احساس می‌کنم. دریغا از هنرمند توانا و بسیار با استعداد شهرم، سهیل ایوانی که در غبار توفان نابهنجاری‌های اجتماعی محو شد.

نیز هزاران درد و دریغ از رفتن مجتبی میرزاده، نابغه بی‌نظیر و یکتای موسیقی که در تمام ابعاد و انواع موسیقی بی‌مثل و مانند بود؛ یاری که اولین تجربه‌های حرفه‌ای‌ام را با او آغاز کردم و دریغ آخر برای ازدست‌دادن یکی دیگراز یاران تنبور که دریغی جانگداز برجای نهاد و او داوود عزیزی بود.

و قصه مرگ چگونه با هم جور می‌شود؛ زمانی که او جسم و تن پرتوان و ورزشکار داشت و این ذهن بی‌باور بود که نمی‌خواست بپذیرد. آخر هر مرگی دلیلی، علتی و پیش‌زمینه‌ای می‌خواهد که او هیچ‌کدامشان را نداشت، او بسیار نمونه‌های فراوان از توانایی داشت که او را قادر می‌کرد بار سنگین زندگی را تحمل کند. اما ناگهان سرنوشت چیز دیگری می‌گوید. به ظاهر او هیچ‌گونه وسایل نزدیک‌شدن به مرگ را فراهم نکرده بود اما از دلش هیچ‌کس خبر نداشت؛ شاید تمام این وسایل را در دلش فراهم کرده بود و در درون، کاهش خویش را تدارک دیده بود؛ رفت و با خود برد آنچه توانایی و ذوق و احساس هنری را که در دل داشت؛ رفت و با خود برد مستی سراندازی‌های مجنونی را.

او را اول‌بار در سن 10سالگی در منزلشان دیدم. پنجه‌ای بسیار زیبا و شنیدنی داشت. خانواده‌اش تنبور را با شر پنج‌انگشتی می‌نواختند و او زیباترین پنجه را می‌نواخت. در همان کودکی آثار هوش و ذوق در نوازندگی‌اش دیده می‌شد. او برادر کوچک گل‌نظر عزیزی- یکی از تواناترین تنبورنوازان گروه شمس- بود. بدون اغراق هنوز پنجه‌ای به شیرینی و اصالت گل‌نظر ندیده‌ام. او نیز با کمال تاسف در اثر زندگی در خارج از کشور و انقطاعات غربت‌سازش را به فراموشی سپرد و مشتاقان را از شنیدن ساز و نوایی با آن همه ذوق و زیبایی محروم کرد.

داوود وقتی به تهران آمد به گروه شمس پیوست و آن‌قدر پیشرفت کرد که یکی از یاران موثر گروه شد و آثاری در قالب تک‌نوازی و گروه‌نوازی منتشر کرد. به هر روی آخرین خبر او، این رفتن جانگداز بود. به سهم خویش و از طرف گروه شمس این کوچ نابهنگام را به جامعه موسیقی و به‌ویژه جامعه موسیقی تنبور تسلیت می‌گویم. روانش شاد، توانا و آباد باد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۹

من فدای مظلومیت هفت دلبری بشوم که چون مهمان دارم باید در حمام لالا کنند.

نوک همه شان را از اینجا میبوسم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۳:۲۶

امروز رفته بودیم جای حفاظت شده جک و جانورها

امشب خسته ی خسته چشمها رو که بستم دیدم وحید مرده

پتو رو چنگ زدم

دیدم لباسهاشو پوشیدم و الف و واو اومدن منو بردن همونجا

دارم بین بوته های زرشک وحشی و آبشخور و زمین ترک خورده 

دقیقا جایی که امروز کلی پژواک بازی کردیم

داد میزنم وحیییییییید

و کوه میگه

وحییییید

داشتم قبض میشدم که از صدای گریه خودم و آب بینی و اشک و خفقان بیدار شدم

دستشو گرفتم

دیدم صدای پف پف نفسهاش میاد

عجیب تر از هر بار به آغوش کشیدم و بوسه و بوسه

اشکم ریخت تو گوشش

دم گوشش گفتم منو تنها نذاری

وحید میمیرم

دقیقا مثل یابو گفت اَه چی میگی

پشت کرد و پتو رو کشید سرش و دقیقا باسنشو گذاشت طرف ِ من و پف پف و شروع کرد

خدا چرا اینقد زنها رو گاو آفریده؟

ماااا ماااااااا

ابله

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۲:۴۶

گر بی گنه برانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۷

فرمای هر چه خواهی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۶

شهر آن توست ،شاهی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۶

ای بر در سرایت غوغای عشق بازان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۳